TGViewer
Channel Public Channel
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

@vardeahmar

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Subscribers
1.52K
Photos
390
Videos
27
Links
28

Showing posts older than #1579 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1578 1.33K
داستان
ام سلیم همسر ابوطلحه انصاری را شنیده‌اید؟!
همانی که پسرش فوت می‌کند و همسرش که به خانه می‌آید از او پذیرایی کرده و بعد با زیباترین الفاظ خبر مرگش را میدهد و ازش به عنوان عاریه پروردگار یاد می‌کند...

راستش دیشب در ذهنم بقچه روایات روستا را که می‌گشتم شبیه‌ ان را پیدا کردم
برایتان خواهم گفت ان شاءالله...
Post #1577 1.48K
یکی از چیزهایی که باید در زندگی ازش بترسی می‌دونی چیه؛ رنجِ پوچ
Post #1574 1.48K
بعضی تنهایی‌ها را باید بچشی، داروی اجباری تو هستند.
درهم تنیدگی سکوت است و تاریکی.
دیدنِ جان دادنِ واژه‌هاست در گلویت.
پیچ‌خوردن در دلِ نشخوار‌های فکری‌.
بغض‌هایی که چشمت اجازه خروج‌شان را نمی‌دهد...
ثانیه‌هایی که توضیح و‌ تفسیرشان برای خودت هم ناممکن است چه رسد به دوستی گرفتنِ هم‌صحبتی...
انگار همچون قابله‌ای ناشی، خود فرزندِ مرده‌ات را به دنیا می‌آوری.

اما...
اما باورکن دوباره متولد خواهی شد.
و آنچه باید شود میشود...

کافیست فراموش نکنی که چگونه؛
لا حول و لا قوه الا بالله را که شنیده‌‌ای..

🖊ورده
Post #1573 3.09K
نحوه گزارشِ امشب گزارشگر ایران اینترنشنال:

از بزرگترین جنایت‌های تاریخخخخ علیه یهودیان در ۷ اکتبر
حمله وحشیانه تروریست‌ها بر مردم غیر نظامی، تجاوز به این خاک و اسیر گرفتن زنان و قتل‌وعام جوانان
و بعد از آن
حمله اسرائیل به غزه
و شامگاهی بعد در حمله وحشیانه و موشک باران اسرائیل توسط لبنان...
و هزار جمله بی در و پیکر دیگر....

یعنی غش، تزویر و بردگی به معنای واقعی در این رسانه دیده میشود.
همه چیز به کنار این همه آب و تاب دادن حمله‌ی مسلمین
و آن جنایتی که اسرائیل در غزه به بار آورد، با یک نیم جمله‌ی بدونِ فعل اشاره‌ایی کرده و رد میشود.
و شامگاهی بعد...

دوست عزیز از آن نیم جمله‌ی شما تا شامگاهی بعد
جمله‌ی به خاک‌وخون کشیدنِ بیش از چهل هزار فلسطینی و خالی کردن صد هزار تن بمب بر سر مردم این سرزمین را جا نگذاشتی؟!!!
گزارشت را مجدداً نگاهی بینداز
هر چند با وجود پرده بردگی توان دیدنش را نداری...

#یومیات
Post #1572 1.51K
برای تویِی که در انتظارِ اجابتی بدان
تیرِ دعای بعد از نماز شب خطا نمی‌رود...
مگر به خیرتر
Post #1567 1.56K
راستش این روزها جدا از جنگ آن سرزمین، این شلوغیِ مسیر ابدیت، ابتلای بزرگِ ایمانی که در این سوی مرزها در جریان است دست کمی از آن ندارد.
ایمانی که در گرو یک صدا نهفته.
حرفی که به خیر سوق می‌دهد یا به شر.
به بهشت یا به آتش.
فکرش را بکن چه جدال مهلکی باشد که از هر سو؛ رسانه، فضای مجازی و نشستِ کوچه پس کوچه‌های شهر برایت از حقِ یک گمراهی بگویند و تو در این تاریکی، طناب نجات را بیابی، به چنگ هیچ باید به دندانت بگیری که مبادا رها شویی.
رها شدن به معنایِ نبود است؛ دیگر نبودن در مسیر نور.

حواست باشد، باطل اگر معرکه را در دست دارد حق پیروز جنگ است.
تو چه میدانی مهلت باطل حکمتی برای رسوایی است.
رسوایی که چهره‌های واقعی، اعم از کینه و عقد دشمن و میزان ثباتِ قلب و ایمان دوست را نشان می‌دهد.

این روزها صدقِ ایمان دشوار است.
صدیق شدن همانقدر سخت است که در بیابانی گواهی دهی به سفری آسمانی...


🖊ورده

#غزه
#ایمان
Post #1565 1.29K
پاییز است
و شکوفه دوباره سلام می‌دهد
عزیز من
مگر نمی‌دانی زخم‌های زمستان در راه‌ است
و محکومی به فنا
خوش آمدی ولی حالا چرا؟
Post #1564 1.39K
شاخه‌ی‌ درخت‌، باد‌ را‌ بخشید اما شکسته بود...
Post #1563 1.78K
برخی آیه‌ها شبیه بغلی امن است
برای یک قلب بی‌قرار...

همچون آمدنِ قایقِ نجاتیست
برای گرفتار مانده‌ای در دلِ دریا...

و تو دلگرم می‌شوی در این بی‌کرانه‌های وحی
که برایت
از بودن و ماندن و رسیدن می‌خواند

صبر برای تحقق رویا شیرین است
شبیه انتظار ماهیِ در برکه
به امید دیدنِ گل دادنِ نیلوفر...

🖊ورده
Post #1561 1.58K
وردة حمراء🥀 Voice message
باران باریدن گرفته بود.
و از ناودان خود را با سرعت به تنِ گل‌آلود کوچه می‌کوبید.
باریدن روستا حس دیگری داشت.
سریع کوه‌های اطراف را مه در آغوش میگیرد، مرغ‌ها و خروس‌ها کنج‌ دیوارها کز میکنند و آب از کوچه‌های زمینْ خاکیش روانه میشود.
گام‌هایم را سرعت می بخشم چکمه‌هایِ چرمیم در جدال با خاک باران خورده گاهی مغلوب شده و لیز میخورند. و قطرهای باران که رویِ شیشه‌های عینکم با شوق می‌نشینند.
خود را به درِ بزرگِ رنگ‌رفته خانه پدربزرگ می‌رسانم. درِ آهنی سنگین را با کمک شانه‌هایم باز می‌کنم.
حیاط پر از آب شده و سوراخ آبرویِ لای دیوار را گِل گرفته بود.
باغچه گوشه حیاط خودنمایی میکرد. گویا غم بردرخت مو خیمه زده و توت فرهنگی‌ها را آنجا دار زده‌اند. بوی لاله و ریحان دیگر حوالی مشامم نمی رقصید.
آهی کشید‌ه و به سمتِ پله های سیمانی ایوان که گلدانها بر آن ردیف میشد رهسپار شدم. و با چکمه‌های گِلی‌ام بر دلشان مهر می‌کوبیدم‌.
با دیدن جایِ خالی حصیر پهن شده وپشتی‌های قرمز و سماور زغالی و استکان‌های رنگی روی ایوان بغض بر گلویم چنگ می‌انداخت. از این بالا مرگ خاموش حیاط بیشتر به چشم میخورد.
درِ چوبی اتاق را که مشرف به ایوان بود باز کردم. روزی که پدرم این در را رنگ می‌زد خوب به یاد دارم. با برادرم چوب در قوطیِ رنگ برده و اسم‌مان را روی دیوار حیاط می نوشتیم.

داخل رفتم سردی اتاق دست کمی از بیرون نداشت. ساک دستی که عمه‌خانم با ساندیس‌های خالی سیب و انگور بهم دوخته بود هنوز روی دیوار خودنمایی میکرد.
خاکِ شمعدانی‌های جلوی پنجره رگه‌ایی از امید در آن نمایان نبود.
کنج آهنیِ پنجره را عنکبوت تار تنیده بود.
پرده سفید تاقچه که طرح‌ طاووس را عمویم در خدمت سربازیش بر آن دوخته بود کنار زدم، شیشه ماتِ لامپا خبر از تاریکی این خانه میداد.
آینه و قیچی زنگ زده‌ی کوچک سلمانی پدربزرگ هم آنجا جان داده بود.
آن طرف تر صندوقچه لباس‌ها با چمدان  خاک خورده روی آن هنوز سر جایش بود، انگشتم را بر آن کشیدم، رنگ آلبالویش نمایان‌تر شد.
یاد کِش رفتنِ کشمش و خشکبارهای مادر بزرگ از آن، دور از چشم همه طعم شیرین خاطرات را در دلم زنده کرد.

آیا الان هم چیزی داخلش هست! امکان داشت کنجکاویم بیهوده باشد اما تا اینجا که آمده‌ام خالی از لطف نیست به امتحانش می‌ارز‌د.
زیپ کوچک بالایش را که باز میکردم گرد و خاک از آن برخواسته‌ و در تصرف گلویم بود.
انگار چیز کوچکی به دستم خورد با لمس کردن حدس زدنش آسان نبود. دستم را که بیرون کشیدم از دیدنش اشک بر صورتم جاری شد. تسبیح فیروزای مادر بزرگ که ارزشمند‌ترین یادگار مادرش بوده، لای دستمال دستش پیچیده شده بود.
به یاد دارم بچه که بودم همیشه اصرار داشتم به من دهد اما، همیشه جوابش این بود تا روزی که زنده‌ام پیش خودم خواهد بود. با ذوق میگفتم: وصیت کنید بعد شما به من بدهند، که همیشه عمه‌خانم با چشم غره‌ای نارضایتیش را نشان میداد‌. اما مادر‌بزرگ با تبسم به این وعده دل گرمم میکرد.
مادر بزرگ همیشه با دستان چروک خورده‌اش آرام تکانش داده و ذکر می‌‌گفت.
وبه وقت کار بر گردنش می‌انداخت.
شبهای که تشنگی بیدارم میکرد او را نشسته بر سجاده منتظر اذان صبح حین استغفار با تسبیح می‌دیدم.
دیدن این صحنه همیشه برایم دلنشین بود گاهی کنارش می‌نشستم و او سرم را نوازش کرده و میگفت: تا جوانیم مستیم تا پیریم سستیم پس کی خدا پرستیم.
این جمله را بارها از او شنیده بودم اما، تحلیلش آن روزها در ذهن بچگانه‌ام کار آسانی نبود. و این روزها عملی کردنش سخت‌تر.
انگار این تسبیح برایم نشانه بود.
مادر بزرگ آن را درمانِ سستی پیریش کرده بود شاید درمان مستی جوانی من نیز شود. و من را جزءِ قافله نسلم کند آنها که به تعبیر قران
( وبالاسحارهم یستغفرون) اند.
محکم در دست فشارش داده و بوسیدم هنوز بوی میخک میدهد.
چه میدانی شاید هوایِ این خانه کردن امروزم، وفای به همان وعده بود.

از پله‌ها که پایین آمدم حس سبکی میکردم گویی خودِ جاگذاشته‌ام را آوردم. باران با شدت بیشتری می بارید و این را ازصدای دندان قروچه آسمان میشد فهمید. ریه هایم را مهمان نفسی تمیز و عمیق در جبران هوای خاک آلود اتاق کردم. شاید این آخرین دیدارم با این خانه باشد که با چشمانی تر نظاره گرش بودم. در حیاط را محکم بسته و زیر باران مسیر طولانی کوچه را که روزی پناهگاه بازی بچه‌های محل بود طی کردم. اینبار نبرد سختری چکمه‌هایم با خاک کوچه داشت.
خوشحالم از آمدنم.
این خانه را که با گرمای دستان پدربزرگ و عشوه‌های نوعروسانه مادربزرگ ساخته شده بود باری دیگر دیدم.
قبل از آنکه با چنگالهای آهنی بی‌رحمانه بر آن چنگ اندازند و دیوارهایش را که خاطرات در آن نفس می‌کشند زخمی کنند‌.
من با ارزش‌ترین ارث این خانه را بردم
اکسیری برای جلای قلب مستِ جوانم.

🖊ورده
#پاییز
@vardeahmar
Post #1559 1.25K
دیدی تنها نیستی
چرا گمان می‌بری رها شده‌ایی ؟!

باران آمد تا یادت آورد
دعا را
استجابت را
با او بودن را
در این تاریکی آسمان برق می‌زند...
باز نا امیدی به نسبت نور؟!!
Post #1558 1.42K
با دنبال کردنِ داستان سرورمان موسی در قرآن، بیشتر از قبل، ارزش جریانِ بی‌وقفه امنیت قلبی ایمان را درک میکنم.

از همان ابتدا اعتماد مادر از سپردنِ او به موج‌های بی امان آب و روانه شدن به قصرِ خونین و طغیان.
از بازگشت به آغوش امن مادر به بهانه گرسنگی، آنجا که شیر تمام زنان یک شهر بر نوزادی حرام می‌شود.

از نبود تردید به نجات، حتی اگر پیش رویت دریایی بی‌عمق و تمام یارانت منتظر گرفتار شدن باشند.

در این مسیر می‌آموزی نیکی کردن و رد شدن و به سایه پناه بردن شبیه همان نیکی در دجله بدون انتظار جبران ارزشمند است. چراکه، فقط خود را به هر خیر او فقیر دانستن است سبب می‌شود در نهایت فقدان هر آنچه زینت بخش زندگیست خود به سویت آید از مال و جاه و همدم...

در تمام این فراز و فرود‌های مسیر می‌بینی تنها توکل‌ رسیمان نجات است آن اطمینان قلبیِ اوج تنگنا با خود گشایش می‌آورد و معادلات انسانی تو را بر هم می‌زند تا جایی که دریا برایت شق می‌شود و هر بلای جان و دلت را در خود غرق میکند از همان جایی که تو به سلامت گذشتی‌...

🖊ورده
Post #1557 1.21K
راستش در یک سن خاص کامل به این موضوع اشراف پیدا می‌کنی، آنقدر که گمان میکردی برای بقیه مهم نبودی و اصلا کسی به تو حتی فکر هم نکرده‌است.
این حساسیت تو به نسبتِ حرف و افکار دیگران کاملاً اشتباه بوده و تو فقط باری اضافه به دوش کشیده‌ایی که خودساخته ذهنت بوده است.
بدی کار اینجاست که دیر به این حرف می‌رسی و آن روز تو بسیاری از فرصت‌ها و تصمیمات را از دست داده‌ایی فقط با این فکر که «مردم چه می‌گویند؟»
Post #1556 1.42K
هر آنچه الان قلبت را دردمند کرده فراموش کن.
چشمانت را ببند و فقط به مومن بودنت بیندیش
غمی باقی می‌ماند آیا؟!
Post #1555 1.34K
هر فراری که از باب ضرورت باشد، نشانی بر ترس است، جز فرار به سوی الله؛ شتافتنی که نشان از شهامت است.
انسان سست بنیاد توانی برای این نوع دویدن ندارد، خصوصاً اگر مسیر طولانی و پر‌پیچ باشد.
می‌دانی درست است که سفر طاقت فرساست، اما نگران نباش بوده‌اند کسانی که با ساق‌های باریک هم آن را طی کرده‌اند؛ ساق‌‌های به ارزشِ اُحُد..

تردید نکن شتافتن پرخیر است اگر به سوی خدا باشد.
تفاوتش را هم خودت می‌دانی، برای بقیه چیزها فرار "از" آنهاست و درمورد خدا، فرار "به سوی" اوست...

ففروا الی الله
الذاریات ۵۰

#با‌قرآن
Post #1553 1.35K
وردة حمراء🥀 Photo
براستی که هر کسی لذت تقرب به خدا را بچشد، ترس دوری از او برایش وحشتناک است.
اینست که برای همیشه آرزویش میکند...

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا...

پروردگارا، دلهاى ما را پس از آنكه ما را هدايت كردى [از حقّ ] مگردان...
آل‌عمران ۸
Post #1551 1.28K
آن گریه حین استغفار، جبران شادیِ به وقتِ گناه است...

گریه‌ای بپاس لبخند‌های ابدی...
Post #1549 1.56K
+ قبلِ رفتن نمی‌خوای چیزی بهم بگی؟

_ دنبال دانه‌ها باش و سعی کن بذر‌های ابدی را
بشناسی
بجویی
بیابی
وبکاری
باورکن بقیه بذرها الکین و جوانه نمی‌زنن...
نکند زمینت بی‌حاصل شود...
Post #1548 1.55K
وردة حمراء🥀 می‌دانی آنجایی که در تنیدگی تاریکی اتاق و سیاهی افکارت گم شده‌ای... مسیرهای منتهی به بن‌بست را مرور می‌کنی، درد و ملالت‌ اطرافت اتراق کرده‌اند؛ درست وسطِ تنگای هزار تویِ ذهنت، که راهی نمی‌یابی... صدای اذان طنین انداز شده، نور پاورچین پاورچین از درز پنجره…
براستی که نماز از خواب پر‌خیر‌تر است.
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →