TGViewer
آدم‌حرفی│ندا اکبری آدم‌حرفی│ندا اکبری @adam_harfi · 5.47K subscribers
Post #248 198

Forwarded from کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

دست‌ها

نویسنده: #م_سرخوش

محل کار جدیدم، شهرک صنعتی‌ای خارج از شهر است. هرروز صبح آفتاب‌نزده در اولین ایستگاه سوار مینی‌بوس می‌شوم، و آخرین ایستگاه پایین می‌آیم. بیشتر روزها آن‌قدر خسته‌ و خواب‌آلوده‌ام که در ردیف‌های نزدیک به آخر می‌نشینم و تا مقصد می‌خوابم. آن روز هم روی یکی از صندلی‌های‌ سمتِ راننده، پهلویِ پنجره، نشستم و چشم‌هایم را بستم. بیرون هوا سرد بود و در گرمای داخل مینی‌بوس چُرت‌زدن می‌چسبید. چند ایستگاه بعد که ماشین پُر شده بود، و کم‌کم داشت از شهر خارج می‌شد، یک‌آن چشم باز کردم و خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنم. دیدم نفر پُشتِ‌سرم دستش را از کنارِ صندلیِ من رد کرده و روی لبۀ پنجره گذاشته است. دستش تا صورتم کمتر از یک‌وجب فاصله داشت. انگشتانش کشیده و پوستش سفید بود. روی پوستش کمی چروکیدگی داشت؛ نه از آن چروک‌هایی که در اثر پیری ایجاد می‌شود، از چروک‌هایی که از زیاد ماندن در آب، یا زیاد ماندن در دست‌کش‌‌هایِ کار روی پوست می‌اُفتَد. موی‌رگ‌های ظریف از زیرِ پوستِ نازُکش دیده می‌شد. ناخن‌هایش کمی بلند بود و لاکِ صورتی خورده بود. معلوم بود لاک مالِ چند روز قبل است، چون انگشتِ شست و وسطی لاک‌شان خراشیده شده، و گوشۀ ناخن انگشت کوچک شکسته بود. دست می‌توانست مال دختری بیست ساله، یا زنی چهل ساله باشد. هیچ انگشتری نداشت.
نَفَسم را از دهان به‌طرفِ دست «ها» کردم. با خودم گفتم اگر دستش را اتفاقی آن‌جا گذاشته باشد، با این کار حتماً آن را برمی‌دارد. اما دست همان‌جا ماند. فقط خیلی خفیف لرزید. بعد انگشت شست حرکت کرد؛ بالا آمد و شروع کرد آرام‌آرام کنارِ انگشتِ اشاره را نوازش کردن. دیدم که کُرک‌های طلاییِ روی دست سیخ شدند. همین‌وقت مینی‌بوس در دست‌انداز افتاد و تکانِ شدیدی خورد. حالتِ بدی بود، چون رویم به‌سمتِ دست بود و لب‌هایم یک‌لحظه به آن مالیده شد. با خودم گفتم «تقصیر خودش است که دستش را این‌جا گذاشته. حالا حتماً آن را برمی‌دارد». اما دست فقط مُشت شد، و کمی بعد، آرام‌آرام مانند غنچه‌ای که بشکفد، باز شد. مُشتَش را جوری باز کرد که این‌بار کُفِ دست به‌طرفِ صورتم بود. دوباره نَفَسم را به کَفِ دست «ها» کردم. چهار انگشت کمی جمع، و بعد باز شدند. به اطرافم نگاه کردم. بیشتر مسافرها یا چرت می‌زدند، یا از پنجره بیرون را نگاه می‌کردند. گونه‌ام را کمی نزدیک‌تر بردم و منتظرِ تکانِ بعدیِ ماشین شدم. در اولین دست‌انداز گونه‌ام را به کفِ دست چسباندم و چند ثانیه نگه ‌داشتم. چه‌قدر کفِ دستش داغ بود. وقتی گونه‌ام را برداشتم، دست شروع کرد با کنارِ انگشتِ اشاره‌اش یواش‌یواش صورتم را نوازش کردن. اول خیلی نامحسوس با تکان‌های ماشین بالا و پایین می‌رفت. بعد با سَرانگشتانِ سه انگشتش گونه‌ام را ناز کرد. قلبم شروع کرده بود به تند زدن. انگشتانش روی ته‌ریشِ زبرم کشیده می‌شد. بعد گوشم را ناز کرد و من نفسِ خیلی عمیقی کشیدم. وقتی انگشت‌هایش را روی گردنم گذاشت، شاه‌رگم زیرِ انگشتانش مثلِ گنجشکی که در مشت بگیری، دِل‌دِل می‌زد. مینی‌بوس ایستاد. به ایستگاهِ کارخانۀ نساجی رسیده بودیم. دست رفت. چند زن و دختر با هم از صندلی‌های پشتِ سرم بلند شدند و از مینی‌بوس پایین رفتند. به‌دقت نگاه‌شان کردم. چهرۀ همه‌شان دمق و خواب‌آلود بود. در صورتِ هیچ‌کدام نشانه‌ای از آشنایی ندیدم. صاف نشستم و دستم را به صورتم کشیدم. به دست‌های زبر و زمختم که سیاهیِ روغن لای تَرَک‌های ریز و درشتش نفوذ کرده بود نگاه کردم. تا کارخانه راهی نمانده بود. دستم را روی گردنم گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. دلم می‌خواست مدتِ خیلی‌خیلی طولانی بخوابم و به آن دستِ چروک‌خوردۀ نوازش‌گر فکر کنم.

پایان.
@Fiction_12
  • ❤ 8
  • 🙏 2
More from @adam_harfi
  1. Sep 27, 2026راستی... اجرای الناز مکسانی رو گوش کردین؟ #فایل_صوتی_۱ #فایل_صوتی_۲ باورتون میشه این دخترِ…
  2. Sep 27, 2026photo post
  3. Sep 25, 2026پاییزِ خار‌ریزان سرد، بی‌حس، خشکیده. از کسی صدایی درنمی‌آید. گویی همه خاموشیم. جنگلی خاموش…
  4. Sep 25, 2026photo post
  5. Sep 22, 2026photo post
  6. Sep 21, 2026متنِ اجرا شده؛ کلیک کنید 👈 فوبیای زندگی نویسنده: ندا اکبری با صدای: #الناز_مکسانی #فایل_ص…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →