📝 دموکراسی واقعاً چیست؟ تعریفی با چاشنی تئوریک-اقتصادی (2/4)
✍ احسان موسوی
در این روایت تاریخی، دو موضوع حائز اهمیت است: نخست اینکه هدف، تثبیت سهمی از قدرت و به رسمیت شناختن منافع ذینفعان متعدد در تعیین یک مسئله حیاتی به نام «مالیات» بود. دوم اینکه دستیابی به این هدف، از طریق اعمال فشار بر پادشاه و مجبور کردن او به پذیرش ترتیبات جدید و نهادی تازه در عرصه سیاسی رخ داد. این بدان معناست که آنچه به دست آمد، یک راهکار ایدهآل نبود، بلکه راهکاری ممکن و عملیاتی در شرایط خاص سیاسی و تاریخی آن دوران برای بازیگران قدرتمند آن زمان بود تا بتوانند از منافع خود بهتر محافظت کنند.
آنان میدانستند که حفاظت از منافعشان از طریق کسب سهمی از قدرت و تاثیرگذاری بر تصمیمات سیاسی ممکن است. افرادی که در این شورا شرکت کردند، نماینده منافع خود و املاک یا حوزههای اسقفی خود بودند که تحت قوانین شرعی اداره میشدند.
کمی که جلوتر میآییم، به داستان پارلمان سیمون دو مونفر در سال ۱۲۶۵ (Simon de Montfort’s Parliament of 1265) میرسیم؛ پارلمانی که مفهوم «نمایندگی» (representation) در آن نقش پررنگتری ایفا کرد، چرا که نمایندگان شهرها (Burgess ها) نیز برای حضور فراخوانده شدند. در آنجا مسائل مختلفی که امروزه مسائل ملی نامیده میشوند، مانند سرنوشت شاهزاده ادوارد، به بحث گذاشته میشد.
بازخوانی این روایتهای تاریخی نه برای توجیه تعریفی خاص از دموکراسی، بلکه برای نشان دادن ضرورتهای عملی درباره مسائل مشخص در تاریخ است. سنگ بنای بحث ما، پذیرش «ذهنی بودن ارزشها» (سوبجکتیو بودن ارزشها)، «غیرمتمرکز بودن دانش» و «تعارض منافع» میان افراد و گروههای مختلف است؛ به طوری که تعریفی عینی از عدالت و منافع عمومی را نمیتوان بدون مناقشه ارائه داد.
برای رسیدن به تعریفی جامع از دموکراسی، بیایید از این نقطه آغاز کنیم: نخست اینکه تمام روابط اجتماعی، مانند حقوق مالکیت، تنها زمانی معنا پیدا میکنند که ما در یک جامعه زندگی کنیم. یک زندگی به سبک رابینسون کروزوئه نیازی به چنین روابطی ندارد، چرا که تنها تصمیمگیرنده درباره تخصیص منابع، خود اوست.
با این حال، به محض ورود به زندگی اجتماعی، تنشها میان افراد شکل میگیرند؛ تنشهایی از این دست که حدود مالکیت چگونه باید تعریف شود، اثرات جانبی (Externality) چگونه باید مدیریت شوند، خسارت و ضرر باید چطور تعریف گردد و مواردی از این قبیل.
روابطی که این مفاهیم را تعریف میکنند، برندگان و بازندگانی دارند و در طول تاریخ، شاهد انقلابها و قیامهایی بودهایم که هدفشان تغییر این مفاهیم و حدود آنها بوده است.
منافع افراد، ارزشهایی که به آنها باور دارند و میزان توانایی کنش آنها، همگی در شکلگیری این جنبشها و پیامدهایشان موثر بودهاند.
در نهایت، پایان هر منازعه معمولاً با ایجاد سازوکاری برای تنظیم روابط آتی همراه است، به این امید که تنشهای پرهزینه کمتری رخ دهد. البته این الزاماً به معنای دائمی بودن آن نیست؛ بلکه با تغییر شرایط و ظهور شرایط جدید، ممکن است روابط دچار اختلال شوند یا تنشها به دلیل نااطمینانیها و رویدادهای پیشبینینشده مجدداً افزایش یابند.
با این حال، پیدایش و تکامل دموکراسی در نقاطی از تاریخ رخ داده که افراد و گروهها قصد داشتند سهم بیشتری از قدرت داشته باشند و نقش پررنگتری در تعیین ترتیبات جمعی ایفا کنند. دلیل این امر آن است که امور مشاع اجتنابناپذیرند. اثرات جانبی منفی و هزینههای آنها، یا حتی اثرات جانبی مثبت و منافع آنها، همواره در جوامع وجود دارند و نمیتوان آنها را به طور مطلق حذف کرد.
☑
@ehsanmnotes