TGViewer
Channel Public Channel
آدم‌حرفی│ندا اکبری

آدم‌حرفی│ندا اکبری

@adam_harfi

قصه‌درمانی، نقدِ آثار ادبی، نشست‌های مجازی با محوریتِ گفت‌و‌گو، جلساتِ داستان‌نویسی


ادمین:
@Neda_Akbariiiii
Subscribers
5.5K
Photos
72
Videos
0
Links
3
Recent Posts 20 shown
Post #251 95
پاییزِ خار‌ریزان

سرد، بی‌حس، خشکیده. از کسی صدایی درنمی‌آید. گویی همه خاموشیم. جنگلی خاموش. راستی، در زمستان بود؟ صداهای مکررِ تبر. در تابستان هم بار نداده‌ایم. خار داده‌ایم. مگر درخت هم خار می‌دهد؟ چه می‌دانم. لابد می‌دهد. درختانِ خاردارِ بی‌میوه. همین است که پرنده‌ای اینجا پر نمی‌زند. آفتاب نمی‌تابد. جنبنده‌ای نمی‌جنبد. نه صدایی. نه نوری. نه جنبشی. بی‌حس شده‌ایم. خاموش. شاید تنها راهی که مانده همین است. درمانِ درد، خاموشیِ درد. پس خاموشیم. در جنگلی با درختانِ خاردارِ بی‌میوه. حالا پاییز چه می‌شود؟ خارهایمان می‌ریزد؟ دوباره درخت می‌شویم؟ بهار را می‌بینیم؟ سبز می‌شویم؟ بار می‌دهیم؟

ندا اکبری


@Adam_harfi
  • ❤ 4
  • 👌 1
  • 🕊 1
Post #248 158

Forwarded from کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

دست‌ها

نویسنده: #م_سرخوش

محل کار جدیدم، شهرک صنعتی‌ای خارج از شهر است. هرروز صبح آفتاب‌نزده در اولین ایستگاه سوار مینی‌بوس می‌شوم، و آخرین ایستگاه پایین می‌آیم. بیشتر روزها آن‌قدر خسته‌ و خواب‌آلوده‌ام که در ردیف‌های نزدیک به آخر می‌نشینم و تا مقصد می‌خوابم. آن روز هم روی یکی از صندلی‌های‌ سمتِ راننده، پهلویِ پنجره، نشستم و چشم‌هایم را بستم. بیرون هوا سرد بود و در گرمای داخل مینی‌بوس چُرت‌زدن می‌چسبید. چند ایستگاه بعد که ماشین پُر شده بود، و کم‌کم داشت از شهر خارج می‌شد، یک‌آن چشم باز کردم و خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنم. دیدم نفر پُشتِ‌سرم دستش را از کنارِ صندلیِ من رد کرده و روی لبۀ پنجره گذاشته است. دستش تا صورتم کمتر از یک‌وجب فاصله داشت. انگشتانش کشیده و پوستش سفید بود. روی پوستش کمی چروکیدگی داشت؛ نه از آن چروک‌هایی که در اثر پیری ایجاد می‌شود، از چروک‌هایی که از زیاد ماندن در آب، یا زیاد ماندن در دست‌کش‌‌هایِ کار روی پوست می‌اُفتَد. موی‌رگ‌های ظریف از زیرِ پوستِ نازُکش دیده می‌شد. ناخن‌هایش کمی بلند بود و لاکِ صورتی خورده بود. معلوم بود لاک مالِ چند روز قبل است، چون انگشتِ شست و وسطی لاک‌شان خراشیده شده، و گوشۀ ناخن انگشت کوچک شکسته بود. دست می‌توانست مال دختری بیست ساله، یا زنی چهل ساله باشد. هیچ انگشتری نداشت.
نَفَسم را از دهان به‌طرفِ دست «ها» کردم. با خودم گفتم اگر دستش را اتفاقی آن‌جا گذاشته باشد، با این کار حتماً آن را برمی‌دارد. اما دست همان‌جا ماند. فقط خیلی خفیف لرزید. بعد انگشت شست حرکت کرد؛ بالا آمد و شروع کرد آرام‌آرام کنارِ انگشتِ اشاره را نوازش کردن. دیدم که کُرک‌های طلاییِ روی دست سیخ شدند. همین‌وقت مینی‌بوس در دست‌انداز افتاد و تکانِ شدیدی خورد. حالتِ بدی بود، چون رویم به‌سمتِ دست بود و لب‌هایم یک‌لحظه به آن مالیده شد. با خودم گفتم «تقصیر خودش است که دستش را این‌جا گذاشته. حالا حتماً آن را برمی‌دارد». اما دست فقط مُشت شد، و کمی بعد، آرام‌آرام مانند غنچه‌ای که بشکفد، باز شد. مُشتَش را جوری باز کرد که این‌بار کُفِ دست به‌طرفِ صورتم بود. دوباره نَفَسم را به کَفِ دست «ها» کردم. چهار انگشت کمی جمع، و بعد باز شدند. به اطرافم نگاه کردم. بیشتر مسافرها یا چرت می‌زدند، یا از پنجره بیرون را نگاه می‌کردند. گونه‌ام را کمی نزدیک‌تر بردم و منتظرِ تکانِ بعدیِ ماشین شدم. در اولین دست‌انداز گونه‌ام را به کفِ دست چسباندم و چند ثانیه نگه ‌داشتم. چه‌قدر کفِ دستش داغ بود. وقتی گونه‌ام را برداشتم، دست شروع کرد با کنارِ انگشتِ اشاره‌اش یواش‌یواش صورتم را نوازش کردن. اول خیلی نامحسوس با تکان‌های ماشین بالا و پایین می‌رفت. بعد با سَرانگشتانِ سه انگشتش گونه‌ام را ناز کرد. قلبم شروع کرده بود به تند زدن. انگشتانش روی ته‌ریشِ زبرم کشیده می‌شد. بعد گوشم را ناز کرد و من نفسِ خیلی عمیقی کشیدم. وقتی انگشت‌هایش را روی گردنم گذاشت، شاه‌رگم زیرِ انگشتانش مثلِ گنجشکی که در مشت بگیری، دِل‌دِل می‌زد. مینی‌بوس ایستاد. به ایستگاهِ کارخانۀ نساجی رسیده بودیم. دست رفت. چند زن و دختر با هم از صندلی‌های پشتِ سرم بلند شدند و از مینی‌بوس پایین رفتند. به‌دقت نگاه‌شان کردم. چهرۀ همه‌شان دمق و خواب‌آلود بود. در صورتِ هیچ‌کدام نشانه‌ای از آشنایی ندیدم. صاف نشستم و دستم را به صورتم کشیدم. به دست‌های زبر و زمختم که سیاهیِ روغن لای تَرَک‌های ریز و درشتش نفوذ کرده بود نگاه کردم. تا کارخانه راهی نمانده بود. دستم را روی گردنم گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. دلم می‌خواست مدتِ خیلی‌خیلی طولانی بخوابم و به آن دستِ چروک‌خوردۀ نوازش‌گر فکر کنم.

پایان.
@Fiction_12
  • ❤ 7
  • 🙏 2
Post #241 2.48K
رمانِ اندیشنده

میلان کوندرا رمان را عرصه اندیشیدن می‌دانست؛ نه به این معنا که رمان باید به مقاله‌ای فلسفی یا رساله‌ای فکری تبدیل شود، بلکه به این معنا که فکر، در فرم رمان است که اتفاق می‌افتد. در نگاه او، رمان اصیل است که پرسش می‌سازد، امکان‌های جدیدی ایجاد می‌کند و وجوه پنهان تجربه انسانی را آشکار می‌سازد.
از همین‌روست که کوندرا میانِ رمانِ اندیشنده و رمانِ تعلیمی مرز پررنگی قائل است: اولی می‌پرسد، دومی در پی اثبات است.
او در ستایش نویسندگانی چون روبرت موزیل و هرمان بروخ می‌گوید که رمان کاری می‌تواند بکند که از عهده دیگر گونه‌ها برنمی‌آید؛ نه مقاله، نه تاریخ، نه فلسفه و نه حتی شعر و بقیه چیزها.
نویسنده وقتی دقیقاً بداند چه می‌خواهد بگوید و فقط بخواهد همان کار را هم بکند، در واقع به تایپیستی برای یک اندیشه تبدیل شده.
در منطق کوندرا، نویسنده در لحظه نوشتن است که تازه مسئله را می‌فهمد؛ رمان محل صورت‌بندی افکار نویسنده است، نه صرفاً ظرف انتقال فکر ازپیش‌آماده.
نویسنده‌ی واقعی، میرزابنویسِ اندیشه نیست و کاشفِ آن است. او تازه هنگام نوشتن است که به افکارش نظم می‌دهد و به فهمی دقیق‌تر می‌رسد.

از کانال: تیمور آقامحمدی


@Adam_harfi
  • ❤ 6
  • 👍 4
Post #239 294
آدم‌حرفی│ندا اکبری دیگر کسی را به دایره‌ام راه نمی‌دهم. مگر آنکه بندبازِ ماهری باشد. طوری که در نهایت روی قطرِ دایره‌ام تِلوتِلو بخورد، نه اینکه بیفتد. آن آخری درست افتاد در نقطه‌ی پرگارِ دلم و شکلِ هندسیِ جهانم دگرگون شد. دیگر کسی را به دایره‌ام راه نمی‌دهم. می‌خواهم تا…
@Adam_harfi

🖋 یه تمرین برای نوشتن:

چند روز پیش با یکی ازدوستانم صحبت می‌کردم. تو حرفاش گفت:"دیگه کسی رو به دایره‌م راه نمیدم." و من دلم خواست در موردش چیزی بنویسم. اجزای دایره رو در نظر گرفتم؛ قطر، شعاع، نقطه‌ی پرگار. می‌دونید که تخیل نکته‌ی مهمی در نویسندگی هست. وقتی اجزایِ یک کل رو در نظر گرفتید حالا می‌تونید استعاره و تشبیه رو به خدمت بگیرید. قطرِ دایره در نظرِ من شبیه یک بند بود و بعدش اسبِ خیالم رو تازوندم. جالب اینکه اگه گهگاهی خیال‌تون رو آزاد بذارید، خودش شما رو به جاهایی می‌بره که انتظارش رو ندارید. تا به حال براتون پیش اومده که طرحی در ذهن‌تون هست و شروع می‌کنید به نوشتن، ولی در مسیرِ نوشتن طرحی جدید خلق میشه؟ گاهی نوشتن نوعی مکاشفه هست. اتفاقا دیشب متنی می‌خوندم که مرتبط با همین موضوع بود. احتمالا برای شما هم جالب باشه و در ادامه بازنشر می‌کنم؛ با عنوانِ رمانِ اندیشنده.

ندا اکبری
#کل_به_جزء
#تمرین_های_نویسندگی


@Adam_harfi
  • ❤ 7
  • 🙏 1
Post #236 268
  • ❤ 5
Post #234 359
دیگر کسی را به دایره‌ام راه نمی‌دهم.

مگر آنکه بندبازِ ماهری باشد. طوری که در نهایت روی قطرِ دایره‌ام تِلوتِلو بخورد، نه اینکه بیفتد. آن آخری درست افتاد در نقطه‌ی پرگارِ دلم و شکلِ هندسیِ جهانم دگرگون شد.

دیگر کسی را به دایره‌ام راه نمی‌دهم. می‌خواهم تا آخر دایره بمانم.

ندا اکبری
☕️ دمنوش کلمه و به‌لیمو


@Adam_harfi
  • ❤ 15
  • 👍 7
  • 👏 3
  • 🔥 1
Post #233 407
  • ❤ 6
Post #231 459
آدم‌حرفی│ندا اکبری مسیرِ ناپیموده داشتم در قسمتِ اعضای کانالم چرخی می‌زدم که ناگهان دیدمش:"چی؟! اینجا؟" خشکم زد. "اینجا چیکار می‌کنه؟" عکسِ پروفایلش گویی داشت به من چشم‌‌غره می‌رفت و تکیه کلامِ معروفش در ذهنم پیچید:" نه.... مثلِ اینکه آره." طوری سریع از کانال و تلگرام پریدم…
مسیر ناپیموده (۲)

وقتی جواب دادم پرانرژی و سرحال بودم و وقتی قطع کردم بی‌رمق و وارفته. او، مدیر یکی از شرکت‌هایی بود که قبلا همکاری داشتیم. مکاتباتش با شرکت‌های خارجی را انجام می‌دادم و در جلساتی که از شرکت‌های خارجی مهمان داشت، به عنوانِ مترجم حضور داشتم. فکر کردم می‌خواهد حرف‌های قبلش را تکرار کند و مثلا بگوید:" چرا نمیایی مثل بچه‌ی آدم کارِت رو ادامه بدی؟.... تدریست چی؟ اون رو انجام بده حداقل.... این همه زحمت کشیدی که همه چی رو ببوسی بذاری کنار؟..." و در آخر هم بگوید:" به من گفتی انگیزه ندارم ولی برای این 'آدم‌حرفی' خوب انگیزه داری." ولی نه این‌ها را گفت نه پرسید چرا مسیر جدیدی در پیش گرفته‌ام، نه سرزنش و شماتت و نه..... طوری حرف می‌زد گویی از اسب افتاده است. نه، خیلی بیشتر از این‌ها افتاده بود. صدایش می‌گفت بدجوری شکسته است. گویی هم از اسب افتاده بود و هم از اصل. دیگر کلماتش را با آن لحنِ مستبدانه ادا نمی‌کرد. دیگر آخر جملاتش، با ابهت نمی‌گفت:" مُلتفِتی چی میگم؟" با صدایی گرفته گفت:" سیمین هم رفت." سیمین همسرش بود. چطور؟ سیمین دیگر چرا؟!!! با همان بیماریِ قدیمی. چه عجیب. بهرام رفته بود. بهار رفته بود و حالا سیمین؟! دخترش بهار هشت سال پیش تصادف کرده بود. گاهی می‌گفت:" پشتکارت من رو یادِ بهار میندازه." برای همین ذرّه ذرّه مرا جایگزینِ دخترِ مُرده‌اش کرده بود؟! من چه؟ چرا وقتی می‌خواستم با نظراتش مخالفت کنم حسِ شرمساری داشتم؟ بسیار پدرانه بود. به نوعی مانندِ پدر رفته‌ام مستبد بود و... هر کدام‌مان کسی را از دست داده بودیم و به جایگزینی زنده چنگ انداخته بودیم. جایی خوانده بودم که آدم‌ها گاهی مقاومتی پنهان دارند در مقابلِ رنجِ پذیرشِ چیزی که کامل از دست رفته است. شاید جایگزینی‌ها در دنیای زندِگان هم نوعی مقاومتِ پنهان است.

در حرف‌هایش گفت:" دیگه تسلیم شدم." تصور کردم دست‌هایش را برده بالا و فقط منتظرِ شلیکِ آخر است. گفت:" سرطان ریه دارم. خیلی زمان نمونده."
- چی؟! سرطان؟ زمان؟ از چی داره حرف می‌زنه؟
آمدم از روند بیماری بپرسم. گفت:" نمیخوام بیشتر کِشش بدم. دیگه این دنیا رو نمیخوام." یاد آهنگی از رضا صادقی افتادم:" وایسا دنیا، وایسا دنیا... من میخوام پیاده شم." ادامه داد:" می‌دونی چی اذیتم می‌کنه؟ این همه تو زندگی دویدم و نزدیکِ هفتاد سالگی یه میراثِ باشکوه ساختم ولی حالا هیچ وارثی ندارم." ولی بهرام چی؟ پسرش که هنوز زنده بود. گفت:" حالا اون سرِ دنیا برای خودش زندگی ساخته. بهش چی بگم؟ بگم برگرد؟" مکثی کرد و گفت:" همیشه می‌گفتم بهرام رفت ولی حالا داره یادم میاد که من بودم که با سختگیریام بهرام رو از خودم روندم." نمی‌دانستم چه بگویم. یاد جمله‌ای از نیچه افتادم:

«حافظه‌ام می‌گوید: من آن کار را کردم، اما غرورم می‌گوید: محال است چنین کاری از من سر زده باشد، غرور بی‌رحم است و سرانجام این حافظه است که تسلیم می‌شود.»


قبل از خداحافظی آهی کشید که نقطه‌ی پایانِ تمام تلخی‌هایش بود....

ندا اکبری
#خاطرات_پراکنده

@Adam_harfi
  • 💔 7
  • 👌 1
Post #230 356
  • ❤ 10
Post #228 404
آدم‌حرفی│ندا اکبری Photo
دو بیگانه‌ی همدرد، بِه از دو آشنای بی‌درد...
  • ❤ 14
  • 👍 1
Post #224 522
آدم‌حرفی│ندا اکبری ویژگی‌های جریان سیال ذهن: 📌 جهش‌های مفهومی در این سبک از نگارش، نویسندگان با استفاده از پیوندهایی که اغلب بر اساس تجارب شخصی و خاطراتِ شخصیت شکل گرفته، بینِ افکار و مفاهیمِ مختلف جهش می کنند. جهشِ مفهومی ممکن است تصادفی به نظر برسد چون به شکلی پیوسته و به…
📌ساختار

برخی نویسندگان، روایت را به شکلی سریع بین نقطه نظراتِ شخصیت‌های مختلف جابه‌جا می‌کنند و به مخاطبین اجازه می‌دهند جریان سیال ذهنِ چندین شخصیت را تجربه کنند. مثلا "کن کیسی" در رمان "گاهی اوقات پنداری بزرگ" روایت را بین افکار، عواطف و تأثیرپذیری‌های چندین شخصیت از جمله یک سگ جا‌به‌جا می‌کند و با استفاده از سبک‌هایی متفاوت در نقطه‌گذاری و ساختارِ نگارش به ما نشان می‌دهد که کدام واژه‌ها، افکار و جملات مربوط به کدام یک از شخصیت‌ها می‌باشند.

برخی نویسندگان همچنین رویدادها را خارج از ترتیب زمانیِ مرسوم روایت می‌کنند و یا از طریق خاطراتِ یک شخصیت جزئیاتی از گذشته را برای مخاطبین به تصویر می کشند. «ویلیام فاکنر» در کتاب «خشم و هیاهو» بسیاری از رویدادها و جزئیات مهم را از طریق خاطراتی روایت می‌کند که از جریان سیال ذهن‌ِ شخصیت‌هایی مختلف سر برمی‌آورند.


ادامه دارد....

در ادامه، برخی از نویسندگانِ برجسته و آثاری که از این تکنیک بهره برده‌اند را مرور می‌کنیم.


@Adam_harfi
  • ❤ 12
  • 👍 1
Post #222 487
آدم‌حرفی│ندا اکبری @Adam_harfi دوست دارم یک روز بیدار شوم و ببینم همه چیز برعکس شده‌ است: من زنگ بزنم و ساعت از جا بپرد. چای مرا بنوشد و تنها تفاله‌ای از من تهِ لیوان بماند. همسرم را بچسبانم به بوسه و همچون حشره‌ای که گیر می‌کند به تار عنکبوت، در تارهای بوسه گیر کند. خانه…
می‌دونید برای این متن دلم می‌خواد چه تصویری بذارم تو کانال؟ تصویر مردی که در تارهای عنکبوت گیر افتاده. الان آقایون فکر می‌کنن:" چه مرد ستیزانه..."🤭😄
نه. در واقع، تار عنکبوت که نه. مثل متن، مردی در تارهای بوسه گیر افتاده است. دیگه چی بهتر از این؟ 🙃☘

اصلا شما عکس بفرستید. بهترین عکس با ذکر نام در کانال گذاشته میشه. هم می‌تونید از جمله‌های دیگه‌ی متن ایده بگیرید و هم اینکه از هوش مصنوعی کمک بگیرین.
  • ❤ 7
Post #219 604
آدم‌حرفی│ندا اکبری @Adam_harfi دوست دارم یک روز بیدار شوم و ببینم همه چیز برعکس شده‌ است: من زنگ بزنم و ساعت از جا بپرد. چای مرا بنوشد و تنها تفاله‌ای از من تهِ لیوان بماند. همسرم را بچسبانم به بوسه و همچون حشره‌ای که گیر می‌کند به تار عنکبوت، در تارهای بوسه گیر کند. خانه…
شما هم چیزهایی رو برعکس کنید. می‌تونه فقط یه جمله باشه و در کامنت بنویسید.... 🙃
  • ❤ 4
Older posts →

About this channel

How can I read @adam_harfi without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for آدم‌حرفی│ندا اکبری: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does آدم‌حرفی│ندا اکبری have?
آدم‌حرفی│ندا اکبری (@adam_harfi) has 5.5K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does آدم‌حرفی│ندا اکبری know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →