#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت پنجاه
شب آرامی بود و در سکوت اطاقم نشسته بودم ذهنم مانند دریایی پر تلاطم از افکار گوناگون پر بود ناگهان صدای دروازه افکارم را شکست پدرم پشت دروازه ایستاده بود و با لبخندی مهربان گفت میتوانم چند لحظه با دختر زیبایم صحبت کنم؟ با عجله از جایم برخاستم و با احترامی آمیخته به محبت گفتم البته که میتوانی پدر جان
او وارد اطاق شد و آرام روی تخت من نشست بعد دستم را گرفت و مرا کنار خود نشاند نگاهش مهربان اما آمیخته به اندوه بود آهی کشید و با صدایی آرام گفت فرخنده جان من همیشه آرزوهای بزرگی برای تو و برادرانت داشتم اما برادرانت نخواستند یا نتوانستند که تمام آرزوهایم برآورده شود حالا تنها امیدم به تو و مرتضی است میخواهم شما هرگز احساس کمبود نکنید و همیشه شاد و سربلند باشید
سپس دستی به موهایم کشید و ادامه داد امروز روز سختی برایم بود نمیدانم چرا اما وقتی خواستگارانت را دیدم دلم گرفت فکر اینکه روزی تو از این خانه بروی و دیگر کنارم نباشی قلبم را به درد میآورد اما اگر تو را خوشبخت ببینم این درد تسلا پیدا میکند هر پدر و مادری آرزو دارند که دخترشان با عزت و احترام به خانهی بخت برود مادرت گفت که امروز تصمیم خودت را گرفتهای و جواب مثبت دادهای آیا واقعاً از این تصمیم مطمئن هستی؟
سرم را پایین انداختم کمی مکث کردم و با صدایی آرام گفتم بلی، پدر جان این تصمیمی است که با فکر گرفتهام
پدرم لبخندی زد بعد ادامه داد خوشحالم که خودت مسیر زندگیات را انتخاب کردی انشاءالله که با این پسر خوشبخت میشوی اما دخترم این را بدان اگر روزی حتی برای لحظهای احساس کردی خوشحال نیستی من مثل کوه پشت سرت هستم این خانه همیشه خانهی توست
دیگر نتوانستم اشکهایم را نگه دارم خودم را در آغوش پدرم انداختم و با بغض گفتم پدر جان چقدر دوستت دارم
پدرم مرا محکم تر در آغوش گرفت و با صدایی که لرزش بغض در آن محسوس بود گفت من هم دوستت دارم دختر یکدانهی من همیشه برای خوشبختیات دعا میکنم
روز نامزدی من و فریدون فرا رسید صبح همان روز شازیه با دقت و ظرافت مرا آماده کرد لباس زیبایی که مادرم برای این روز انتخاب کرده بود به تنم برازنده مینمود موهایم را شانه زد و در حلقهای آراسته جمع کرد اضطرابی شیرین در وجودم جریان داشت چیزی میان شوق و تردید…
حدود یک ساعت بعد خانوادهی فریدون همراه او وارد خانهی ما شدند وقتی نگاهش به من افتاد لبخندی آرام و محترمانه زد آن لبخند هرچند ساده در دل من جرقهای ناشناخته ایجاد کرد....
#ادامه_دارد
Post #9007
464
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمهسونآرا #قسمت چهل و نهم سؤالم را گفتم اما قلبم هنوز به شدت میتپید و نگاهش به من سنگینتر از هر چیزی بود که تاکنون حس کرده بودم… او چند لحظه بدون اینکه چیزی بگوید به چشمانم خیره شد نگاهش آرام بود اما سنگین گویی میخواست چیزی را…
- ❤ 5