TGViewer
مطالعه گران مطالعه گران @mutaliagaran · 16.9K subscribers
Post #9008 471
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه شب آرامی بود و در سکوت اطاقم نشسته بودم ذهنم مانند دریایی پر تلاطم از افکار گوناگون پر بود ناگهان صدای دروازه افکارم را شکست پدرم پشت دروازه ایستاده بود و با لبخندی مهربان گفت می‌توانم چند لحظه با دختر زیبایم…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت  پنجاه و یکم

مراسم به آرامی و با شکوه خاصی برگزار شد آن روز من و فریدون رسماً نامزد شدیم
قرار شد که چهار ماه بعد مراسم عروسی برگزار شود همه شاد بودند اما در قلب من هزار فکر و سؤال موج می‌زد آیا این آغاز خوشبختی واقعی من بود؟ آیا فریدون همان کسی بود که قرار است تا پایان عمر کنار من باشد؟ تنها گذر زمان می‌توانست پاسخ این پرسش‌ها را آشکار کند.
یک ماه از نامزدی من می‌گذشت آن شب هنگامی که همه دور سفره نشسته بودیم و در کنار هم غذا می‌خوردیم پدرم متوجه شد که مادرم در افکار خود غرق است و به غذایش دست نمی‌زند نگاهش از نگرانی به مادرم دوخته شده بود و سکوت سنگین فضای خانه را پر کرده بود بعد از چند دقیقه با صدای آرام و دل‌نگران پرسید چرا غذایت را نمی‌خوری؟
مادرم که تلاش می‌کرد ناراحتی‌اش را پنهان کند در حالی که چشمانش از غم پر شده بود با لحن آرامی گفت چیزی نیست سیر هستم شازیه با تردید گفت مادر جان شما که حتی صبحانه هم نخورده‌اید پس چطور سیر هستید؟ پدرم که نگرانی‌ اش بیشتر شد با اندوه عمیق گفت آیا باز هم مصطفی جواب تماس‌هایت را نداده است؟ چشمان مادرم پر از اشک شد و بغضی در گلو داشت که اجازه نمی‌داد کلمات از دهانش بیرون بیایند و با صدای لرزانی پاسخ داد
دو هفته است که برایش تماس می‌گیرم اما هیچ پاسخی نمی‌دهد تنها یک پیام گذاشته که مصروف است و تماس خواهد گرفت نمی‌دانم این چه نوع مصروفیتی است که حتی به مادر خود هم وقت ندارد پدرم که از رفتار مصطفی دل‌زده شده بود لقمه‌ای که در دست داشت را با تاسف دوباره داخل بشقاب گذاشت و گفت من هم مثل تو از رفتار او حیرت‌زده‌ام اما از دست ما چه کاری ساخته است؟ به زودی درس‌هایش تمام می‌شود و به خانه برمی‌گردد تا آن زمان لطفاً دندان روی جیگر بگذار و فشار زیادی به او وارد نکن می‌دانم که مادر هستی و نگران می‌شوی اما باید به او زمان بدهی تا خودش دلتنگ ما شود قطره‌ای اشک از چشم مادرم چکید و غمگینانه لب زد اگر چند ماه هم برایش تماس نگیرم او دل‌تنگ ما نمیشود در همین لحظه صدای زنگ موبایل مادرم بلند شد مادرم که دلش به شدت آشوب شده بود با هیجان گفت ان‌شاءالله که مصطفی است مرتضی به سرعت موبایل مادرم را از روی طاق برداشت و به دستش داد و گفت درست حدس زدی مادر جان لالایم است مادرم بی‌درنگ تماس را پاسخ داد و با صدای نگران و شتاب‌زده گفت کجا هستی پسرم؟ نگرانتم چرا به تماس‌هایم پاسخ نمی‌دهی؟

ادامه دارد
  • ❤ 7
More from @mutaliagaran
  1. Oct 3, 2026#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه و سوم تماس قطع شد و سکوت سنگینی بر فضا حاکم گ…
  2. Oct 3, 2026#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه و دوم پدرم که دلتنگ صدای پسرش شده بود با چهره…
  3. Oct 2, 2026چه بسا ساعتی که در دعا سستی کردی، ساعت استجابت بود.🥀🍁🍂 🍁🍂
  4. Oct 2, 2026خزان. . . تلنگر خوبی برای برگ های سبز است ؛ او می آید تا به آنها بفهماند در پس هر سبزی و ط…
  5. Oct 1, 2026🌹 راز گل سرخ @Mystery_RedRoss ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌…
  6. Sep 30, 2026#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه شب آرامی بود و در سکوت اطاقم نشسته بودم ذهنم…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →