ساعت: ۱۵:۳۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دوباره آمدی، اما مثل هر بار نه به آغوشم؛ بل به رویایم.
خاطرم نیست این بار چندم بود که آمدی به خواب و رویایم، حساب و شمارَش از دستم در رفته.
سی بار؟ چهل بار؟ پنجاه بار؟ نمیدانم در همین حدودها.
این بار هم مانند گذشته، بودن در کنار تو را تنها در رویایم دیدم.
میدانی، چنان بد رفتی که سَر و دلم، هر دو هنوز گیج و منگاند.
گاهگاهی هنوز دلم تو را میخواهد؛ اما سَر دریافته که تو همانی نیستی که روزی آرام جان و دوای درد دلم بود.
دلم هنوز همانی را میخواهد که مرا دوست داشت، برایم تلاش میکرد ( یا حداقل تظاهر میکرد ) و پا به پایم جلو میآمد.
اما سَر، کاملا حواسش هست که تو همان درد شده ای، آفت جان شده ای، مایه رنج و بلا و عذاب من شده ای.
چرا که هر بار دیدنِ اتفاقی ات، بدنم را آزرد؛
قلبم، گوارشم، اعصابم؛ همه و همه آزرده خاطر میگردند آنگه که تو را بهبینند.
سَر و ذهنم در حال جنگ است، که خلأ میان توی گذشته و توی حال را جبران کند؛ با رویا.
سر و ذهنم در حال پیکار است تا طلب صلح با تو را ( که قهر از جانب خودت بود ) که در دنیای حقیقی، رنگ واقعیت به خود نمیگیرد را در رویا بگنجاند.
اما گاهی به رویایم میآیی، که بر آنم که تو را هرگز نبینم؛ دقیقا آنگاه میآیی که از تو دوری میجویم.
چرا دست از سرم بر نمیداری ؟
چرا مدام چنگ به دلم میزنی و زخم را هر بار تازهتر میکنی ؟
چرا حال که مرا در منجلاب زندگیام رهانیدی و از یاد بردی تمام آن روزها را که من تنها پناه و گوش شنوا و آرام جانت بودم؛ از زندگی ام بیرون نمیروی ؟
کارم شده دلداری به دیگران، حالی که خود در جنگ میان سر و دلم، طاقتم طاق شده است.
نفرین بر عشق
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب