#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجاه و دوم
پدرم که دلتنگ صدای پسرش شده بود با چهرهای دل آشوب به مادرم اشاره کرد تا صدای تماس را بلند کند مادرم صدا را در بلندگو گذاشت صدای مصطفی از آن طرف مبایل با لحن بیحوصلگی و سردی به گوش رسید مادر جان فکر میکنی اینجا ما هم مثل شما که در افغانستان هستید بیکاریم؟ اینجا مشغلههای فراوانی داریم نمیتوانم هر بار که شما تماس میزنید جواب بدهم با شنیدن این حرف صورت مادرم درهم فرو رفت و قلبش از کلمات که مصطفی برایش زد آزرده شد موبایل را به سمت پدرم گرفت پدرم نگاهی به مادرم انداخت بعد مبایل را گرفت و با صدای آرام گفت سلام پسرم مصطفی که با شنیدن صدای پدرم کمی ملایمتر شد گفت سلام پدر جان، خوب هستید؟ پدرم که همچنان از رفتار مصطفی ناراضی بود با لحنی محکم و جدی گفت این چه طرز برخورد است با مادرت درست است که مشغول هستی اما آیا در طول شبانه روز حتی ده دقیقه هم وقت پیدا نمیکنی که جواب مادرت را بدهی؟ درست است ما در افغانستان بیکار هستیم ولی از پسر ما انتظار داریم به ما وقت پیدا کند مصطفی با کمی شرمندگی و صدای کم رنگ تر پاسخ داد ببخشید پدر جان فشار زندگی اینجا به حدی زیاد است که گاهی از خودم هم بیخبر میشوم و نمیدانم چگونه رفتار کنم خوب بگذریم راستش خوشحال شدم که شما تماس گرفتید من کمی با شما کار داشتم پدرم با نگرانی پرسید چه کار؟ انشاءالله که خیریت باشد مصطفی بعد از مکثی کوتاه با صدای نگران و پر از اضطراب گفت من به ده هزار دلار نیاز دارم در اینجا مشکلی برایم پیش آمده و باید این مبلغ را به یک نفر بدهم وگرنه ممکن است او از من شکایت کند و من به زندان بیفتم
همه با نگرانی به پدرم نگاه کردیم پدرم که چهرهاش از شنیدن این خبر رنگ باخته بود با تردید پرسید چه مشکلی داری؟ خوب هستی؟ مصطفی با صدای آرام پاسخ داد بلی من خوب هستم اما لطفاً این مبلغ را تا سه روز برایم بفرستید اگر این پول به دستم نرسد تمام زحمات من در اینجا به هدر خواهد رفت پدرم که در چهرهاش نگرانی عمیقی پیدا بود با لحنی ملایم و پر از اضطراب پرسید
خوب مشکل چیست؟ برایم بگو اینگونه من دل نگران میشوم مصطفی با کلماتی تند و سرد جواب داد پدر جان لطفاً در مورد مشکل نپرسید اگر پول نمیدهید لااقل واضح بگویید پدرم که ظاهراً تردید در دلش لانه کرده بود آهی کشید و سپس با آرامش و حوصله گفت تو نگران نباش تا سه روز دیگر برایت پول را میفرستم فقط مواظب خودت باش
مصطفی با صدای شاد و راضی گفت تشکر پدر جان پس فعلاً قطع میکنم سه روز بعد برایتان تماس میگیرم.....
#ادامه_دارد
Post #9018
458
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمهسونآرا #قسمت پنجاه و یکم مراسم به آرامی و با شکوه خاصی برگزار شد آن روز من و فریدون رسماً نامزد شدیم قرار شد که چهار ماه بعد مراسم عروسی برگزار شود همه شاد بودند اما در قلب من هزار فکر و سؤال موج میزد آیا این آغاز خوشبختی واقعی…
- ❤ 11