تعریف میکرد در شهر همسایهمان: مردِ میان سالی بود افتاده بود در خطِ فروش تلویزیون ال جی.
اول کار با فروش جنسِ اصل اعتماد ملت را جلب کرد. بعدها که دید اسمی در بازار در کرده و حساب پولش هر روز چربتر میشود، غش کرد و به سرش زد جنس بدل وارد کند جهت سود بیشتر، اما با همان مارک ال جی اصل...
یک سالی از کارش نگذشته بود، روزی که بار کامیون جنس بدلش را حمل کرده و به شهر میآورد در راه تصادف کرد و جدا از مرگِ آنیش جنسهای بدلِ کف جاده پرده از فریبش برداشت و چهرهی رسوا شده از خود به جا گذاشت.
این هم دقیقاً نمونه عینی است کسی که رزق عمرش قرار است در طول مسیر زندگی کم وبیش به سویش آید را میخواهد یکباره به چنگ آورد، تاوانش را با نبودش باید پس دهد.
شاید او اگر میدانست این قلمروِ طمع را این چنین به دندان کشیدن انتهایش وا دادن است؛ آن چند قلم اصل را به یک کامیون بدل تعویض نمیکرد.
Post #1526
1.32K
پروژههایم | My Project «من تعجل شيئا قبل أوانه عوقب بحرمانه»