#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت چهل و سوم
#یک_سال بعد:
دروازه زده شد من به سوی دروازه رفتم وقتی دروازه را باز کردم سه زن چادری پوش را پشت دروازه دیدم یکی از آنان نگاه معنا داری به سویم کرد بعد پرسید دخترم مادرت خانه است؟ جواب دادم بلی بفرمایید خاله جان شما کی هستید؟ در همین هنگام مادرم به حویلی آمد و پرسید کی است دخترم؟ خانم با دستش دروازه را باز کرد به مادرم دید و گفت خواهر جان بخاطر امر خیر مزاحم تان شده ایم اگر اجازه بدهید داخل بیاییم مادرم نگاهی به من انداخت بعد به آنها گفت بفرمایید داخل بیایید هر سه خانم بعد از اینکه به سر تا پای من دیدند داخل خانه رفتند مادرم از آنها پذیرایی کرده آنها را داخل مهمانخانه برد من به سوی آشپزخانه رفتم وقتی داخل آشپزخانه شدم شازیه پرسید این زنها کی هستند؟ همانطور که پیاله ها را از الماری بیرون میکردم جواب دادم نمیدانم گفتند برای امر خیر آمده اند شازیه لبخندی زد و گفت پس قرار است عروس شوی؟ با تعجب به او دیدم و گفتم نخیر این حرف از کجا آمد شازیه چشمکی زد و گفت وقتی کسی میگوید بخاطر امر خیر آمده ام به این معنا است که میخواهند از دختر آن خانواده خواستگاری کنند با شنیدن این حرف شازیه پاهایم سُست شد و پیاله از دستم روی پتنوس افتاد شازیه از بازویم گرفت و با نگرانی پرسید خوب هستی؟ بعد مرا روی چوکی نشاند و گفت تو اینجا بنشین من چای را آماده میکنم بعد از چند دقیقه با ناراحتی لب زدم من نمیخواهم عروسی کنم نمیخواهم پدر و مادرم را تنها بگذارم شازیه آب جوش را داخل ترموز ریخت و گفت تو نمیتوانی تا ابد در خانه ای پدرت باشی خواهر جان باید یکروز ازدواج کنی و به خانه ای بختت بروی خواستم حرفی بزنم که مادرم داخل آشپزخانه شد با دیدن صورت بی رنگ من با نگرانی پرسید چی شده دخترم؟ چرا رنگ به صورت نداری؟ شازیه خندید و با شوخی گفت وقتی فهمید این زنها به خواستگاری اش آمدند اینگونه شد مادرم لبخندی زد بعد به شازیه دید و پرسید چای آماده است؟ شازیه جواب داد بلی مادر جان مادرم پتنوس را از روی میز آشپزخانه گرفت و گفت پس من چای را میبرم تو یک گیلاس آب قند به فرخنده آماده کرده بده بعد از آشپزخانه بیرون شد.....
ادامه دارد
Post #8995
383
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمهسونآرا #قسمت چهل و دوم مامایم دیگر نتوانست حرفی بزند و با چشمان پر از اشک از اطاق بیرون شد و بعد از چند دقیقه چند مرد داخل اطاق شدند و با اجازه گفته تابوت ابوبکر را از روی زمین برداشتند من و مادرم چیغ میکشیدم و التماس میکردیم او…
- ❤ 8