یکی از آرزوهایم داشتنِ یک کلبهٔ کوچک چوبیست؛ کلبهای قدیمی با دیوارهای گرم و کهنه، کتابخانهای پر از کتابهای قدیمی، ظرفهای سنتی، فرشهای دستبافت و بوی آرامِ زندگی… میان جنگلی سبز، کنار رودخانهای آرام و روبهروی کوهها؛ دور از شلوغی آدمها، جایی برای آرام شدنِ قلبم.
هفتم اکتبر؛ چیزی فراتر از یک تاریخ سه سال از روزی میگذرد که یک تاریخ، از تقویم جدا شد و به حافظهٔ یک نسل پیوست. هفتم اکتبر را میتوان از دور دید؛ چند تیتر، چند تصویر، چند عدد و چند تحلیل سیاسی. اما فاصله که کم میشود، اعداد دیگر عدد نیستند؛ هر کدام، نامِ انسانیست که روزی زندگی میکرد، خانهای که روزی گرم بود، و کودکی که پیش از آنکه معنای جنگ را بفهمد، معنای فقدان را فهمید. غزه را اگر فقط از روی ویرانههایش بخوانیم، نیمی از حقیقت را ندیدهایم. حقیقت فقط ساختمانهای فرو ریخته نیست؛ حقیقت، انسانیست که وقتی خانهاش فرو ریخت، باورش فرو نریخت. کسی که از میان خاک، قرآنش را بیرون کشید؛ کسی که در کنار جنازهٔ عزیزش ایستاد و هنوز قبله را فراموش نکرد؛ کسی که همهچیزش را از دست داد، جز دلی که هنوز میتوانست بگوید: حَسبُنَا اللهُ وَنِعْمَ الوَكِيل. شاید به همین دلیل است که غزه را نمیشود فقط با واژهٔ «ویرانی» تعریف کرد. ویرانی را میتوان شمرد؛ اما چیزی را که در دل انسان زنده مانده، نمیتوان با آمار اندازه گرفت. سه سال گذشته و جهان، تصاویر بسیاری دیده است؛ اما شاید مهمترین تصویر، چیزی باشد که در قاب دوربینها نمیآید: انسانی که هنوز، پس از آنهمه فقدان، برای فردا جا باز میکند. هفتم اکتبر برای هرکس معنای خودش را دارد؛ اما برای من، بیش از هر چیز یادآور این حقیقت است که تاریخ را فقط فاتحان نمینویسند؛ گاهی مادرِ داغداری که فرزندش را به خاک میسپارد، کودکی که نام خانهٔ ویرانش را هنوز به یاد دارد، و انسانی که میان آوار، چراغ ایمانش را خاموش نمیکند، روایتی را مینویسند که سالها بعد، جهان مجبور خواهد شد آن را دوباره بخواند. امروز برای غزه فقط از «ایستادگی» ننویسیم؛ از بهای ایستادگی هم بگوییم. از انسانهایی که دیگر بازنمیگردند،. از خانههایی که دیگر ساخته نشدهاند، و از نسلی که کودکیاش را میان صدای انفجار و بوی باروت گذراند. و دعا کنیم روزی، وقتی نام فلسطین به میان میآید، نخستین تصویری که در ذهن جهان شکل میگیرد،ویرانه نباشد؛ بلکه سرزمینی باشد که کودکانش دوباره بیهراس میخندند، اذانش بدون ترس بلند میشود و انسانهایش حق دارند فقط زندگی کنند. هفتم اکتبر را فراموش نکنیم؛ اما غزه را هم در عددها خلاصه نکنیم. پشت هر عدد، یک انسان بود.و پشت هر انسان، یک جهان.
گاهی باید دست از جنگیدن با قلبت برداری؛ اما نه با پذیرفتنِ هرچه دل میخواهد، با پذیرفتنِ آنچه خدا برایت نخواسته است. بعضی چیزها را هرچقدر هم دوست داشته باشی، قرار نیست به زندگیات برسند؛ نه چون دوستداشتنی نیستند، بلکه چون سهمِ تو نیستند. گاهی باید پا روی احساساتت بگذاری، آرامآرام دل بکنی و چیزی را که تمامِ دلت میخواست، به دستِ فراموشی بسپاری. بگذار اینبار عقل، دستِ قلبت را بگیرد و بگوید: همهچیز قرار نیست آنطور که تو میخواهی تمام شود. و خودت را به تقدیر خدا بسپار؛ نه به آنچه دلت برای زندگیات آرزو کرده است. شاید نپذیرفتنِ یک رفتن، تو را از رسیدن به چیزی که خدا برایت نوشته، باز دارد. گاهی نجاتِ دل، در بهدستآوردن نیست؛ در رها کردن است.
از ابن عباس ـ رضی الله عنهما ـ روایت است که: پيامبر ـ صلى الله عليه وسلم ـ در بين دو سجده مىفرمود: «اللَّهمَّ اغْفِرْ لي، وارْحَمْنِي، وعافِني، واهْدِني، وارزقْنِي»: «بارالها مرا ببخش و به من رحم كن و به من عافيت ببخش و من را هدايت كن و به من رزق و روزى عطا کن». [با شواهدش حسن است] - [به روایت ابوداوود و ترمذی و ابنماجه و احمد] - [سنن ابیداوود - 850]
شرح پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ در نمازش و بین دو سجده این پنج چیز را در دعایش میخواست؛ پنج چیزی که مسلمان به آن بسیار نیاز دارد و خیر دنیا و آخرت را در بر دارد، از جمله درخواست مغفرت و پوشانده ماندن گناهان و درگذشتن از آنها و قرار گرفتن در سایهی رحمت و عافیت و سالم ماندن از شبهات و شهوات و بیماریها و دردها؛ و درخواست هدایت به سوی حق و پایداری بر آن و روزی که شامل ایمان و علم و عمل صالح و مال حلال است.
از نکات این حدیث مشروعیت این دعا در نشستن بین دو سجده. فضیلت این دعاها که خیر دنیا و آخرت را در بر دارد.
«وقتی آزادی از هر مرجعیت دینی جدا شود… چه کسی قطبنمای اخلاقی را تعیین میکند؟ و چگونه رسوایی اپستین بحران مرجعیت اخلاقی را آشکار کرد، زمانی که هیچ بازدارندهای کاملاً وجود نداشته باشد؟» «دین، آزادی را زندانی نمیکند؛ بلکه به آن چارچوب میدهد.»
برای چیزی میجنگی بیخوابی میکشی روزهایت را میدهی و باز هم میدوی تا شاید یک روز به آن برسی اما همیشه نرسیدن مشکل نیست گاهی مشکل این است که آنقدر با نرسیدن کنار میآیی که دیگر خودت هم نمیفهمی چه چیزهایی را در درونت خاموش کردهای کمکم آرزوهایت را کوچک میکنی تلاش کردنت کمتر میشود نه چون دیگر نمیخواهی چون خستهای از خواستن و دوباره از دست دادن سعی میکنی حالت خوب باشد اما دیگر چیزی را با تمام وجودت نمیخواهی انگار بخشی از تو قبل از رسیدن یاد گرفته است که دل بکند و این دنیا با همهی شلوغیاش گاهی آنقدر تنگ میشود که آدم فقط میخواهد از آن عبور کند دنیا برای مؤمن جای ماندنِ همیشگی نیست شاید برای همین باید از همین حالا کمی تمرینِ دل کندن کنیم نه اینکه آرزو نکنیم نه اینکه دست از تلاش بکشیم فقط یاد بگیریم تمام وجودمان را در گروِ چیزی نگذاریم که ممکن است روزی مجبور شویم ترکش کنیم چون ترک کردنِ چیزی که دوستش داشتهای وقتی تمام دلت به آن عادت کرده فقط «رها کردن» نیست انگار باید هر بار تکهای از خودت را هم با آن جا بگذاری...
اگر بگویم برایم دعا کنید، در دعاهایتان نامم را میبرید؟ محتاج دعای تکتک عزیزانی هستم که اینجا حضور دارند؛ گاهی آدم فقط به چند دستِ بلندشده به سوی آسمان نیاز دارد، برای خودش.
بارالها، پروردگارا، در این ساعاتِ پربرکتِ قبولیِ دعا، مشکلات همه و عزیزانم را حل بگردان و نگرانیهایشان را به آرامش بدل کن. گرههای زندگیشان را به لطف خودت بگشا و دلهایشان را از آنچه سنگینشان کرده، سبک گردان. خدایا، برایشان آسانیای بفرست که خستگیِ روزهای سخت را از یادشان ببرد؛ زیرا نگرانیِ آنان، در دلِ من نیز نگرانیست و آرامششان، آرزوی قلب من.