TGViewer
آدم‌حرفی│ندا اکبری آدم‌حرفی│ندا اکبری @adam_harfi · 5.47K subscribers
Post #147 848
@Adam_harfi

فوبیای زندگی

وقتی به دنیا اومدم ۱۸ ساله‌م بود. به محض اینکه پرستار من رو بغل کرد پرسیدم:"قبول شدم؟" گفت:" ادبیات." از خوشحالی یادم رفت گریه کنم. من رو از پا گرفت. سر و ته. زد پشتم. دکترِ زایمان گفت:" باید گریه کنی." آخه چرا؟! من که قبول شدم. پرستارِ دیگه‌ای نخِ بخیه رو داد دستِ دکتر و گفت:" فوبیای زندگی....بعضیا دارن." دکتر گفت:" ژنتیکیه." اشک‌هام سرازیر شد. بی‌دلیل و بی‌اراده. چون پرستار من رو سر‌ و ته گرفته بود اشک‌هام رو پیشونیم جاری شده بود و قطره‌ها می‌ریخت روی زمین، چیک چیک. مامانم که بیهوش بود گفت:" همه‌مون فوبیای زندگی داریم. اگه نداریم پس چرا تا به دنیا میاییم می‌زنیم زیرِ گریه؟!" پرستار گفت:" وای. چه نکته‌ی بجایی. ولی شما که بیهوشین." رو کرد به دکتر:" حرف‌شون قابل‌ِ استناده خانوم دکتر؟" خانوم دکتر گفت:" به هوش ربط نداره. از ناخودآگاهشون دررفت." یک چیزِ بسیار متداول در آدم‌ها. بادِ ناخودآگاهِ آدم گاهی با مرورِ خاطره‌ای در می‌رود. گاهی با نجوایی یا صدایی، بویی، لمسی یا...

مامان به همه می‌گفت:" این بچه همه چیزش خوبه‌ها. فقط بدغذاست." چه نگاهِ اشتباهی. می خواستم بگم:" غذاها بدآدم هستن." انگار غذاها آدم‌زدگیِ مزمن داشتن. از نگاهشون حالم بد می‌شد. بابا بارضایت می‌گفت:" این بچه نویسنده میشه." کتاب‌خور بودم. بابا بلندم کرد نشوند رو هرمِ مازلو. نوکِ هرم که نوشته بود "خودشکوفایی" تیز بود. اشکم دراومد. بابا من رو برداشت و گذاشت زمین. گفت:" خودشکوفایی درد داره. درسِ بزرگی بود. مگه نه؟" به خشتکِ شلوارم نگاه کردم که شکوفا شده بود. زدم زیرِ گریه. تازه خریده بودمش. بعدِ دانشگاه سریع واردِ بازارِ کار شدم. بابا به نوکِ هرم اشاره کرد. ولی من درس بزرگی گرفته بودم. می‌خواستم طبقه طبقه برم بالا. از راه‌پله. آروم آروم. بازارِ کار. ازدواج. زندگی. بابا از ارتفاع سقوط کرد. خیلی یهویی. تالاپ. من محتاط‌تر شدم. ذره ذره دارم خودم رو می‌کشم بالا. مطمئنم روحِ بابا اون بالاست. بالای هِرم. تو اتاقکِ زیرِ شیروونی. روی مبل، کنارِ کتابخونه‌ش، منتظرم نشسته.

ندا اکبری
#خاطرات_پراکنده

@Adam_harfi
  • ❤ 13
  • 👏 3
More from @adam_harfi
  1. Sep 27, 2026راستی... اجرای الناز مکسانی رو گوش کردین؟ #فایل_صوتی_۱ #فایل_صوتی_۲ باورتون میشه این دخترِ…
  2. Sep 27, 2026photo post
  3. Sep 25, 2026پاییزِ خار‌ریزان سرد، بی‌حس، خشکیده. از کسی صدایی درنمی‌آید. گویی همه خاموشیم. جنگلی خاموش…
  4. Sep 25, 2026photo post
  5. Sep 23, 2026دست‌ها نویسنده: #م_سرخوش محل کار جدیدم، شهرک صنعتی‌ای خارج از شهر است. هرروز صبح آفتاب‌نزد…
  6. Sep 22, 2026photo post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →