میدانی آنجایی که در تنیدگی تاریکی اتاق و سیاهی افکارت گم شدهای... مسیرهای منتهی به بنبست را مرور میکنی، درد و ملالت اطرافت اتراق کردهاند؛ درست وسطِ تنگای هزار تویِ ذهنت، که راهی نمییابی... صدای اذان طنین انداز شده، نور پاورچین پاورچین از درز پنجره به داخل میخزد... رشتهی ناامیدی گسسته و غم سایه شومش را برمیگیرد و هر آنچه از اول شب ریسیده بود را بر کول میبرد...
و تو به لبیکِ الفلاح مومنتر میشویی و به این ریسمان نجاتبخش دل گرمتر...
پارسال خاله بزرگم، نوه پسریش کلاس اول میشد. چند روزی قبل از مدرسه نوهاش را بغل گرفته بود و جدی داشت برای ورود به مدرسه نصیحتش میکرد. میگفت: ببین عزیزِ مادر، رفتی مدرسه نذاری بهت ظلم کنند، هر کس یکی زد دو تا بزن، دعوات کردن کاری به مامان بابات نداشته باش، به خودم بگو تا بیام سراغشون. در ضمن خیلی باید حواست به وسایلت باشه تا ازت برندارن.
پسر بیچاره هم هاج واج نگاش میکرد و فقط باشه تحویل میداد.
گفتم: این چه ذهنیتی هست که در دیدگاه بچه میکارید؟!!! این بچه قرار است وارد خانه دومش شود. به جای این حرفها، مدرسه را باید برایش طوری به تصویر بکشید که قرار است دوستهای خوبِ زیادی برای بازی، سواد برای داستان خواندن و نقاشیهای زیبا یاد بگیرد.
اینکه شما برایش گفتید: انگار قرارِ با یک باندِ سارقِ آدم کش همسلولی شود.
مواظب سال اولیها باشید از دید خودتون ریسمان براشون نبافید بذارید بوی ماه مهر در مشامشان ابدی شود...
روزگار ما پر شده از «ترینها» زیباترین، مشهورترین، ثروتمندترین، ... این واژههای زمخت تصوری ایده آل، اما غیرواقعی از دنیای امروز ساختهاند. از طرفی دنیای تکنولوژی با سرعت بالایش به این ترینها و معرفیکردنشان، میدان وسیعی بخشیده است. این دنیای مانیتوری سبب سرعت بخشیدن به کارهای ما شده، اما از آن طرف کمرنگتر از قبل کرده صبر و طاقت ما را. یکی از دوستانم که در بیمارستان کار میکند، میگفت: هفته گذشته در یک شب، فقط در یک شب ۱۳ مورد خودکشی مراجعه کردهاند. بیشتر این مواردِ خودکشی مربوط به نوجوانان و زنان است و این رقابتِ رسیدن در این دو قشر بسیار به چشم میخورد.
جهان مدرن و ماشینی به زنان این باور را قبولانده که نقش همسر و مادری بیارزش و تو را از رسیدگی به خود و استعدادهایت باز میدارد. و نوحه استقلال را هر روز در گوششان میخواند.
از آن طرف نوجوانی که در زندگیش صبر و قناعت بدون میسر شدن رنگ باخته، انتظار او از واقعیت زندگیش به مانندِ گوشیِ در دستش است که هر چه بخواهد را پیدا و در لحظه تماشا کند. او فراموش کرده است هیچ درختی در زمستان گل نمیدهد. محقق شدنِ آرزوها از اراده و تلاش و صبر باید پر ملات شود وگرنه تا ابد در لیست رویاهای پوسیده خواهد ماند.
یادمان باشد ارزشهای ارزشمند شده جامعه چنان که در بوق کرنا زدهاند هم ارزشمند نیستند؛ بهتر نگاهکن، خیلی وقتها جای ارزش و بیارزشی عوض شده.
روزی در جمع دوستان نشسته بودیم و از بچگی و خاطرات خاکگرفتهاش میگفتیم. من به نسبت دوستانم خاطرات بیشتری از کودکیام دارم و آن به لطف دهاتی بودنم است. از روزهای پر کارِ سرزمینِ تابستان گرفته تا چرایِ گوسفندها و بازی تا خود شب در زمینهای خاکی. روزی یکی از دوستانم از سر دلسوزی در تنهاییمان گفت: «ببین هیچ وقت جایی از فقر بچگی و چوپان بودنهات تعریف نکن، یه روزی میبینی همین شنوندهها، به رویت میآورند و مسخره میشوی.»
مسخره!؟ آدم چرا باید بابت چنین چیزی خجالت بکشد؟! درک نمیکنم. من تا ابد قباحت فحش «دهاتی» که بارها به گوشم خورده را هضم نمیکنم. تو نمیدانی...منی که آنجا رویدم، میانِ خوشه گندم قد کشیدم و بوی دلپذیر خاکهای کوچه و شیرِ تازه سرِ صبح مشامم را باز کرده، منی که خوابیدنهای بر پشت بامهای ساکتِ شب و بارش برف تا خود سحر و بالا آمدن تا بام از کوچهها را حس کردهام، میدانم چقدر خوشبخت و خوششانس بودهام که به قول شما دهاتی بودهام. تو نمیدانی... این خجالت هیچ وقت رو به من نمیکند. شاید باور نکنی من حتی این قسمت زندگیام را بیشتر هم دوست دارم چون شبیه گوشهای از زندگی او ﷺ بوده؛ برای یارانش میگفت: من چوپانِ گوسفندان مردم مکه بودم در ازای چند قیراط...
سر از پا نمیشناخت از خوشحالی. این خوشحالی را میتوانستی از حرکات اضافی و برق چشمانش و پهنه لبخند صورتش حس کنی. مسیر همیشگی پارک را میشناخت و امروز خوشی که دو چندان شده بود؛ چراکه قولِ خریدِ بستنی کیم هم دیشب گرفته بود. ده متری مانده به وسایلِ بازی، دستانِ پدر را رها کرده و با دویدن یک در میان پلههای سُرسره بزرگِ را بالا میرود. پدر به نیمکت کناری رفته و با چشمانش او را میپاید که از آن بالا برایش دست تکان میدهد. با لبخند او نیز دستش را بالا میبرد. با صدای کشیدنِ دستش به کنارههای میله پایین میآید و چشمش را به پاپیون روی کفشهای سپیدش دوخته که با دو مروارید صورتی تزئین شده است. دوباره و سهباره بالا میرود. سرسره بعدی. بالای تاب مینشیند و با میخ کردن و کشیدن پاهایش تاب به حرکت میافتد.
کم کم نگاهش را از پدر گرفته و محو بازی میشود. با دختر پسرهای قد و نیمقد سرِ دوستی وا میکند. چنان غرق بازی و دلبسته به آن دوستان میشود، تماماً پدر را از یاد میبرد حتی بستنی کیمی را.
پدر اما چشم از او بر نمیدارد و حتی گاهی نیم خیز میشود که نکند از پلهها بیفتد و شوقِ سر خوردنش او را مطمئن کرده و سرِ جایش مینشیند. یک آن شوق و سر به هوایش دست به دست هم داده و پایش پیچ خورده و بر زمین میافتد. درد به جانش مینشیند و دادش بلند میشود. دوستانش از کنارش بدون اعتنا رد میشوند و هم را برای زودتر بالا رفتن از نردبان هل میدهند، و چشمانِ غرقِ تمنا و گریههای پر خواهشش را پس میزنند.
یادِ پدر میافتد سر میچرخاند پدر به سویش میدود، جُسه کوچکش را در آغوش میکشد....
عزیز من فراموش کردی که آنکه تو را اینجا آورد از یادت نمیبرد هر چند تو سرگرم بازی و دلبسته دوستان شویی...
پروژههایم | My Project«من تعجل شيئا قبل أوانه عوقب بحرمانه»
تعریف میکرد در شهر همسایهمان: مردِ میان سالی بود افتاده بود در خطِ فروش تلویزیون ال جی.
اول کار با فروش جنسِ اصل اعتماد ملت را جلب کرد. بعدها که دید اسمی در بازار در کرده و حساب پولش هر روز چربتر میشود، غش کرد و به سرش زد جنس بدل وارد کند جهت سود بیشتر، اما با همان مارک ال جی اصل... یک سالی از کارش نگذشته بود، روزی که بار کامیون جنس بدلش را حمل کرده و به شهر میآورد در راه تصادف کرد و جدا از مرگِ آنیش جنسهای بدلِ کف جاده پرده از فریبش برداشت و چهرهی رسوا شده از خود به جا گذاشت.
این هم دقیقاً نمونه عینی است کسی که رزق عمرش قرار است در طول مسیر زندگی کم وبیش به سویش آید را میخواهد یکباره به چنگ آورد، تاوانش را با نبودش باید پس دهد. شاید او اگر میدانست این قلمروِ طمع را این چنین به دندان کشیدن انتهایش وا دادن است؛ آن چند قلم اصل را به یک کامیون بدل تعویض نمیکرد.