گاهی به این فکر میکنم که آدم پس از دفنِ عزیزش، با کدام بخشِ زندگی ادامه میدهد؟
با دستهایی که هنوز عادت دارند برایش غذا بکشند؟ با چشمهایی که هر بار در میان جمعیت، صورتش را جستوجو میکنند؟ یا با دهانی که هنوز نامش را میداند، اما دیگر نمیتواند صدایش کند؟
در فلسطین، مرگ فقط آدمها را نمیبرد؛ گاهی تمامِ آیندهٔ یک خانه را با خودش میبرد. آیندهای که شاید در ذهنِ پدری، برای پسرش ساخته شده بود؛ در خیالِ مادری، برای دخترش دوخته شده بود؛ یا در دلِ کودکی، به شکلِ سادهٔ یک فردا جا گرفته بود.
و بعد، ناگهان، فردایی نمیماند.
کسی میآید و از شهید مینویسد، کسی از شمار قربانیان میگوید، کسی تصویری را میبیند و اشک میریزد؛ اما من همیشه به آن لحظهای فکر میکنم که هیچ دوربینی ثبتش نمیکند: لحظهای که یکی از بازماندگان، میان ویرانهها چیزی کوچک پیدا میکند؛ یک کفش، یک دفتر، یک اسباببازی؛ و برای چند ثانیه فراموش میکند که صاحبش دیگر برنمیگردد.
شاید دردناکترین شکلِ نبودن همین باشد؛ اینکه جهان، دیر یا زود، به حرکتش ادامه میدهد، اما در گوشهای از زندگیِ یک انسان، زمان برای همیشه در همان روز متوقف میماند.
و فلسطین، چه کسی میتواند بگوید در دلِ این سرزمین چندین زمانِ متوقفشده وجود دارد؟
چند مادر که هنوز در دلشان برای فرزندشان جا باز است؟ چند پدر که دیگر نمیدانند تمامِ عمرشان را برای چه چیزی باید ادامه بدهند؟ چند کودکی که بزرگشدن را نه با سالهای عمرشان، بلکه با شمارِ کسانی که از دست دادهاند، اندازه میگیرند؟
من نمیخواهم از فلسطین فقط بنویسم؛ از واژههایی که بارها گفته شدهاند و دیگر هیچکدام به اندازهٔ آنچه آنجا میگذرد، سنگینی نمیکنند.
من میخواهم کسی، حتی برای یک لحظه، به زندگیِ پس از یک فقدان فکر کند؛ به فردایی که صاحبِ اصلیاش در آن نیست، به خانهای که شاید دوباره ساخته شود، اما هیچ معماری نمیداند جای خالیِ آدمها را کجای نقشه باید گذاشت.
شاید روزی ویرانهها را از نو بسازند، دیوارها بالا بروند و پنجرهها دوباره رو به آفتاب باز شوند؛ اما چه کسی میتواند آن کودکی را به خانه برگرداند که دیگر بزرگ نمیشود؟ چه کسی میتواند سالهایی را به مادری بازگرداند که تمامِ باقیماندهٔ عمرش را با نبودنِ فرزندش خواهد گذراند؟ و چه کسی میتواند به پدری بگوید که اینبار، وقتی دروازه باز شود، آنکه چشمبهراهش بوده واقعاً بازگشته است؟
ما از دور، نامها را میخوانیم و از کنار تصویرها میگذریم؛ گاهی گریه میکنیم، گاهی سکوت، و بعد زندگی ما را با خودش میبرد. اما آنجا، در خانهای که دیگر سقف ندارد، شاید کسی هنوز لقمهای را کنار گذاشته باشد؛ برای کسی که دیگر هرگز نخواهد آمد.
و من نمیدانم کدام درد بزرگتر است؛ رفتنِ آدمهایی که دوستشان داریم، یا ماندن در جهانی که پس از رفتنشان، هنوز صبح میشود، نان پخته میشود، کودکان به مکتب میروند و ساعتها بیاعتنا از کنار روزی میگذرند که برای ما، پایانِ همهچیز بوده است.
فلسطین، در تو فقط انسانها کشته نمیشوند؛ گاهی یک مادر، پیش از آنکه جان بدهد، تمامِ عمرش را در یک لحظه از دست میدهد. گاهی یک کودک زنده میماند، اما دیگر کسی در جهان نیست که بداند پیش از این روزها، خندهاش چه صدایی داشت. و گاهی یک خانه پابرجا میماند، اما تمامِ کسانی که معنای خانه را میساختند، از آن رفتهاند.
شاید به همین دلیل است که نمیتوانم رنج تو را در شمارِ شــهـــیــــدانـــــت خلاصه کنم؛ زیرا هر نام، جهانی بوده است که دیگر وجود ندارد، هر شـــهـــیــد، فردایی داشته که به آن نرسیده است و هر بازمانده، بخشی از زندگی را به دوش میکشد که هیچکس نمیتواند از بیرون، سنگینیاش را اندازه بگیرد.
و چه تلخ است که بعضی انسانها، حتی پس از مرگ، در جستوجوی جای خود در این جهان میمانند؛ یکی در حافظهٔ مادری، یکی در خوابِ کودکی، یکی در دفترِ نیمهتمامی و دیگری در پرسشی که سالها بعد، هنوز کسی برایش پاسخی ندارد.
و شاید بزرگترین فاجعه همین باشد: اینکه روزی از فلسطین بهعنوان گذشته یاد کنند، در حالی که برای بسیاری از آدمهایش، گذشته هنوز تمام نشده است؛ در هر صدای ناگهانی، در هر جای خالی، در هر دری که باز میشود و در هر صبحی که کسی با امیدِ دیدنِ عزیزی بیدار میشود، اما ناچار است دوباره نبودنش را به یاد بیاورد.
〖✍🏻#إرن🥀〗