وقتی جواب دادم پرانرژی و سرحال بودم و وقتی قطع کردم بیرمق و وارفته. او، مدیر یکی از شرکتهایی بود که قبلا همکاری داشتیم. مکاتباتش با شرکتهای خارجی را انجام میدادم و در جلساتی که از شرکتهای خارجی مهمان داشت، به عنوانِ مترجم حضور داشتم. فکر کردم میخواهد حرفهای قبلش را تکرار کند و مثلا بگوید:" چرا نمیایی مثل بچهی آدم کارِت رو ادامه بدی؟.... تدریست چی؟ اون رو انجام بده حداقل.... این همه زحمت کشیدی که همه چی رو ببوسی بذاری کنار؟..." و در آخر هم بگوید:" به من گفتی انگیزه ندارم ولی برای این 'آدمحرفی' خوب انگیزه داری." ولی نه اینها را گفت نه پرسید چرا مسیر جدیدی در پیش گرفتهام، نه سرزنش و شماتت و نه..... طوری حرف میزد گویی از اسب افتاده است. نه، خیلی بیشتر از اینها افتاده بود. صدایش میگفت بدجوری شکسته است. گویی هم از اسب افتاده بود و هم از اصل. دیگر کلماتش را با آن لحنِ مستبدانه ادا نمیکرد. دیگر آخر جملاتش، با ابهت نمیگفت:" مُلتفِتی چی میگم؟" با صدایی گرفته گفت:" سیمین هم رفت." سیمین همسرش بود. چطور؟ سیمین دیگر چرا؟!!! با همان بیماریِ قدیمی. چه عجیب. بهرام رفته بود. بهار رفته بود و حالا سیمین؟! دخترش بهار هشت سال پیش تصادف کرده بود. گاهی میگفت:" پشتکارت من رو یادِ بهار میندازه." برای همین ذرّه ذرّه مرا جایگزینِ دخترِ مُردهاش کرده بود؟! من چه؟ چرا وقتی میخواستم با نظراتش مخالفت کنم حسِ شرمساری داشتم؟ بسیار پدرانه بود. به نوعی مانندِ پدر رفتهام مستبد بود و... هر کداممان کسی را از دست داده بودیم و به جایگزینی زنده چنگ انداخته بودیم. جایی خوانده بودم که آدمها گاهی مقاومتی پنهان دارند در مقابلِ رنجِ پذیرشِ چیزی که کامل از دست رفته است. شاید جایگزینیها در دنیای زندِگان هم نوعی مقاومتِ پنهان است.
در حرفهایش گفت:" دیگه تسلیم شدم." تصور کردم دستهایش را برده بالا و فقط منتظرِ شلیکِ آخر است. گفت:" سرطان ریه دارم. خیلی زمان نمونده."
- چی؟! سرطان؟ زمان؟ از چی داره حرف میزنه؟
آمدم از روند بیماری بپرسم. گفت:" نمیخوام بیشتر کِشش بدم. دیگه این دنیا رو نمیخوام." یاد آهنگی از رضا صادقی افتادم:" وایسا دنیا، وایسا دنیا... من میخوام پیاده شم." ادامه داد:" میدونی چی اذیتم میکنه؟ این همه تو زندگی دویدم و نزدیکِ هفتاد سالگی یه میراثِ باشکوه ساختم ولی حالا هیچ وارثی ندارم." ولی بهرام چی؟ پسرش که هنوز زنده بود. گفت:" حالا اون سرِ دنیا برای خودش زندگی ساخته. بهش چی بگم؟ بگم برگرد؟" مکثی کرد و گفت:" همیشه میگفتم بهرام رفت ولی حالا داره یادم میاد که من بودم که با سختگیریام بهرام رو از خودم روندم." نمیدانستم چه بگویم. یاد جملهای از نیچه افتادم:
«حافظهام میگوید: من آن کار را کردم، اما غرورم میگوید: محال است چنین کاری از من سر زده باشد، غرور بیرحم است و سرانجام این حافظه است که تسلیم میشود.»
قبل از خداحافظی آهی کشید که نقطهی پایانِ تمام تلخیهایش بود....
ندا اکبری
#خاطرات_پراکنده
@Adam_harfi