TGViewer
Channel Public Channel
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

@vardeahmar

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Subscribers
1.52K
Photos
390
Videos
27
Links
28

Showing posts older than #1607 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1605 1.65K
خوشحالی مجری‌های اینترنشنال
انگار باباشون رئیس‌جمهور شده
خاک تو سرتون
Post #1604 1.63K
سکوت همیشه به معنای غم یا دلخوری نیست، گاهی فقط نظاره‌گرِ جدال درونتی که میانِ من‌های درونت صلح رقم بخورد
و تو این وسط مجالی برای حرف‌زدن نمی‌یابی.
هر بار در این شرایط نامه‌رسانی از غیب تو را یادم می‌آورد،
و لب‌های خشکِ بهم دوخته‌ام را مهمانی لبخندی گرم و امیدبخش کرده و شوق مومنانه زیستن را در من زنده میکند.
بیهوده نیست که سخن نیکو صدقه است.

ورده
Post #1603 1.78K
وردة حمراء🥀 Photo
هر روز این وقت‌ِ عصر برای دیدنشان می‌آیم پشت پنجره؛ دو پیرزن محله‌یمان را می‌گویم.

حاج‌خانم سالهاست همسرش فوت شده و بچه‌هایش را با یتیمی بزرگ کرده است همراه با دختری سرراهی که پیدا کرده بود.
خاله فاطمه دو سال پیش همسرش فوت شد و در خانه کلنگیش تنها زندگی میکند! دعوا بر سر ارث و میراث به جایی کشیده که پسرانش در این دو سال یکبار هم به او سر نزده‌اند.
رنج او از تنهایی را میتوان از بودنِ همیشه‌گی‌اش در پشت پنجره کوچک آبی اتاقش فهمید.

امروز تمام حواسم را جمعِ پوششان کردم.
لباس محلی زیبای زنان کُرد.
لباسی کاملا پوشیده با چارقدهای بزرگ که کامل از بالا تا پایین اندام زن را می‌پوشاند.
آن دو سنجاق قلاب مانند که بالای روسری می‌زنند تا عقب نرفته و کامل چفت شود.
پوششی نشان بر اصالت؛ اصالتی فراموش شده!

حین صبحت کردن با هم تسبیح مشکی و سفیدشان را بدون وقفه می‌چرخانند، و آن سنجاق ته‌گرد که برای شمارش است و هر بار به دل یکی از مهره‌ها می‌نشیند تا دورِ صدتایی به اتمام برسد.

هر روز با هم حرف میزنند .. درباره چه؟! نمیدانم ..
گاهی محو عابران شده!
و هست لحظه‌هایی هم که سکوت حکم فرماست. کنار هم نشسته، اما خیالشان در هزارتوی ذهنشان محصور شده است.

راستش گاهی دلم کنارشان نشستن و کنکاش خاطراتشان را میخواهد.

هر باردیدنشان پیری خودم را یادآور می‌شود.
چه کسی همسایه من در غروب‌های تنهایی خواهد شد؟!

کاش تو باشی تا با هم از بهشت بگوییم...
و برای هم وصیت کنیم همچون فاطمه و اسماء ...
Post #1600 1.18K
وردة حمراء🥀 Photo
گوربه‌های قبل این سوءتفاهم بود ://
Post #1599 1.28K
عبدالله گوربه
Post #1598 1.41K
بی‌گمان نمیشود خدا را با نادانی و جهل عبادت نمود پس؛
«اقرأ»
Post #1595 1.6K
راست گفته‌اند: هیچ زنجیری به درون آدمی نمی‌رسد؛ درونی که معنای واقعی آزادیِ در بندگی را یافته است.
می‌بینی این آزادی چنان کرده برای یک هدف مشترک، چه مسیر‌ها که نساخته‌اند.
راه‌ها متفاوت، اما مقصد همان دشت سبزینگیست.

از روی بغل دستی کپی‌کردن که هنر نیست، تو هم نشان خودت را بگذار.
یکی بر فراز آسمان با بالنِ سفید
دیگری حین بویدن پوستِ سوخته خود در آتش
آن یکی در لمسِ آخرین بغلِ مادر
یکی‌ نشسته روی مبلِ نارنجی با آخرین تیر و کتابچه اذکار در جیبش
و امروز او پدال گاز کامیونش رمز شد تا اجلِ آن حسرت دیرینه شود.
و هزاران پایان با شکوهِ ناشناخته دیگر...

راستش در این مسیر شلوغِ شجاعت، پرچمی می‌بینم که هر کدام به دست دیگری می‌دهد تا هر کجا نفسش یاری کرد بدود و به خط پایان نزدیکش کند.
من ایمان دارم که این پرچم بر فراز قله نشسته و نسیم آزادی بر چهره‌اش خواهد وزید.

🖊ورده
Post #1594 1.41K
حال که غزل‌هایم قهر کرده‌اند
سکوتم را بپذیر...
Post #1593 1.45K
بالِ رحمت...
Post #1592 3.12K
خواهرم
هیچ وقت اجازه نده این تفکر که مادر بودنت مانع پیشرفت، خلوت و (جدیداً می‌شنویم) دینداری و عبادت است، در زندگی تو بارز شود.
اگر تا دیروز شیاطین انس و جن و جنبش‌های نااجتماعی این ذهنیت را در قلب زنان کاشتند که ازدواج و خانه‌داری و فرزندپروری از موانع شکوفایی استعداد زن است، با کمال تأسف امروز نیز زنان مومنه، شیطان، مکارانه این فتنه‌ بره‌نما را به خوردشان می‌دهد.

خواهر مومنم تلاشت بابت صبرانه‌ها و تربیت فرزندان امت را جدا و کمتر از حفظ قرآن، کلاس و درس و عبادت نافله قبل از مادر شدنت ندان.
اجازه نده آن تبلیغ‌های شومی که اجتماع ما را به فساد کشاند و زنان را از چرخ زندگی انداخت، با همان مضمون اما، تزئین شده با اکلیل دین تو را فریب دهد.
به خودت بیا،
با دستمال اخلاص دستی به روی نیتت بکش و برای آینده این امت بذ‌رها را شکوفا کن.
نگذار پروفایلِ دختر نقابی با کتاب‌های عربی جلو دستش این تعارضِ درونی را در تو به وجود آورد.
باورکن طالب که باشی از مجازی گردی و مهمانی‌های غیر‌ضروری کم شود و عادت به ساده زیستی کنیم وقت هم برای درس و حفظ خواهد ماند.
نه از اینجا مانده و نه از آنجا رانده می‌شویی‌.
میدانم منی که مادر نیستم حرفهای گنده زدن راحت است اما، مطمئنم بدونِ رنجِ این روزها آسودگی پایان به ارمغان نخواهد آمد.

تو چه میدانی شاید آن خستگی از تکان دادنِ گهواره، که سبب شد از نماز شب جا بمانی تو را سلامت به‌ بهشت رساند.
تو چه میدانی....

ورده
Post #1591 1.42K
کنار سجاده نشسته‌ام
مادربزرگ در حال وضوست
هنوز نوای پر امیدِ اذان در آبادی طنین‌انداز نشده...
گفتم آبادی!
اینجا
به سوز سرمای بیرون، از صورت یخ زده درخت مو حیاط میتوان پی‌ برد...
و مهمان غیر منتظره امشب!
سر زده آمده
بقچه وا کرده
و همه جا را سفید پوش کرده

برف
Post #1590 1.55K
بعد از جنایت غزه
فکرش را بکن کراوات زده‌ها بیان از حقوق زنان و کودکان یا حیوانات حرف بزنند...
از الان بوی تعفن میاد.
آزادی بیان که هیچ، کلا به زباله‌دان تاریخ پیوست، موندم با چی میخواد
تجزیه بشه...
فمنیسم هم سر تیتر جوک‌های نسل بعد خواهد شد بجای ملا نصرالدین...
#تلخند
Post #1587 1.21K
وردة حمراء🥀 دیشب خوابت را دیدم !!! مقابل همین ضریح ... اما غمی در تو موج میزد در حصاری غریبانه تقلا میکردی ... شاید تو هم مرا نگاه میکردی ... انگار نورِ پای بُراق آن حوالی میان هاله‌ی از دود هنوز هویدا بود ... خاکش هنوز به امید آن امامت نبی است که نفس میکشید و شنیدن…
الان که داشتم فیلم‌های شهید سنوار را نگاه میکردم که زیر آوار افتاده است، یکدفعه انگار شوکی بهم وارد شد.
یک سال از جنگ میگذرد و من چرا الان یاد آن خواب افتادم.
یک سال‌ونیم قبل من این پست را در کانال گذاشتم، که شبش خواب عجیبی دیدم.

خواب دیدم نزدیک مسجد الاقصی بودم.
جنگ عجیبی بود .
همه جا به معنای واقعی ویران شده بود، تا چشم کار میکرد حتی یک بنای سالم هم پیدا نمی‌شد.
صدای بال مگس هم شنیده نمی‌شد.
من پشت دیواری خودم را قایم کرده بودم و سربازان یهودی را می‌دیدم تفنگ بدست در منطقه پخش شده بودند.
اما مسجد الاقصی تنهای بنای سالم بود در کل منطقه.

گنبد مسجد انگار روح داشت شبیه انیمیشن‌ها. من پشت دیوار از سوراخی فقط او را نگاه میکردم و کامل حس میکردم او نیز من را نگاه میکند‌.
غمی عجیبی بر گنبد خیمه زده بود که با تمام وجود در خواب حسش میکردم.

یادمه صبحش با دلتنگی عجیبی بیدار شدم و سر سفره صبحانه برا خانواده تعریف کردم. و گفتم جنگ شده بود همه جا ویرانی...
عجیبه الان این خواب را به یاد آوردم.
Post #1586 1.24K
در پی قتل بزرگان مایید
با آن همه طفل در گهواره چه می‌کنید؟

در پی شکستن شاخه‌اید
با ریشه‌های در خاک چه می کنید؟
Post #1583 1.34K
وردة حمراء🥀 Photo
دو ساعت گذشته و من هنوز میان قبر‌ها نشسته‌ام.
چند سالیست عادت کرده‌ام برای سامان دادن کلبه درونم به اینجا سر بزنم.
پاییز اینجا را هم تصاحب کرده و نسیم اجل وار زندگی برگها را بر شاخه پایان می‌دهد.
در یک قاب؛ پاییز و قبر هر دو نشان بر انتهای حیات.

با دنیایی از آشفتگی به اینجا آمدم، اما اکنون کل وجودم را سکوت و خاموشی در آغوش گرفته است.
نه آشوبی در دلم است نه بغضی در گلویم.
خاموشیِ پردرس اینجا نهیب می‌زند به تمامِ طوفان‌های درونِ آدمی.
نقطه پایان می‌گذارد بر این طومارِ پر هیاهوی دنیا.
واقعا چه با عظمت است مرگ، با وزیدن نامش بر زبانت تمام خیالاتِ ناخوش بافته‌شده ذهنت را پنبه میکند، جز بهشت که برای رسیدن حریص‌تر می‌شویی...

گاهی بیا و به اینجا سر بزن غمگین نه هوشیار‌تر باز خواهی گشت...
باورکن...
Post #1580 1.28K
نگران درز‌های قلبت نباش،
ایمان که باشد؛ میانِ همه‌ جوانه می‌روید...
Post #1579 1.64K
وردة حمراء🥀 داستان ام سلیم همسر ابوطلحه انصاری را شنیده‌اید؟! همانی که پسرش فوت می‌کند و همسرش که به خانه می‌آید از او پذیرایی کرده و بعد با زیباترین الفاظ خبر مرگش را میدهد و ازش به عنوان عاریه پروردگار یاد می‌کند... راستش دیشب در ذهنم بقچه روایات روستا را که می‌گشتم…
در بین زنان روستا، قصه‌ها و سرگذشت‌های بسیاری نقل می‌شود؛ اگر پایِ صحبت‌هایشان نشسته و با حوصله دفتر زندگیشان را ورق بزنی.
عمه‌ی پدرم بسیار شبیه پدربزرگم است؛ جثه‌ایی ورزیده، نطقِ بالا، حافظه‌ی قوی، شجاع، رک و نترس؛ شبیه مادرشان.

هم‌صحبتی با او که ریز و درشت حرفها و اتفاقات را هم فراموش نکرده، شنیدن را دلچسپ‌تر می‌کند.
تعریف می‌کرد که دختری جوان بودم، کم سن و سال اما درشت هیکل.
آن زمان، قد و قواره معیار ازدواج بود.
من را در عوضِ زن، برای پدربزرگت دادند. (یعنی شوهر او برادر مادربزرگم است)
جدا از شوهرم، آن خانه چهار پسر دیگر هم داشت، که فقط یکی از آن‌ها متاهل بود و بقیه با ما زندگی می‌کردند.
روزگار گذشت.
با خانه‌ی شوهر خو گرفتم و چندی بعد پسری به دنیا آوردم.
مادرشدن حسی نیست که برایت تعریف کنم دخترم، خودت که مادر شوی با تمام وجود لمسش خواهی کرد.

مدتی گذشت...
کار و امورات منزل بسیار، و زمان برای لذت بردن از بودن با پسرم کم بود.

تابستان بود؛ اوج هیاهو و مشغله‌ی کاری روستا.
هنوز تنور داغ بود و مردان هم از سرِ زمین برنگشته بودند.
پسرم تب کرد و شدیدا بی‌قرار شد.
هیج چیز نمی‌توانست بی قراری اش را برطرف کند،
ناله‌هایش ناگهان کم جان‌تر شد و رمق گریه کردن را از کف داد.
چند نفسِ عمیق، دستِ جانش را گرفته و در کمال ناباوری، با خود به وادی ابدیت برد.
در آغوشش گرفته و به سینه‌ام چسپاندم، آنقدر محکم که کمبود این مدت جبران شود.
به یاد دارم نزدیک ظهر بود، از پنجره، برادر شوهرِ بزرگم را دیدم که به سمت اتاق می‌آید و خستگی بر چهره‌اش زار می‌زند.
بچه را لای دستمالی پیچیده و گوشه اتاق گذاشتم.
سفره را برایش پهن کردم، ماست تازه گوسفندی را در پیاله ریخته و نان گرم تنوری را بغلش گذاشتم.
بغضم را قورت داده و پرده چشمم را به روی اشک‌هایم کشیدم.
می‌دانستم خیلی خسته است،
با خود گفتم خسته کار و راه است خستگی در کند و نهارش را بخورد بعد... .
پرسید زن داداش، گل‌پسرمان کجاست؟خواب است؟
_بله (خوابی ابدی)
از خوردن که فارغ شد.
گفتم: عمو جان انا لله و انا الیه راجعون.
پسرم مرده است، بشور و دفنش کن الله بهترش را نصیبمان کند...
سیاهی اندوهی فراوان بر چهر‌ه‌اش نشست، اما برای مراعات حال من چیزی نگفت...
پسرم را با خود برد...
و منی که حتی مجال بغل گرفتنِ زانوی غم‌زده هم نداشتم، باید کندوی زنبور‌ها را بسته و گوسفندان را می‌دوشیدم.
می‌دانی من به دادن و پس‌گرفتن‌های خدا ایمان داشتم.
حال پسران صالحم را ببین!
چه می‌دانی! شاید پاداش همان صبری باشد که لب گزیدم تا آن مردِ خسته‌ی راه، ماستش را بدون تشویش بخورد.
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →