پستخانه فقط «نیمهشب» باز است.
انتشار نامهها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پستخانه بسته است.
نامهها در سکوت میمانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Post #684
189
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۴۰ برای: خواب زده شاید حق با تو باشد؛ فراموشی همیشه آن ساحلی نیست که آدم گمان میکند باید به آن برسد. گاهی آدم تنها باید یاد بگیرد چگونه کنار دریایی زندگی کند که زمانی تمام جهانش بوده است. آب که میگذرد، سنگ همان سنگ نمیماند؛…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: چوریی🐣
شاید حق با تو باشد، چوریی؛
شاید بعضی چیزها قرار نیست فراموش شوند،
قرار است تنها آنقدر دور شوند
که بتوانیم با یادشان زندگی کنیم.
اما من هنوز با این قسمتِ قصه کنار نیامدهام.
میدانی،
گاهی آدم نمیخواهد از خانهای که زمانی تمامِ جهانش بوده بیرون بیاید؛
دلش میخواهد برگردد،
همان در را دوباره باز کند،
همانجا بنشیند
و برای چند لحظه وانمود کند هیچچیز تغییر نکرده است.
اما چه سود،
وقتی کلید هنوز در دستِ ماست
و در، از آن سویش قفل شده؟
من نرفتهام چون خواستم بروم؛
رفتن، گاهی انتخابِ آدم نیست.
گاهی کسی که تمامِ راه را به سویش دویدهای،
خودش ایستاده و گفته:
«دیگر نیا.»
و چه تلخ است
که آدم هنوز راهِ خانه را بلد باشد،
اما دیگر صاحبِ خانه
چشم به راهش نباشد.
شاید روزی این خاطره
دیگر زخم نباشد؛
شاید روزی بتوانم از کنار نامش بگذرم
بیآنکه دلم بخواهد برگردم.
اما امروز؟
نه.
امروز هنوز دلم برای خانهای تنگ است
که میدانم
درِ آن به روی من باز نخواهد شد.
پس شاید مشق این درس هنوز تمام نشده باشد؛
نه چون نمیدانم پایانش چیست،
بلکه چون هنوز
دلم به خواندنِ آخرین سطرش رضایت نمیدهد
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: چوریی🐣
شاید حق با تو باشد، چوریی؛
شاید بعضی چیزها قرار نیست فراموش شوند،
قرار است تنها آنقدر دور شوند
که بتوانیم با یادشان زندگی کنیم.
اما من هنوز با این قسمتِ قصه کنار نیامدهام.
میدانی،
گاهی آدم نمیخواهد از خانهای که زمانی تمامِ جهانش بوده بیرون بیاید؛
دلش میخواهد برگردد،
همان در را دوباره باز کند،
همانجا بنشیند
و برای چند لحظه وانمود کند هیچچیز تغییر نکرده است.
اما چه سود،
وقتی کلید هنوز در دستِ ماست
و در، از آن سویش قفل شده؟
من نرفتهام چون خواستم بروم؛
رفتن، گاهی انتخابِ آدم نیست.
گاهی کسی که تمامِ راه را به سویش دویدهای،
خودش ایستاده و گفته:
«دیگر نیا.»
و چه تلخ است
که آدم هنوز راهِ خانه را بلد باشد،
اما دیگر صاحبِ خانه
چشم به راهش نباشد.
شاید روزی این خاطره
دیگر زخم نباشد؛
شاید روزی بتوانم از کنار نامش بگذرم
بیآنکه دلم بخواهد برگردم.
اما امروز؟
نه.
امروز هنوز دلم برای خانهای تنگ است
که میدانم
درِ آن به روی من باز نخواهد شد.
پس شاید مشق این درس هنوز تمام نشده باشد؛
نه چون نمیدانم پایانش چیست،
بلکه چون هنوز
دلم به خواندنِ آخرین سطرش رضایت نمیدهد
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
- ❤ 2