سر از پا نمیشناخت از خوشحالی.
این خوشحالی را میتوانستی از حرکات اضافی و برق چشمانش و پهنه لبخند صورتش حس کنی.
مسیر همیشگی پارک را میشناخت و امروز خوشی که دو چندان شده بود؛ چراکه قولِ خریدِ بستنی کیم هم دیشب گرفته بود.
ده متری مانده به وسایلِ بازی، دستانِ پدر را رها کرده و با دویدن یک در میان پلههای سُرسره بزرگِ را بالا میرود.
پدر به نیمکت کناری رفته و با چشمانش او را میپاید که از آن بالا برایش دست تکان میدهد.
با لبخند او نیز دستش را بالا میبرد.
با صدای کشیدنِ دستش به کنارههای میله پایین میآید و چشمش را به پاپیون روی کفشهای سپیدش دوخته که با دو مروارید صورتی تزئین شده است.
دوباره و سهباره بالا میرود.
سرسره بعدی.
بالای تاب مینشیند و با میخ کردن و کشیدن پاهایش تاب به حرکت میافتد.
کم کم نگاهش را از پدر گرفته و محو بازی میشود.
با دختر پسرهای قد و نیمقد سرِ دوستی وا میکند.
چنان غرق بازی و دلبسته به آن دوستان میشود، تماماً پدر را از یاد میبرد حتی بستنی کیمی را.
پدر اما چشم از او بر نمیدارد و حتی گاهی نیم خیز میشود که نکند از پلهها بیفتد و شوقِ سر خوردنش او را مطمئن کرده و سرِ جایش مینشیند.
یک آن شوق و سر به هوایش دست به دست هم داده و پایش پیچ خورده و بر زمین میافتد.
درد به جانش مینشیند و دادش بلند میشود.
دوستانش از کنارش بدون اعتنا رد میشوند و هم را برای زودتر بالا رفتن از نردبان هل میدهند، و چشمانِ غرقِ تمنا و گریههای پر خواهشش را پس میزنند.
یادِ پدر میافتد سر میچرخاند پدر به سویش میدود، جُسه کوچکش را در آغوش میکشد....
عزیز من فراموش کردی که آنکه تو را اینجا آورد از یادت نمیبرد هر چند تو سرگرم بازی و دلبسته دوستان شویی...
ولی افسوس که با تو قد میکشد این خوی فراموشیت...
🖊ورده
Post #1531
1.17K