جایی خوانده بودم:" پذیرش یعنی گفتنِ آری به دنیایی که نمیفهمم چرا چنین است اما میدانم جز این نمیتواند باشد."
مثل این میماند در داستانی افتادهام و دارم زندگیش میکنم. داستانی که حالا، به جایی رسیده که دوست ندارم اینطور ادامهاش بدهم. جلدِ این کتاب از آن جلد سختهاست و راهِ فراری هم نیست. باید بمانم و زندگی کنم. برایم سخت است بپذیرم اختیاری نداریم. چطور است تمام شخصیتهای کتاب را جمع کنم؟ عصیان. حداقل که میتوانیم به این جبرِ ناخواسته دهانکجی کنیم. فریاد زدیم:" سهراب فرزندِ خودت است. فرزندِ ایران زمین. "
غوغا و فریاد، شد گردباد. حروفِ یکی دو صفحه از کتاب به هم ریخت. کلمات از هم پاشیدند و دیگر صفحهی شمارهی ۴۰۴ و نیمی از ۴۰۵ قابل خواندن نبود. آنها هم به راحتی دو سهتا از شخصیتها را از داستان حذف کردند. گفتند:" چه غلطهای اضافی."
از پایانِ داستان میترسم. از تراژدی. از اینکه همان داستانی که قبلا خواندهایم تکرار شود. حسی به من میگوید تمامِ نوشداروهای دنیا پس از مرگِ سهرابها خواهند رسید.
ندا اکبری
@Adam_harfi
Post #257
65
- ❤ 4
- 💔 4