بعضی تنهاییها را باید بچشی، داروی اجباری تو هستند.
درهم تنیدگی سکوت است و تاریکی.
دیدنِ جان دادنِ واژههاست در گلویت.
پیچخوردن در دلِ نشخوارهای فکری.
بغضهایی که چشمت اجازه خروجشان را نمیدهد...
ثانیههایی که توضیح و تفسیرشان برای خودت هم ناممکن است چه رسد به دوستی گرفتنِ همصحبتی...
انگار همچون قابلهای ناشی، خود فرزندِ مردهات را به دنیا میآوری.
اما...
اما باورکن دوباره متولد خواهی شد.
و آنچه باید شود میشود...
کافیست فراموش نکنی که چگونه؛
لا حول و لا قوه الا بالله را که شنیدهای..
🖊ورده
Post #1574
1.48K