هر روز این وقتِ عصر برای دیدنشان میآیم پشت پنجره؛ دو پیرزن محلهیمان را میگویم.
حاجخانم سالهاست همسرش فوت شده و بچههایش را با یتیمی بزرگ کرده است همراه با دختری سرراهی که پیدا کرده بود.
خاله فاطمه دو سال پیش همسرش فوت شد و در خانه کلنگیش تنها زندگی میکند! دعوا بر سر ارث و میراث به جایی کشیده که پسرانش در این دو سال یکبار هم به او سر نزدهاند.
رنج او از تنهایی را میتوان از بودنِ همیشهگیاش در پشت پنجره کوچک آبی اتاقش فهمید.
امروز تمام حواسم را جمعِ پوششان کردم.
لباس محلی زیبای زنان کُرد.
لباسی کاملا پوشیده با چارقدهای بزرگ که کامل از بالا تا پایین اندام زن را میپوشاند.
آن دو سنجاق قلاب مانند که بالای روسری میزنند تا عقب نرفته و کامل چفت شود.
پوششی نشان بر اصالت؛ اصالتی فراموش شده!
حین صبحت کردن با هم تسبیح مشکی و سفیدشان را بدون وقفه میچرخانند، و آن سنجاق تهگرد که برای شمارش است و هر بار به دل یکی از مهرهها مینشیند تا دورِ صدتایی به اتمام برسد.
هر روز با هم حرف میزنند .. درباره چه؟! نمیدانم ..
گاهی محو عابران شده!
و هست لحظههایی هم که سکوت حکم فرماست. کنار هم نشسته، اما خیالشان در هزارتوی ذهنشان محصور شده است.
راستش گاهی دلم کنارشان نشستن و کنکاش خاطراتشان را میخواهد.
هر باردیدنشان پیری خودم را یادآور میشود.
چه کسی همسایه من در غروبهای تنهایی خواهد شد؟!
کاش تو باشی تا با هم از بهشت بگوییم...
و برای هم وصیت کنیم همچون فاطمه و اسماء ...
Post #1603
1.78K
وردة حمراء🥀 Photo