TGViewer
مطالعه گران مطالعه گران @mutaliagaran · 16.9K subscribers
Post #9006 345
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت چهل و‌ هشتم اما چه می‌دانستم… چه می‌دانستم که این مهر زودگذر روزی به نفرتی عمیق بدل خواهد شد؟ چه می‌دانستم که این مرد همان که قلبم را در آن نگاه اول لرزانده بود باعث و بانی تباهی زندگی‌ ام خواهد شد؟ همان که رؤیاهای…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت چهل و‌ نهم


سؤالم را گفتم اما قلبم هنوز به شدت می‌تپید و نگاهش به من سنگین‌تر از هر چیزی بود که تاکنون حس کرده بودم…
او چند لحظه بدون اینکه چیزی بگوید به چشمانم خیره شد نگاهش آرام بود اما سنگین گویی می‌خواست چیزی را در عمق چشمانم بخواند سپس لبانش را باز کرد و با صدایی آرام اما محکم گفت من چندی قبل شما را دیدم و در همان نگاه اول عاشق شما شدم
از اینکه این‌قدر بی‌پرده و رُک احساسش را بیان کرد خجالت کشیدم نگاهش را لحظه‌ای از من گرفت و پس از مکث کوتاهی دوباره ادامه داد فرخنده جان اگر شما مرا لایق ببینید و به غلامی خود بپذیرید وعده می‌دهم که همیشه شما را خوشبخت نگه دارم می‌دانم که خانواده‌ی شما شما را مثل شاهدخت بزرگ کرده‌اند شک نداشته باشید که شما را ملکه‌ی خانه و قلبم می‌سازم روز و شب زحمت می‌کشم تا زندگی‌ای را که شایسته‌ی شماست را برایتان فراهم کنم کلماتش مثل موجی گرم اما سنگین بر دلم نشست از اینکه این‌قدر راحت احساساتش را برایم بازگو کرد تعجب کرده بودم اما نمی‌خواستم خودم را ببازم نگاه کوتاهی به او انداختم او چند دقیقه دیگر از خودش گفت از خانواده‌اش از برنامه‌هایش برای آینده بعد مکثی کرد و با صدایی جدی و صمیمی پرسید خوب به نظر شما من لیاقت شما را دارم؟ این سؤال مرا بین زمین و آسمان معلق کرد نمی‌دانستم چه بگویم هزار فکر از ذهنم گذشت اما هیچ جوابی که مناسب باشد پیدا نکردم پس نگاه از او گرفتم و گفتم ببینید آقای… مکث کردم او لبخندی زد لبخندی که گرمایی عجیب داشت و گفت فریدون، اهمی کردم و با صدایی آرام ادامه دادم بلی آقای فریدون من همیشه به تصمیم پدر و مادرم احترام می‌گذارم و هرچه آن‌ها برایم بخواهند را با جان و دل قبول می‌کنم آن‌ها از شما و خانواده‌تان خوش‌شان آمده است اما فیصله‌ی نهایی را به من سپرده‌اند شما هر سوالی که در ذهنم داشتم در حرف‌های‌ تان جواب دادید ان‌شاءالله من تصمیمم را به خانواده‌ام می‌گویم و آن‌ها هم مادر جان‌تان را در جریان خواهند گذاشت
خواستم به این گفت‌ و گو پایان دهم از جایم بلند شدم و گفتم فعلاً با اجازه قدم‌هایم را به سمت خانه برداشتم اما در همان لحظه صدایش مرا متوقف کرد فرخنده جان برگشتم و نگاهش کردم چشمانش پر از مهربانی بود با لبخندی که رگه‌ای از شرم و محبت در آن بود گفت رنگ آبی خیلی به شما می آید..
نگاهش لرزه‌ای به دلم انداخت گرمایی عجیب صورتم را پر کرد..

ادامه دارد
  • ❤ 6
More from @mutaliagaran
  1. Oct 3, 2026#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه و سوم تماس قطع شد و سکوت سنگینی بر فضا حاکم گ…
  2. Oct 3, 2026#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه و دوم پدرم که دلتنگ صدای پسرش شده بود با چهره…
  3. Oct 2, 2026چه بسا ساعتی که در دعا سستی کردی، ساعت استجابت بود.🥀🍁🍂 🍁🍂
  4. Oct 2, 2026خزان. . . تلنگر خوبی برای برگ های سبز است ؛ او می آید تا به آنها بفهماند در پس هر سبزی و ط…
  5. Oct 1, 2026🌹 راز گل سرخ @Mystery_RedRoss ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌…
  6. Sep 30, 2026#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه و یکم مراسم به آرامی و با شکوه خاصی برگزار شد…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →