تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: سِپیم، غریب آشنا
شاید حق با تو باشد، غریبِ آشنا؛
دل، زبانِ دیگری دارد و عقل، زبانِ خویش را.
عقل میگوید: «این راه به پایان رسیده.»
دل اما هنوز پشت همان در ایستاده،
بیآنکه بداند چرا،
بیآنکه بداند منتظر چیست.
شاید دردِ ما همین باشد؛
نه آنکه نمیدانیم چه بر سرمان آمده،
بلکه آنکه دانستن،
همیشه برای نخواستن کافی نیست.
آدم گاهی حقیقت را میفهمد
و با این حال،
دلش به حقیقت تن نمیدهد.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا همین باشد؛
که چگونه میشود کسی
همانقدر که روزی پناهِ آدم بوده،
روزی دیگر دلیلِ بیپناهیاش شود؟
اما با تمام اینها،
نمیدانم سوختن را باید پذیرفت
یا از خاکسترش راهی برای برخاستن پیدا کرد.
شاید هنوز زود است برای پاسخ.
فعلاً بگذار بسوزیم؛
اما نه برای آنکه آتش را جاودانه کنیم،
برای آنکه ببینیم
از میان این همه خاکستر،
چه چیزی هنوز برای زنده ماندن باقیست.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #683
176
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۲ برای: خواب زده او هم درد است و هم درمان آفت جان است و نیز جان جانان میدانی رفیق، شاید ذهن ما هنوز نفهمیده آن که روزی آرام جان بوده، حال آفت جان شده. تفاوت میان این دو را درک نکرده؛ یا شاید هم دل است و نه ذهن. دل، ساده…
- 👍 1