@Adam_harfiدوست دارم یک روز بیدار شوم و ببینم همه چیز برعکس شده است:
من زنگ بزنم و ساعت از جا بپرد. چای مرا بنوشد و تنها تفالهای از من تهِ لیوان بماند. همسرم را بچسبانم به بوسه و همچون حشرهای که گیر میکند به تار عنکبوت، در تارهای بوسه گیر کند.
خانه از من بزند بیرون. درختهای پیادهرو از برگ بریزند. مترو سوار من شود؛ رگهایم ریل شوند و مترو در تمام بدنم بچرخد. مسیر، تبلیغهای روی مرا بخواند:" همه تنها هستند؛ همراهِ آخر." محل کار به من برسد و میز، پشتِ من بنشیند. صفحهی کامپیوترم زل بزند به من؛ آمارِ جهانم را بگیرد با فرمولهای اِکسلی. در مسیر، خانه به من بازگردد. ویترینها به آدمها به چشمِ اجناس بنگرند. مواد غذایی از گرانیِ آدمها حیرت کنند:" نکنه دیگه نتونیم آدم بخریم و بخوریم." آدمها حسابی پف کردهاند و متورّم شدهاند: از اَبَرتورم. تراسِ خانه در من بنشیند. سیگار، مرا بکشد. شهر به باد هوهو کند. خروسِ شبخیز بخواند و تختخوابها بیفتند روی آدمها. دوباره خودم را میگذارم روی ساعت. نکند صبح، ساعت خواب بماند. تمام آدمهای شهر این کار را میکنند تا صبح به موقع، مُردگی را شروع کنند...
ندا اکبری
@Adam_harfi