روزی در جمع دوستان نشسته بودیم و از بچگی و خاطرات خاکگرفتهاش میگفتیم.
من به نسبت دوستانم خاطرات بیشتری از کودکیام دارم و آن به لطف دهاتی بودنم است.
از روزهای پر کارِ سرزمینِ تابستان گرفته تا چرایِ گوسفندها و بازی تا خود شب در زمینهای خاکی.
روزی یکی از دوستانم از سر دلسوزی در تنهاییمان گفت: «ببین هیچ وقت جایی از فقر بچگی و چوپان بودنهات تعریف نکن، یه روزی میبینی همین شنوندهها، به رویت میآورند و مسخره میشوی.»
مسخره!؟ آدم چرا باید بابت چنین چیزی خجالت بکشد؟! درک نمیکنم.
من تا ابد قباحت فحش «دهاتی» که بارها به گوشم خورده را هضم نمیکنم.
تو نمیدانی...منی که آنجا رویدم، میانِ خوشه گندم قد کشیدم و بوی دلپذیر خاکهای کوچه
و شیرِ تازه سرِ صبح مشامم را باز کرده، منی که خوابیدنهای بر پشت بامهای ساکتِ شب و
بارش برف تا خود سحر و بالا آمدن تا بام از کوچهها را حس کردهام، میدانم چقدر خوشبخت و خوششانس بودهام که به قول شما دهاتی بودهام.
تو نمیدانی...
این خجالت هیچ وقت رو به من نمیکند. شاید باور نکنی من حتی این قسمت زندگیام را بیشتر هم دوست دارم چون شبیه گوشهای از زندگی او ﷺ بوده؛
برای یارانش میگفت: من چوپانِ گوسفندان مردم مکه بودم در ازای چند قیراط...
🖊ورده
#روستایی
Post #1534
1.2K