TGViewer
وردة حمراء🥀 وردة حمراء🥀 @vardeahmar · 1.52K subscribers
Post #1579 1.64K
وردة حمراء🥀 داستان ام سلیم همسر ابوطلحه انصاری را شنیده‌اید؟! همانی که پسرش فوت می‌کند و همسرش که به خانه می‌آید از او پذیرایی کرده و بعد با زیباترین الفاظ خبر مرگش را میدهد و ازش به عنوان عاریه پروردگار یاد می‌کند... راستش دیشب در ذهنم بقچه روایات روستا را که می‌گشتم…
در بین زنان روستا، قصه‌ها و سرگذشت‌های بسیاری نقل می‌شود؛ اگر پایِ صحبت‌هایشان نشسته و با حوصله دفتر زندگیشان را ورق بزنی.
عمه‌ی پدرم بسیار شبیه پدربزرگم است؛ جثه‌ایی ورزیده، نطقِ بالا، حافظه‌ی قوی، شجاع، رک و نترس؛ شبیه مادرشان.

هم‌صحبتی با او که ریز و درشت حرفها و اتفاقات را هم فراموش نکرده، شنیدن را دلچسپ‌تر می‌کند.
تعریف می‌کرد که دختری جوان بودم، کم سن و سال اما درشت هیکل.
آن زمان، قد و قواره معیار ازدواج بود.
من را در عوضِ زن، برای پدربزرگت دادند. (یعنی شوهر او برادر مادربزرگم است)
جدا از شوهرم، آن خانه چهار پسر دیگر هم داشت، که فقط یکی از آن‌ها متاهل بود و بقیه با ما زندگی می‌کردند.
روزگار گذشت.
با خانه‌ی شوهر خو گرفتم و چندی بعد پسری به دنیا آوردم.
مادرشدن حسی نیست که برایت تعریف کنم دخترم، خودت که مادر شوی با تمام وجود لمسش خواهی کرد.

مدتی گذشت...
کار و امورات منزل بسیار، و زمان برای لذت بردن از بودن با پسرم کم بود.

تابستان بود؛ اوج هیاهو و مشغله‌ی کاری روستا.
هنوز تنور داغ بود و مردان هم از سرِ زمین برنگشته بودند.
پسرم تب کرد و شدیدا بی‌قرار شد.
هیج چیز نمی‌توانست بی قراری اش را برطرف کند،
ناله‌هایش ناگهان کم جان‌تر شد و رمق گریه کردن را از کف داد.
چند نفسِ عمیق، دستِ جانش را گرفته و در کمال ناباوری، با خود به وادی ابدیت برد.
در آغوشش گرفته و به سینه‌ام چسپاندم، آنقدر محکم که کمبود این مدت جبران شود.
به یاد دارم نزدیک ظهر بود، از پنجره، برادر شوهرِ بزرگم را دیدم که به سمت اتاق می‌آید و خستگی بر چهره‌اش زار می‌زند.
بچه را لای دستمالی پیچیده و گوشه اتاق گذاشتم.
سفره را برایش پهن کردم، ماست تازه گوسفندی را در پیاله ریخته و نان گرم تنوری را بغلش گذاشتم.
بغضم را قورت داده و پرده چشمم را به روی اشک‌هایم کشیدم.
می‌دانستم خیلی خسته است،
با خود گفتم خسته کار و راه است خستگی در کند و نهارش را بخورد بعد... .
پرسید زن داداش، گل‌پسرمان کجاست؟خواب است؟
_بله (خوابی ابدی)
از خوردن که فارغ شد.
گفتم: عمو جان انا لله و انا الیه راجعون.
پسرم مرده است، بشور و دفنش کن الله بهترش را نصیبمان کند...
سیاهی اندوهی فراوان بر چهر‌ه‌اش نشست، اما برای مراعات حال من چیزی نگفت...
پسرم را با خود برد...
و منی که حتی مجال بغل گرفتنِ زانوی غم‌زده هم نداشتم، باید کندوی زنبور‌ها را بسته و گوسفندان را می‌دوشیدم.
می‌دانی من به دادن و پس‌گرفتن‌های خدا ایمان داشتم.
حال پسران صالحم را ببین!
چه می‌دانی! شاید پاداش همان صبری باشد که لب گزیدم تا آن مردِ خسته‌ی راه، ماستش را بدون تشویش بخورد.
More from @vardeahmar
  1. Oct 12, 2026و‌چه تسلایی بزرگ‌تر از اینکه بدانی در نگاه مؤمن، هیچ خداحافظی‌ای پایان مطلق نیست. ایمان، ح…
  2. Oct 10, 2026تو همان کسی می‌شوی که برایش تلاش می‌کنی، نه کسی که فقط دوست داری باشی... #خودنصیحتی
  3. Oct 7, 2026اللَّهُمَّ لَا سَهْلَ إِلَّا مَا جَعَلْتَهُ سَهْلًا، وَأَنْتَ تَجْعَلُ الْحَزْنَ إِذَا شِئ…
  4. Oct 7, 2026🌦🤍🌈
  5. Oct 6, 2026امام ابن‌قیم رحمه‌الله:« اگر اخلاص نداری، خودت را خسته نکن...» کمی باید مکث کرد و از خود پ…
  6. Oct 5, 2026زیبا؛ شبیه خواسته‌هایی که هنوز گفته نشده‌اند، اما نشانه‌های اجابتشان، زودتر از دعا سر می‌ر…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →