#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و دوم
مامایم دیگر نتوانست حرفی بزند و با چشمان پر از اشک از اطاق بیرون شد و بعد از چند دقیقه چند مرد داخل اطاق شدند و با اجازه گفته تابوت ابوبکر را از روی زمین برداشتند من و مادرم چیغ میکشیدم و التماس میکردیم او را نبرند ولی ابوبکر را بردند و او راهی خانه ای ابدی اش شد…
#شش_ماه_بعد:
شازیه بعد از اینکه موهای مادرم را با روغن مو چرب کرد موهایش را بافت و خواست روغن مو را در جایش بگذارد که گفتم موهای مرا هم میبافی؟ شازیه با خوشرویی گفت چرا که نه بیا اینجا بنشین مقابلش نشستم شازیه گرم چرب کردن موهایم شد به صورت مادرم دیدم مرگ ابوبکر چقدر او را پیر و افسرده ساخته بود دیگر چشمانش نمیخندید و صورتش بی روح شده بود شازیه با دستش به شانه ام زد و از فکر بیرون شد و پرسیدم چیزی میگفتی؟ شازیه لبخندی زد و گفت من با تو حرف میزنم و تو در فکر فرو رفتی؟ خجالت زده گفتم ببخشید خواهر جان شازیه با مهربانی گفت میخواهی کمی موهایت را قیچی کنم؟ پایین موهایت کمی موخوره گرفته است دستی به موهایم کشیدم و گفتم بلی قیچی کن ولی خیلی کوتاه نکن خودت میدانی من از موی کوتاه خوشم نمی آید در همین هنگام صدای زنگ مبایل مادرم بلند شد مادرم از جایش بلند شد و مبایلش را از روی میز گرفت و جواب داد چند بار بلی بلی گفت بعد صدا را در بلند گو زد صدای مصطفی پشت خط بلند شد که پرسید مادر جان صدایم را می شنوی؟ مادرم جواب داد میبخشی گوشهایم کمی ضعیف شده باید صدا را بلند کنم تا بشنوم چطور هستی پسرم چند روز بود برایت زنگ میزدم جواب ندادی ان شاالله خیریتی باشد مصطفی لبخندی زد و جواب داد شکر مادر جان خیریتی است مصروف کار و درس بودم بعد از چند دقیقه احوال پرسی صدای زن پشت مبایل بلند شد بعد تماس قطع شد مادرم با تعجب پرسید چی شد صدا از کی بود و چرا قطع کرد؟ بعد از چند دقیقه مصطفی دوباره به مادرم تماس گرفت مادرم پرسید چی شد پسرم چرا قطع کردی صدای زن را شنیدم کی بود؟ مصطفی خندید و گفت صدای زن چی مادر جان؟ زن از کجا شد؟ خیالاتی شدی خوب مادر جان من باید سر کار بروم بعداً برایت تماس میگیرم به همه سلام برسان بعد از خداحافظی تماس قطع شد مادرم به من و شازیه دید و پرسید شما هم صدای زن را شنیدید یا من واقعاً خیالاتی شده ام؟ با هم جواب دادیم ما هم شنیدیم مادرم همانطور که در فکر رفت گفت پس چرا مصطفی برایم دروغ گفت؟....
#ادامه_دارد
Post #8994
421
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمهسونآرا #قسمت چهل و یکم با صدای دختر خاله ام که گفت آمدند مادرم با وارخطایی از جایش بلند شد و داد زد پسرم آمد با این حرف مادرم افرادی داخل اطاق با صدای بلند شروع به گریستن کردند ولی دیگر اشکی برای مادرم نمانده بود که در ماتم عزیزترینش…
- ❤ 6
- ❤🔥 1