شیاطین
نوشتۀ #م_سرخوش
روزی از روزها، شیطان رفت پیش خدا و گفت «ای خالق قادر، تسلیمم به خواست و ارادهات. هر چه گفتی و از این پس نیز بگویی قبول! من به این آفریدۀ خاکیات با تمام وجود تعظیم میکنم! دیگر از این جنگِ بیپایان خسته شدهام. بیایید صلح کنیم و بگذاریم دنیا در آرامش باشد. خودمان هم برویم در بهشت و افلاک دوری بزنیم و دیداری تازه کنیم.»
خدا هم از آنجا که مهربان و بخشنده بود، و میدید شیطان حقیقتاً پشیمان است، قبول کرد. آنها پس از مذاکراتی کوتاه، عهدی آسمانی بستند. قرار شد دیگر چیزی بهنام شرّ وجود نداشته باشد. سپس به همراه عدهای از فرشتگانِ بسیار نزدیک به پروردگار، که شاهدانِ این صلحنامه بودند، رفتند تا گشتی در بهشت بزنند. خاطرات بسیاری از این قرنها دشمنی برای هم تعریف کردند و قرارهای زیبایی برای آیندۀ زمین و ساکنانش گذاشتند. گرمِ گفتوگو بودند، که صدای انفجارِ مهیبی سکوت افلاک را شکست. دودِ قارچیشکلِ عظیمی از زمین بلند شد. خدا نگاه چپچپی به شیطان کرد. شیطان شانه بالا انداخت و گفت: «ای قادر متعال! بنده که تمام وقت پیش شما بودم. راستش باید اعتراف کنم درواقع برای همین بود که پیشنهادِ صلح دادم؛ میدیدم بیشتر وقتها من این وسط هیچکارهام! این خاکبرسرها جگر من را هم آتش زدهاند».
#م_سرخوش
@Fiction_12
Post #8912
2.15K
Forwarded from کاغذِ خطخطی (داستان-رمان)