باران باریدن گرفته بود.
و از ناودان خود را با سرعت به تنِ گلآلود کوچه میکوبید.
باریدن روستا حس دیگری داشت.
سریع کوههای اطراف را مه در آغوش میگیرد، مرغها و خروسها کنج دیوارها کز میکنند و آب از کوچههای زمینْ خاکیش روانه میشود.
گامهایم را سرعت می بخشم چکمههایِ چرمیم در جدال با خاک باران خورده گاهی مغلوب شده و لیز میخورند. و قطرهای باران که رویِ شیشههای عینکم با شوق مینشینند.
خود را به درِ بزرگِ رنگرفته خانه پدربزرگ میرسانم. درِ آهنی سنگین را با کمک شانههایم باز میکنم.
حیاط پر از آب شده و سوراخ آبرویِ لای دیوار را گِل گرفته بود.
باغچه گوشه حیاط خودنمایی میکرد. گویا غم بردرخت مو خیمه زده و توت فرهنگیها را آنجا دار زدهاند. بوی لاله و ریحان دیگر حوالی مشامم نمی رقصید.
آهی کشیده و به سمتِ پله های سیمانی ایوان که گلدانها بر آن ردیف میشد رهسپار شدم. و با چکمههای گِلیام بر دلشان مهر میکوبیدم.
با دیدن جایِ خالی حصیر پهن شده وپشتیهای قرمز و سماور زغالی و استکانهای رنگی روی ایوان بغض بر گلویم چنگ میانداخت. از این بالا مرگ خاموش حیاط بیشتر به چشم میخورد.
درِ چوبی اتاق را که مشرف به ایوان بود باز کردم. روزی که پدرم این در را رنگ میزد خوب به یاد دارم. با برادرم چوب در قوطیِ رنگ برده و اسممان را روی دیوار حیاط می نوشتیم.
داخل رفتم سردی اتاق دست کمی از بیرون نداشت. ساک دستی که عمهخانم با ساندیسهای خالی سیب و انگور بهم دوخته بود هنوز روی دیوار خودنمایی میکرد.
خاکِ شمعدانیهای جلوی پنجره رگهایی از امید در آن نمایان نبود.
کنج آهنیِ پنجره را عنکبوت تار تنیده بود.
پرده سفید تاقچه که طرح طاووس را عمویم در خدمت سربازیش بر آن دوخته بود کنار زدم، شیشه ماتِ لامپا خبر از تاریکی این خانه میداد.
آینه و قیچی زنگ زدهی کوچک سلمانی پدربزرگ هم آنجا جان داده بود.
آن طرف تر صندوقچه لباسها با چمدان خاک خورده روی آن هنوز سر جایش بود، انگشتم را بر آن کشیدم، رنگ آلبالویش نمایانتر شد.
یاد کِش رفتنِ کشمش و خشکبارهای مادر بزرگ از آن، دور از چشم همه طعم شیرین خاطرات را در دلم زنده کرد.
آیا الان هم چیزی داخلش هست! امکان داشت کنجکاویم بیهوده باشد اما تا اینجا که آمدهام خالی از لطف نیست به امتحانش میارزد.
زیپ کوچک بالایش را که باز میکردم گرد و خاک از آن برخواسته و در تصرف گلویم بود.
انگار چیز کوچکی به دستم خورد با لمس کردن حدس زدنش آسان نبود. دستم را که بیرون کشیدم از دیدنش اشک بر صورتم جاری شد. تسبیح فیروزای مادر بزرگ که ارزشمندترین یادگار مادرش بوده، لای دستمال دستش پیچیده شده بود.
به یاد دارم بچه که بودم همیشه اصرار داشتم به من دهد اما، همیشه جوابش این بود تا روزی که زندهام پیش خودم خواهد بود. با ذوق میگفتم: وصیت کنید بعد شما به من بدهند، که همیشه عمهخانم با چشم غرهای نارضایتیش را نشان میداد. اما مادربزرگ با تبسم به این وعده دل گرمم میکرد.
مادر بزرگ همیشه با دستان چروک خوردهاش آرام تکانش داده و ذکر میگفت.
وبه وقت کار بر گردنش میانداخت.
شبهای که تشنگی بیدارم میکرد او را نشسته بر سجاده منتظر اذان صبح حین استغفار با تسبیح میدیدم.
دیدن این صحنه همیشه برایم دلنشین بود گاهی کنارش مینشستم و او سرم را نوازش کرده و میگفت: تا جوانیم مستیم تا پیریم سستیم پس کی خدا پرستیم.
این جمله را بارها از او شنیده بودم اما، تحلیلش آن روزها در ذهن بچگانهام کار آسانی نبود. و این روزها عملی کردنش سختتر.
انگار این تسبیح برایم نشانه بود.
مادر بزرگ آن را درمانِ سستی پیریش کرده بود شاید درمان مستی جوانی من نیز شود. و من را جزءِ قافله نسلم کند آنها که به تعبیر قران
( وبالاسحارهم یستغفرون) اند.
محکم در دست فشارش داده و بوسیدم هنوز بوی میخک میدهد.
چه میدانی شاید هوایِ این خانه کردن امروزم، وفای به همان وعده بود.
از پلهها که پایین آمدم حس سبکی میکردم گویی خودِ جاگذاشتهام را آوردم. باران با شدت بیشتری می بارید و این را ازصدای دندان قروچه آسمان میشد فهمید. ریه هایم را مهمان نفسی تمیز و عمیق در جبران هوای خاک آلود اتاق کردم. شاید این آخرین دیدارم با این خانه باشد که با چشمانی تر نظاره گرش بودم. در حیاط را محکم بسته و زیر باران مسیر طولانی کوچه را که روزی پناهگاه بازی بچههای محل بود طی کردم. اینبار نبرد سختری چکمههایم با خاک کوچه داشت.
خوشحالم از آمدنم.
این خانه را که با گرمای دستان پدربزرگ و عشوههای نوعروسانه مادربزرگ ساخته شده بود باری دیگر دیدم.
قبل از آنکه با چنگالهای آهنی بیرحمانه بر آن چنگ اندازند و دیوارهایش را که خاطرات در آن نفس میکشند زخمی کنند.
من با ارزشترین ارث این خانه را بردم
اکسیری برای جلای قلب مستِ جوانم.
🖊ورده
#پاییز
@vardeahmar