ساعت: ۲۳:۴۰
برای: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(:
درود بر تو ای همدردِ اشکبهدیده
دردِ دلت را گویی دلم همیشه کشیده
هر دم که برآمد ماه، برآمد غم و غصه
چرا که در روز، کس نبود به داد دِل رَسِه
غمت غمم است ای همغم، تو هم بیپناهی
در این دارِ بیوفایان، تو هم چشم به راهی
چنگ زنند همگانِ ستمگر به دل و جانت
گیرند از تو یک آن، هر چه داری در توانت
اما دوست خوب من، همدرد خویشتن
کلامی چند به یادگار بگیر از من
گر یکی درس آموخته باشم زین دنیا
اینست که آباد بمانی در این ویرانیها
ویرانگری در سرشت این جهان است
ناامید کردنت، کار این مردمان است
گر همه غم به جان و دلت نهادند
آباد بمان به خواری همانان که همانند
شوق و ذوقات را نگهدار برای خویش
بیخیال، خود را آزرده مکن زین بیش
آنقدر ناامیدت خواهند کرد این مردمان
که تکیه بر خود کنی و روی بگردانی ز آنان
آباد و نیک بمان، دوست گریان من
نه برای دیگران، تنها برای خویشتن
در آخر، رشد و بزرگی از آن توست
ز غمها، هر چه بدست آوردی از آن توست
پ.ن: دوست خوب من، اشک از دیده بزدای و برخیز؛ دنیا کارش ویرانی روح و روان توست.
سالم بمان، پاک بمان و پشتدست بر دهان دنیای ویرانگر بزن، سینه سپر کن و بگو:
دَندَت نرم! ناچیز تر از آنی ای غم و ای جهان،
که ویران کنی مرا که سرشت دارم از رستم دستان.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب