ساعت: ۰۰:۰۰
برای: کسی که روزی آنقدر حوصله داشته باشد که انبوه نامه هایم را بخواند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و سلام با نامه سوم من به تویی که هنوز نمیدونم کی هستی که قراره بخونیش.
داشتم میخوندم نوشته بود :« اولش سخته ، نه بعدش هم احتمالا سخته ، ولی اولش که بخوای بیای به خودت بقبولونی سخت تره . »
چقدر به دلم نشست .
توی نامه دوم بهت گفتم ، برای منم همینطور بود ، الان میخوام از اون شب سخت بگم .
مدام فکر و فکر و فکر .
الان که فکر میکنم میبینم نوشتن دربارش یه مقدار سخته و حالا میفهمم چرا توی کتابی که میخوندم نوشته بود«نمیتونم درمورد اون بنویسم..»
انقدر غمگین بودم که اشک هام بند نمیومد .
اهنگ مدام میخوند : «امشب همه غم های عالم را خبر کن »
و من مریض شدم و من تب کردم ...
تاحالا شده از غم مریض بشی؟ از ناراحتی؟ از فشار قلب؟
این بار دوم من بود ، و من اینبار بیشتر از دست خودم ناراحت بودم ... اینبار انتظاراتم بیشتر از همه از خودم بود و خودم خودمو نا امید کرده بودم .
این همون «سخته» اولش بود ..
از فرداش همچنان هم سخت بود ولی اون اول قبولوندن نشدنش به خودم خیلی بیشتر سخت بود ... الان که دارم فکر میکنم هنوزم سخته ...
وای که چه روزایی گذروندم و الان اینجام ... و چقدر نوشتن این نامه سخت بود و در عین حال خداحافظی کردن باش سخته انگار نمیخوام تموم شه .
دیدی؟ بهت گفته بودم یادش میکنم گاهی ، الان این دو جمله که خوندم منو یادش انداخت دوباره ...
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب