TGViewer
وردة حمراء🥀 وردة حمراء🥀 @vardeahmar · 1.52K subscribers
Post #619 573
با خواهرم خدیجه فاصله سنی کمی داشتیم پدر و مادرمان به نسبت پیر بودند. روزی که روی تپه خاکی پشت خانه با بچه ها مشغول بازی بودیم همهمه ای از خانه کوچک ما به گوش میرسید نزدیکتر که شدم با آنکه درکی از مرگ نداشتم اما شنیدم که گفتند مادرم فوت کرده است  دوباره به بازی برگشتم دقیق نمیتوانستم اتفاق پیش آمده را تفسیر کنم.
از آن روز به بعد با پدرم در خانه تنها ماندیم مدت کمی نگذشت که در روستا بر سر سگ های نگهبان دام دعوایی شکل گرفت و در این درگیری چندتن از مردان پدرم را کشتند و کسی پیه خونش را نگرفت و مای که توان باز پس گیری حق را نداشتیم. به خانه عمویم نقل مکان کردیم. زن عمویم همچو کلفتی با ما رفتار می کرد من که تمام روزهایم با چوپانی گاو ها می گذشت.
بی مهری و بی کسی از یک طرف و سختگیری های زن عمو از یک طرف احاطه ام کرده بود طاقتی برای زیستن نمانده بود. تا آنکه روزی بدون خبر برای همیشه این زندان را ترک کردم بدون حتی انداختن نیم نگاهی به پشت سرم.
کل روز را پیاده رفتم از کوه های زیادی گذشتم دیگر از آبادی و اهلش تماما دور شده و بر مسیری ناآشنا وارد شدم.
گرسنگی و تشنگی بر من هجوم آورده بود و هوا داشت به دل تاریکی میزد از دور روستایی دیده میشد نکند سراب باشد نه من طاقت شب ماندن در این برهوت را ندارم.
با آخرین توان می دویدم کاش زودتر برسم مردی که انگار از دشت به سمت روستا برمیگشن را در راه دیدم تعجبش از دیدن من کاملا در چهره اش مشهود بود.
گفت دخترم از کجا می آیی به کجا می روی؟! چشمانم گویایه این بود از سائل بی جواب ترم. گفت بیا و امشب را مهمان من باش خانه من در این روستا است از جلویم حرکت کرد و من نیز از پشت او. به روستا رسیدیم خانواده اش از دیدن این مهمان ناخوانده کاملا جا خوردند. مدتی را آنجا ماندم اما بیگانه بودنم در میانشان چیزی نبود که پنهان شود تعلق خاطری نداشتم تصمیم گرفتم از آن جا هم بروم همانند دفعه قبل صبحی از خانه بیرون زدم باز زیر نور آفتاب و تنهایی من در جاده های ناآشنا.
پس از گذشتن از دشت و کوه های نفس گیر باز روستایی به راهم خورد در مسیرِ ورود روستا اندکی درنگ کردم شاید کسی از اینجا رد شود و مرا به خانه اش ببرد. مرد پیری با گاوآهن از دور پیدا بود به من که رسید گفت دخترجان اینجا چه میکنی صورت گیرا و مهربانش همچو نوری تابیدن گرفت بر دالان های تاریک قلبم گفتم کسی را ندارم راهم به اینجا ختم شده گفت جلو گاوهایم حرکت کن به خانه می رویم.
این مرد که از افراد سرشناس روستا بود احمد مراد نام داشت انگار بوی پدرم را میداد. به خانه که رفتیم از دمِ در همسر مهربانش را صدا زد:حاج خانم بیا ببین برات دختر آوردم. همسر و دخترانش به گرمی از من استقبال کردند روزها می گذشت کاملا با این خانه خو گرفته بودم بعد آن بی کسی های جگر سوز مأوای امنی یافته بودم. چند سالی گذشت کمی بزرگتر شدم، روزی بابا احمد که به خانه برگشت گفت دخترم خواستگار داری خان روستا مردی را معرفی کرده که غریب است اینجا.
چیزی نگفتم آن زمان جوری بود کسی حق نداشت رو حرف خان روستا حرف بزند اما خودم هم بدم نمی آمد به اندازه کافی بار رو دوش این خانه گذاشته ام خود صاحب خانه و خانواده شوم برایم بهتر است. خواستگار برای دیدن من به خانه یمان آمد با دیدنش میخ کوب شدم راحت ۲۰ سالی از من بزرگتر بود حال این یک وجه مسئله بود زن دیگریم داشت که فلج شده بود بعد از دو حاملگی پی در پی که بچه هاشم فوت شده بودند و دیگه بچه دار نمی شد و به شوهرش گفته بود حتما باید مجددا ازدواج کند. نمی دانستم چه کنم نه اختیاری از خود داشتم و قبول این شرایط هم بسی سخت تر. خود را به سرنوشتی که برایم رقم خورده بود سپردم. همان روز عقد کردم وبا بقچه ای در آغوش خانه ی همچو پدریم را وداع گفتم با سواری الاغ به خانه ی شوهر رفتم که چند روستا راه بود. خانه اش کلبه ای فقیرانه بود داخل که رفتم زنی در جاش درازیده بود که من همچو دخترش بودم عایشه خانم نام داشت نمی دانم با دیدن من خوشحال شده بود یا نه بعد خوش امد گویی گفت دعا میکنم تو از دامنت ناامید نشویی گرفتم که منظورش بچه دار شدن است بعد مدتی باردار شدم و پسری به دنیا اوردم اسمش را به نام بزرگ مرد زندگیم کردم احمد تا همچو احمد مراد مرد بزرگی شود‌. عایشه خانم پسرم را همچو پسرش دوس داشت و در بزرگ کردنش کمک حالم بود. بعد مدتی به شکل معجزه آسا عایشه خانم بیماریش برطرف شد که گویا هیچ وقت مرضی نداشته.
با انکه بسیار از من بزرگ تر بود اما گاهی متوجه حسادت هاش میشدم و انگار زیر دستش بودم اما کاری هم نمی توانستم بکنم تا انکه روزی بینمان دعوای شکل گرفت که قهر کرد و از خانه رفت و هیچ وقت برنگشت و شوهرم طلاقش داد بعد مدتی شنیدم فوت کرده و بشدت برایش دلتنگ بودم و همیشه در صدقه هایم شرکیش میکردم بعد سالها صاحب پنج پسر و دو دختر شدم اما سیاهی آن روزهای زندگی هیچ وقت از قلبم رخت بر نبست و خلاء های
More from @vardeahmar
  1. Oct 12, 2026و‌چه تسلایی بزرگ‌تر از اینکه بدانی در نگاه مؤمن، هیچ خداحافظی‌ای پایان مطلق نیست. ایمان، ح…
  2. Oct 10, 2026تو همان کسی می‌شوی که برایش تلاش می‌کنی، نه کسی که فقط دوست داری باشی... #خودنصیحتی
  3. Oct 7, 2026اللَّهُمَّ لَا سَهْلَ إِلَّا مَا جَعَلْتَهُ سَهْلًا، وَأَنْتَ تَجْعَلُ الْحَزْنَ إِذَا شِئ…
  4. Oct 7, 2026🌦🤍🌈
  5. Oct 6, 2026امام ابن‌قیم رحمه‌الله:« اگر اخلاص نداری، خودت را خسته نکن...» کمی باید مکث کرد و از خود پ…
  6. Oct 5, 2026زیبا؛ شبیه خواسته‌هایی که هنوز گفته نشده‌اند، اما نشانه‌های اجابتشان، زودتر از دعا سر می‌ر…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →