TGViewer
مطالعه گران مطالعه گران @mutaliagaran · 17K subscribers
Post #9003 417
مطالعه گران #رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت چهل و ششم پدرم با جدیتی که همیشه در چهره‌اش موج می‌زد رو به مادرم کرد و گفت دخترم درست می‌گوید او وقتی تا حالا این پسر را ندیده و حتی با او حرف نزده چطور می‌تواند تصمیم به این بزرگی بگیرد؟ در اسلام هم گفته شده که دختر…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت چهل و هفتم

حرف‌هایش دلم را گرم کرد گویی حس خاصی در این روز نهفته بود که هنوز برایم روشن نشده بود شازیه سپس به فرشته نگاه کرد و با صدای نرمش گفت تو هم برو عمه جان را کمک کن هر دوی‌ تان باید زود آماده شوید شاید تا چند ساعت دیگر مهمانان برسند
این حرف مثل موجی آرام اما مداوم در ذهنم تکرار می‌شد دست فرشته را گرفتم و از آشپزخانه بیرون شدم به سوی اطاق خود رفتم اطاقی که همیشه پناهگاه کوچک من بود آرام دروازه الماری را باز کردم و لباس نو را همان لباسی که مادرم دیروز برایم خریده بود بیرون کشیدم لباس را مقابل خودم گرفتم و در آیینه خیره شدم نگاه به آن رنگ زیبای دلخواهم لبخندی ناخودآگاه روی لبانم نشاند دستم را با نرمی روی پارچه‌اش کشیدم و با خود گفتم این رنگ را چقدر دوست دارم مادرم هم این را می‌داند. برای همین این لباس را برایم گرفته است
لباس را دوباره با دقت روی تخت گذاشتم نگاهی به فرشته کردم و با صدای آرام گفتم من می‌روم حمام تو هم آماده شو سپس وسایل حمامم را گرفته و از اطاق بیرون شدم.
در حمام آب گرم مثل نوایی آرام روی تنم جاری شد و خستگی روز را از من گرفت بعد از حمام لباس نو را پوشیدم دست بردم و موهایم را شانه زدم موهایم را با دقت دور سرم بستم سپس چادر زیبایی که هم‌رنگ لباسم بود را روی سرم انداختم
همین ‌که آماده شدم صدای زنگ دروازه بلند شد قلبم اندکی تندتر تپید آیا آن‌ها رسیده‌اند؟ لحظه‌ای ایستادم و نفسی عمیق کشیدم سپس به سوی کلکین اطاق رفتم پرده را کمی کنار زدم و با احتیاط نگاهی به دروازه حویلی انداختم پدرم دروازه را باز کرد مردی وارد شد و با او احوال‌پرسی کرد پشت سرش همان زنی که همیشه برای خواستگاری می‌آمد با لبخندی قدم به داخل گذاشت و سپس او… پسری با قد بلند و چهره‌ای معمولی وارد شد نگاهش آرام اما محتاط بود به پدرم سلام داد و سری به احترام خم کرد بعد نگاهی به اطراف انداخت گویی دنبال چیزی یا کسی می‌گشت وارخطا شدم پرده را به سرعت کشیدم و خودم را پنهان کردم دستم را روی قلبم که دیوانه‌وار می‌تپید گذاشتم گویی می‌خواست قفسه سینه‌ام را بشکافد آن لحظه عجیب و غیرمنتظره بود گویی چیزی در درونم بیدار شده بود با همان نگاه اول مهر فریدون به دلم نشست حسی که هرگز پیش از آن تجربه نکرده بودم قلبم نرم شده بود و ذهنم درگیر خیال‌هایی که نمی‌توانستم آن‌ها را کنار بزنم.

ادامه دارد
  • ❤ 8
  • 👏 1
More from @mutaliagaran
  1. Oct 12, 2026✍🏼 اینجا قلم حرف میزنه نه صـدا ☕️📚 @caffee_sabo 💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام: 🔹هماهن…
  2. Oct 3, 2026#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه و سوم تماس قطع شد و سکوت سنگینی بر فضا حاکم گ…
  3. Oct 3, 2026#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت پنجاه و دوم پدرم که دلتنگ صدای پسرش شده بود با چهره…
  4. Oct 2, 2026چه بسا ساعتی که در دعا سستی کردی، ساعت استجابت بود.🥀🍁🍂 🍁🍂
  5. Oct 2, 2026خزان. . . تلنگر خوبی برای برگ های سبز است ؛ او می آید تا به آنها بفهماند در پس هر سبزی و ط…
  6. Oct 1, 2026🌹 راز گل سرخ @Mystery_RedRoss ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →