TGViewer
Channel Public Channel
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی)

زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی)

@shaadizendgi

لینک ناشناس
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
Subscribers
957
Photos
2.3K
Videos
264
Links
303
Recent Posts 20 shown
Post #11513 9

Forwarded from ◗ضدریزش‌ تمشک`🍓◖ (𝑨𝒅𝒅𝑳𝒊𝒔𝒕 ➊)

نمیدونی اسم دوس دختر تو تویه گوشیت چی سیو کنی ؟ 🦋
بیا اینجا کمکت میکنم : @Save
پارتنرت و تو گوشیت چی سیو کردی؟💞
•••••••••••••••••••••••••••••••

🤍پروفایل زیبا
؛@profail_pari
🌊دانش زندگی
؛@danshzndge
🤍رمان اشرافی
؛@roman_aisan
🌊دلبـری عـاشـقـانـه
؛@Euphoria_NJ
🌿𖤂حرف حساب
@TextM0od
🐚𖤂منو عشقم
@fazzz12
🌿𖤂ادبیات عشق
@Chavk_aM
🌊چایِ غزل
؛@Eshghghazall
🤍قصه‌خانه صوتی
؛@ketabkhonesotiman
🌊دنیای کتاب
؛@ketab_pdfs
🌿𖤂طب و تندرستی
@Drsalam2025
🐚𖤂کتاب‌خانه ذهن
@book_study121
🌿𖤂استایل شب
@fantezi_katrin
🌊قفسه کتاب
؛@shahrre_ketab
🤍جذب موفقیت
؛@OntheWaveofHope
🌊کتابخونه من
؛@Ketabkhooneydenj
🌿𖤂ژِست تولدم
@photograaphy_time
🐚𖤂درد عشق
@eshgh_talkhh0
🌿𖤂شعر و احساس
@Shar_o_Sokhan
🌊گلبرگ عاشقی
؛@manocheshmanat
🤍مـاهِ سیاه
؛@darkmoonrr
🌊منو شعرام
؛@PenDancee
🌿𖤂کافی‌نت کلیک
@computer_services_click
🐚𖤂بیوگرافی تکست
@iRoProxy87
🌿𖤂واژه‌های آسمان
@ASMAN
🌊نوستالژی ناب
؛@mahortarane
🤍رمان داغ
؛@novel_varesh7
🌊آموزش زبان‌
؛@Empress_Faryad2
🌿𖤂زبان آلمانی
@novintalkacademy
🐚𖤂کلام شاعر
@Mahfelshaeraneh
🌿𖤂دلبر جان
@paieznsher
🌊حال زندگی
؛@Roozhayezendegi2026
🤍شعرهای نفیس
؛@shakhbeyt
🌊پرامپت‌ کاپلی
؛@zibapureframes
🌿𖤂ردپاےقلـم
‌ @sepidesob
🐚𖤂دل شکسته
@rasmesh_nabood
🌿𖤂آقای شاعر
@isiamakeshghali
🌊حرف ناگفته
؛@shaadizendgi
🤍بیت ماندگار
؛@dobetitala
🌊قصه زندگی
؛@boi_e_khosh_e_zendagi
🌿𖤂شعر و متن
@oLovepoem
🐚𖤂من بعد تو
@maneebadaztoo
🌿𖤂انگیزشی دخترونه
@fullandrewP4K
🌊ترقوه‌ی ماه
؛@Love_eshqh
🤍درآمد هوشمند
؛@maya_mind
🌊آشپزی شیرین
؛@Foodbankn
🌿𖤂شعر و شاعری
@deel_dadegan
🐚𖤂رویای یخی
@rooyayeyakhii
🌿𖤂اصطلاحات تبادلات
@kelasiktab
•••••••••••••••••••••••••••••••
برای‌شرکت‌درلیست‌کلیک‌کنید
Post #11512 9
🌱



فرقی نمی‌کند شب چگونه گذشت
هر صبح زندگی متولد میشود
صبح بزرگترین پاداش
برای کسانی‌ست که
روز قبل زنده مانده اند
صبح مثل معجزه میماند
آغاز یک زندگی‌ست...



روزتون به خیر ونیکی

🌱@shaadizendgi🌱
  • 😍 1
Post #11510 37
#پارت۷۳
#سال_سکوت



با همان لبخند و شیطنتِ از سر اجبارم گفتم:
« خونه شروین! همون که بهش زنگ زدم و ناکس جواب نداد»

بی‌بی انگار قصد شوخی و همراهی نداشت. جدی تر از قبل گفت:
« آخرش چی؟ آخرش میخوای چیکار کنی؟ تا کی میخوای از خونه زندگیت فرار کنی؟ »

با آه دوباره اش لبخند و شیطنت من هم پرکشید.‌ با صدای زنگ پیام تلفنم را پیش رویم گذاشتم. ولی بازش نکردم. برای اینکه خیال بی‌بی را راحت کنم. من هم با جدیتی که این روزها _تقریبا_ جز دائمی رفتارم شده بود. گفتم:
« فعلا اونجام تا ببینم چی میشه »

بی‌بی سرش را کمی جلو کشید گفت:
« تا آخر عمرت که نمیتونی اونجا بمونی اونهام خسته میشن. از کجا معلوم که تا حالا هم خسته نشده باشند و روشون....»

خسته شده بودم از توضیح دادن. ولی بی‌بی فرق می‌کرد.‌ نگرانیش واقعی بود.حرفش را بریده گفتم:
« تنهاست بی‌بی. مجرده! شهرستانیه اینجا تنها زندگی میکنه...»

برای راحتی خیال ببیشتر بی‌بی و جلوگیری از نگرانی‌هایی که مطمئنا مامان زیر گوشش گفته بود. از شروین گفتم. از اینکه خانواده اش شهرستان هستند. برای کار آمده. از سالم بودنش و اینکه اهل دود و دم و رفیق بازی وخلاف نیست هم گفتم. تا خیالش کاملا راحت شود. به گوش مامان هم برساند.

ولی بی‌بی با اینها خیالش راحت نشد. سری به تاسف جنباند. رسید به آنچه که میخواست گفت:
« با این دختر میخوای چیکار کنی؟»

این چیزی بود که خودم هم نمیدانستم. هنوز تکلیفم با خودم معلوم نبود. چه برسد به آن دختر و زندگی که با تصورات من یک دنیا فاصله داشت. آن زندگی عاشقانه و رویایی که در خیالم ساخته بودم دنیا دنیا با زندگی که برایم ساخته بودند فرق داشت. تصویر دختری که آینده ام را با آن میدیدم پیش چشمم نقش بست. همانجا کنار ایستگاه.  قدش تقریبا تا شانه ام میرسید و پوست سفیدش با آن چشمان عسلی زیباییش را چند برابر کرده بود.

بی‌بی جواب می خواست. « ها؟...» گفت.‌

جواب بی‌بی آه پرسوزی شد که از سینه ام بیرون آمد. صادقانه و عاجزانه گفتم:
« نمی‌دونم بی‌بی! ... بخدا خودمم نمی‌دونم باید چیکار کنم مغزم کار نمیکنه »

آه و نوچش یکی شد گفت:
« اینجوری که نمیشه مادرجان همه غصه ات رو میخورن . پدر مادرت رو نگاه ، داداشت...»

خنده ام گرفت. حرفش را بریده گفتم:
« نه بی‌بی! خاطرت جمع...هیچکدومشون غصه من رو نمیخورند همه سر زندگیشون خوش و خرم دارن زندگیشون رو می‌کنند .کی اصلا یادش از من میاد »
  • 🤔 3
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 🥰 1
  • 👏 1
Post #11508 51
🌱



پسرك با عصبانیت وارد خانه شد و دنبال یك چوب می گشت. پدربزرگش او را صدا كرد و گفت: اتفاقی پیش آمده رامین جان؟

رامین یازده ساله گفت: بله پدربزرگ، دوستم مرا عصبانی كرده و می خواهم یك چوب پیدا كنم و او را بزنم.

پدربزرگ لبخندی زد و نوه اش را كنار كشاند و گفت: با عصبانیت در هیچ كاری خصوصا برای غلبه بر دشمنت موفق نخواهی شد.
بگذار مثالی برایت بزنم رامین جان.
فرض كن در وجود تو یك گرگ و یك سگ بسته  باشند و تو بخواهی به كمك یكی از آنها بر دشمنت غلبه كنی، اگر زنجیر گرگ را باز كنی، ابتدا خود تو را  مجروح می كند و بعدا به سراغ دشمنانت می رود. تازه معلوم نیست پس از مجروح كردن تو، به سراغ دشمنت برود!
اما اگر سگ را آزاد كنی، چون حیوان باشعور و  باوفایی است، مطمئن باش به تو لطمه نمی زند و فقط به دشمنت حمله می كند.
حالا یادت باشد كه «عصبانیت» همان گرگ است و «تفكر» هم سگ می باشد، به نظر خودت تو باید از سگ استفاده كنی یا گرگ؟
پسرك فكری كرد و گفت: حق با شماست. نباید عصبانی شوم و بهتر است سگ را آزاد كنم.

بیست و پنج سال بعد،
پیرمرد توی ویترین كتاب فروشی به كتاب نوه اش خیره شده بود كه رویش نوشته شده بود: سگ یا گرگ؟ انتخاب كنید!


🌱@shaadizendgi🌱
Telegram زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) لینک ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
  • 👍 2
Post #11502 66
🌱

حکایت

خوشبخت بودیم
اما هیچوقت نتونستیم از کنار هم بودن لذت ببریم .چون باید پولامون رو پس انداز میکردیم واسه خرید خونه
همیشه هر چیزی رو که دوست داشتیم میگفتیم الان نه.الان باید خونه بخریم.
باهزارسختی و کُلی صرفه جویی کردن پولامون رو پس انداز کردیم..

بالاخره موفق شدیم خونه رو خریدم.

از فردای اون روز به فکر این بودیم لوازم خونمون رو جدید کنیم.گوشت و مرغ توخونه همیشه باشه میوه های چند رنگ داشته باشیم.
با اومدن بچه به فکر این بودیم که  بچمون لباساش خوب باشه.خلاصه تا وقتی بچه هامون سرو سامون گرفتن
هر روز‌ دغدغه چیزی رو داشتیم .
خونه بزرگ تر_ماشین بهتر_مبل زیباتر_خرج دانشگاه_عروسی جهیزیه و...

روزها گذشت وما پیر شدیم.ما موندیم و یه خونه بزرگ.یه ماشین پارک شده توی پارکینگ که استفاده نمیشه‌.بچه هایی که درگیر زندگی خودشونن.

ما پیر شدیم و از زندگی لذت نبردیم.
پیر شدیمو یادمون افتاد هنوز اون کافه که قرار بود اولین سالگرد عروسیمون بریم نرفتیم..یادمون افتاد اون شام رویایی دونفره رو نخوردیم.یادمون اومد هیچ سالگرد ازدواجی رو نگرفتیم

یادمون اومد چقدر زود تولد هم دیگر رو فراموش کردیم.یادمون اومد پشت تلفن فقط لیست خرید رو گفتیم.حال همو نپرسیدیم

یادمون اومد چقدر دوستت دارم بود که باید هر روزبه هم  میگفتیم اما نگفتیم
یادمون اومد عکسای دونفرمون رو هم نگرفتیم

#از این زندگی ما فقط یادگرفتیم داشتن خونه و ماشینش رو.

هیچکدوم نمیخوایم خوشبخت باشیم
درسته ریخت و پاش و ولخرجی خوب نیست اما اینجوری هم نه دیگه

1_ازالان کافه های زندگیتون رو برین فردا دیره .
2_با همسرتون شام برین رستوران.
3_لباسای قشنگتون رو براهم بپوشین.

4_تولدها رو فقط با یه کیک یا شاخه گل بگیرین
باورکنید کافیه
5_سالگرد ازدواجتون رو شام برین بیرون
نذارین اون روز فراموش بشه.

6_هر روز بگین که همو دوس دارین.
7_گاهی فقط با یه شاخه گل یا یه روسری همسرتون رو سورپرایز کنید
8_عکسای دونفره زیادی رو بگیرین شاید همیشه اون یکی نبود

باهمین چند تا مورد زندگی قشنگ میشه وقت زیادی نمیخواد
هزینه زیادی هم نمیخواد
ماهی یه بار به کافه برین مطمئن باشید با پولش پادشاه نمیشین.

گاهی شام رو باهمسرتون به رستوران برین مطمئن باشین با سالی سه چهار بار  رستوران رفتن نمیتونین خونه بخرین.

تولد فقط سالی یک باره سالگرد ازدواجتونم همین طور.برگزارش کنین ساده ولی برگزار بشه.


ما فقط یک بار به دنیا میایم و یک بار زندگی میکنیم.شادی و لبخندرو به شریک زندگیمون هدیه کنیم و هر روز به خدانزدیکتر بشیم.

🌱@shaadizendgi🌱
  • 👍 1
  • 👌 1
Post #11500 64
🌱


هر صبح خدا
یک غزل از دفتر عشق است
سر سبز ترین
مثنوی از منظر عشق است

#اولین_آدینه_پاییزیتون_پر_از_حال_خوب


🌱@shaadizendgi🌱
  • ❤ 1
  • 😍 1
Post #11498 61
#پارت۷۲
#سال_سکوت




بی‌بی بود. بی‌بی مهربان و دوستداشتنی با آن نگاه پر محبتش. دلتنگش بودم. سر مزار سرسری احوالش را پرسیده بودم.

لبم به لبخندی کش آمد. به طرفش رفتم سوالش را نشنیده گرفته گفتم:
« چرا اینجا نشستی؟»

کمی خودش را جمع و جور کرد. به خانه اشاره کرد. گفت:
« سرم رفت!... ازبس حرف میزنند »

خندیدم. درکش می‌کردم. تنهایی آدم را کم حوصله می‌کرد.  من هم در این مدت تنهایی را تجربه کرده بودم. حوصله جمع را نداشتم. گفتم:
«اینجوری که یک غیبت دلچسب رو از دست دادی »

اخم و لبخندش یکی شد.« بخشیدم به اونها» گفت. به کنارش اشاره کرده گفت:
« بیا بشین ببینم چیکار میکنی»

جمله اش پر از حرف بود. من نگفته سوالهای نپرسیده اش را می دانستم. ولی‌ حیف بی‌بی بود و نمی‌شد مثل بقیه پیچاندش یا اینکه تندی کرد.

از باغچه رد شدم. آغوشی که برایم باز کرده بود را با بوسه روی گونه اش پر کردم. صورتم را بوسید. « چطوری؟ خوبی؟» گفتم. کنارش نشستم.

جواب همان همیشگی بود: « خداروشکر!... شما خوب باشین منم خوبم »

بالشتی را که برای خودش آورده بود. پشت من گذاشت. من هم به خودش برگردانده گفتم:
« بذار پشت خودت باشه»

جوری گذاشت که پشت هر دومان باشد. بی‌بی بود دیگر! مهربان و دوستداشتنی.
کمی در سکوت گذشت. شاید داشت سوالهایش را اولویت بندی می کرد. این سکوت آزارم می‌داد. گفتم:
«چیکار می‌کنی بی‌بی؟ چخبر از ولایت؟ همچی خوبه؟ »

« خدارو شکر همچی خوبه » گفت. فرصت نداد من به سلیقه خودم هم‌صحبتی مان را پیش ببرم. گفت:
« تو چخبر؟ تو بگو چرا خودت رو آواره کردی مادر؟!»

ناخواسته ابروهایم بهم پیچید. سعی کردم عادی باشم. با لبخندی از سر اجبار گفتم:
« آواره چی؟ من که هستم»

لحنش دلگیر شد. گفت:
« دو سه روزه من اینجام پس چرا نمی‌بینمت؟»

برای دلخوشی بی‌بی لبخندم را پررنگ کرده. گفتم:
« سرکارم بی‌بی »

سکوت بی‌بی و سنگینی نگاهش اجازه نداد. نگاهم گل‌برگ‌های رنگ شده با خودکار زیرانداز را بشمارد. در سرم ٫٫ کی اینکار رو کرده؟ ٫٫ نقش بست. نوه ها در الویت بودند.

نگاهم را از گل آبی رنگ شده گرفته به بی بی داده. با همان لبخند از سر رد گم کنی کمی شیطنت هم چاشنی اش کرده گفتم:
« بی‌بی بخدا جای بدی نمی‌رم  بچه خوبی ام میرم سرکار میام خونه »

نفسش را با آه پرسوزی بیرون فرستاد.‌ گفت:
« کدوم خونه پسرجان؟! »
  • 🤔 3
  • ❤ 2
  • 👍 1
  • 🥰 1
Post #11496 63
🌱

حکایت

در یکی از روستاها کشاورزی زندگی می کرد که الاغ پیری داشت؛ از بد روزگار یک روز، الاغ به درون یک چاه عمیق افتاد! کشاورز هر چه سعی کرد، نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد! تصمیم گرفت برای این که حیوان بیچاره بیشتر زجر نکشد، چاه را با خاک پر کند تا زودتر الاغ بمیرد و مرگ تدریجی او را عذاب ندهد!

هر بار که با سطل روی سر الاغ خاک می ریخت، الاغ خاک ها را می تکاند و  زیر پایش می ریخت!  کشاورز همین طور بر سر الاغ خاک می ریخت و او هم خاک ها را زیر پایش می گذاشت و بالا می آمد تا این که به لب چاه رسید و از آن خارج شد !

مشکلات نیز همانند خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: یا زنده به گور شویم یا از آن ها سکویی بسازیم برای صعود!


🌱@shaadizendgi🌱
Telegram زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) لینک ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
  • 👍 1
  • 👏 1
Post #11494 65
🌱

پاییـز زیباست 🍁🍂
چون دفترنقاشی‌خداست🍁🍂
برگ برگِ روزهای رنگ‌رنگیش را
به خاطر بسپار
زیرا عشق، محبت و دوستی 🍁🍂
در لابلای همین رنگهـای زیباست

روزتون پراز بهترینها

@shaadizendgi🌱
  • 🥰 1
  • 😍 1
Post #11492 70
#پارت۷۱
#سال_سکوت




از همانجا « بله ؟» گفت. سینی را کمی بالا گرفته گفتم:
«بیا اینو ببر بگو یک سینی چایی بدن»

حواسش را به گوشی و دختر روبه رویش که پشت به من بود داد « چند دقیقه صبر کن...» گفت.

از جوابش بیشتر کفری شدم. گفتم:
« کارت رو بذار برای بعد ، بیا اینو ببر مهمونها چای می‌خوان »

فرصت نشد جواب سیما را بشنوم. وقتی یک نفر « بدین من ببرم » گفت. کمی سر چرخاندم. تقریبا پشت سرم بود. جلو آمد؛ سینی را از دستم گرفت. 
نمیشناختمش! زیادی غریبه بود. نگاهم به دنبالش تا ایوان رفت.‌

« چشمهات رو درویش کن» شنیدم. مطمئنا مخاطب من بودم. نگاهم را از مهمان غریبه گرفته به صاحب صدا دادم؛ که جلو در دستشویی داشت لباس دخترش را مرتب می کرد. راحله بود.  دختر خاله مریم و خواهر زن عماد که اینگونه حرف می زد.

نگاهم را از خنده روی لبش که بیشتر به نیش مار میماند گرفته ، بی توجه به حرف نیشدارش به داخل ساختمان اشاره کرده گفتم:
« میری تو؟ بگو یک کتری چای هم بدن »

جدیت و اخمی که _با حرفش_ بین ابروهایم نشست اجازه هر حرف اضافه را گرفت. هرچند اگر حرفی هم میزد راحت از کنارش نمی‌گذشتم.

« باشه » ای گفت. به دخترش که به جمع بچه ها رفت. « تو آفتاب نری..» گفت. وارد خانه شد.‌ کمی بعد همان غریبه با سینی چای برگشت. « بفرمایید » گفت.

قبل از اینکه حرفی بزنم ادامه داد:
« چای تازه دم کردند . چند دقیقه دیگه بیاین ببرید»

در جوابش سرم را بالا و پایین کردم. به طرف در رفتم.
***
سالگرد عرفان با تمام اعصاب خوردی‌هایی که برای من داشت به پایان رسید. جز چند نفر اقوام درجه یک همه رفته بودند. خستگی از سر و روی همه می‌بارید. من دلم یک دوش حسابی و خواب آرام می‌خواست. چیزی که مدتها آرامشی در آن نمی‌دیدم و این دو سه هفته همان آرامش کم هم گرفته شده بود. روز و شبم یکی شده و با کلی فکر و خیال و آه و حسرت می گذشت.

صحبت از کار شد. من تازه یاد شروین افتادم که بعد از رسیدن مان سر مزار عرفان دیگر ندیده بودمش. تلفنم را برداشته « با اجازه » ی گفتم. همانطور که از خانه بیرون می‌آمدم  شماره شروین را گرفتم. تماسم بی جواب ماند. باز هم شماره اش را گرفتم. ناامید و نگران از جواب ندادنش تلفنم را داخل جیبم سراندم.

با شنیدن « دلت براش تنگ شده؟ » آشنایی ، سر چرخاندم به دنبال صاحب صدا ، زیر سایه درخت گوشه حیاط دیدمش.
  • ❤ 5
  • 👍 1
  • 👌 1
Post #11486 87
🌱



بچه که بودم حیاط خونه مون درخت خرمالو داشت،یه درخت قدیمی و خوشگل که وقتی خرمالوهاش میرسید انگار شاخه هاشو ریسه کشی کرده بودن!
از اولین سبدی که بابا چید،خوشگلترینشو برداشتم،بُردم توی اتاقم...ساعت ها نگاهش میکردم و قربون صدقه ی خوشگلیاش میرفتم!
خیلی دوستش داشتم،دلم ميخواست برای همیشه بین عروسکام بمونه...اما مامان گفت خراب میشه،
خرمالو برای خوردنه نه نگاه کردن!
باخودم فکر کردم میوه به این خوشگلی حتماً خیلی خیلی خوشمزه ست...
هيچوقت اون لحظه ای که کل دهنم گَس شد و حالم بهم خورد یادم نمیره،بعد از اونم دیگه هيچوقت لب به خرمالو نزدم... سال ها اطرافیان گفتن:اون کال بوده،یه رسیده شو بخور ببین چقدر خوشمزه ست...ولی اون طعم گَس هيچوقت از ذهنم پاک نشد و دلم نمیخواست دوباره تجربه ش کنم...
حکایت یه سری از آدمای زندگیمونمحکایتِ همین چشیدنِ خرمالوعه،
تا وقتی که درون و ذاتشونو نشناختیم خیلی دوست داشتنی و خوشگلن...اما یهو طعمِ گَس و بدمزه شون کل زندگیمونو ميگيره،
یه جوری دلمونو میزنن که دیگه تا ابد سمتشون نریم!


🌱@shaadizendgi🌱
Telegram زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) لینک ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
  • 👍 2
Post #11482 89
#پارت۷۰
#سال_سکوت



انگار همین ساعت پیش بود که به قصد خونخواهی عرفان ٫٫ من پسر بزرگم ٫٫ را در خانه فریاد می زد. هنوز حرفهایش در سرم بود. وقتی دایی به قصد پایان دادن به داستان قصاصی که حق مان بود. ولی راضی به مرگ کسی نبودیم. ناخواسته زندگی همه مان را درگیر خود کرده بود. جز اعصاب خوردی چیزی نداشت. گفت:
٫٫ دایی جان! با مردن اون یارو مگه داداشت زنده میشه؟ همه راضی اند. خواهرات و شوهر خواهراتم راضی شدند تو هم کوتاه بیا٫٫

عماد حرمت دایی را هم نگه نداشت. تقریبا عربده کشید ٫٫ اونها که عقل ندارند و شوهرهاشونم مگه یک داماد بیشترند که نظر بدن ، اصلا، مگه دلشون میسوزه؟... ولی من نمیذارم خون داداشم پایمال بشه...من نمیذارم آب خوش از گلوشون پایین بره ...یکی کشتن یکی میکشم...٫٫

کفری از پررویی اش خواستم حرفی بزنم. با دیدن چند زن فامیل که در حال پیاده شدن از ماشین بودند. سکوت کردم. ولی دلم طاقت نیاورد بی جواب بگذارمش. با صدای پایین جوری که خودمان بشنویم. تقریبا غریدم:
« تو پسر بزرگی!....بهزاد مگه یک داماد بیشتره که ازش توقع داری؟» 

اخمش بیشتر شد. من در حالی که دخترش را از بغلش جدا میکردم. گفتم:
«  مثل زنهام از صبح بچه ات رو بهانه کردی که چی بشه؟!»

مطمئن بودم عصبانی میشود و شد. از چشمانش پیدا بود. ولی فرصت عکس العملی پیدا نکرد وقتی زنان فامیل به ما رسیده تسلیت گفتند. زیر لب جوابشان را دادم. النا را هم به خانه فرستادم.

بی توجه به عماد که مطمئنم جلو مهمانان سکوت کرد ؛ وگرنه با اخلاقی که از او سراغ داشتم تندتر از خودم از خجالتم در می آمد.

  به طرف بهزاد رفتم که با سینی استکانهای خالی جلو در به دنبال کفشهایش می گشت. سینی را از دستش گرفته گفتم:
« چای می‌خوای؟»

در حال پوشیدن لنگ دیگر کفشش گفت:
« بگو یک کتری چای بدن اینجوری نمیشه هی بریم و بیایم »

« باشه » ی گفتم. کلافه از بیفکری مامان برای پذیرایی مردانه با سینی به طرف خانه مان رفتم.

  بچه ها در حیاط مشغول بازی بودند.‌ چند نفری هم _ جمع دخترانه_زیر سایه درخت نشسته بودند.‌ نمیدانم مامان آرام شده بود یا صدایش در صدای بازی کردن بچه ها  گم شده بود. هرچه که بود خوب بود.

نگاهم را به دنبال آشنایی در جمع دختران چرخاندم. یکی شان به چشمم آشنا آمد.‌ دختر عمویم بود. در سرم ٫٫چقدر تغییر کرده ٫٫ نقش بست. صدایش کردم. « سیما!..»
  • ❤ 2
  • 👍 2
  • 👌 1
  • 😍 1
Post #11476 98
#پارت۶۹
#سال_سکوت



در جایم نیم خیز شدم. صدای  « عماد بود ؟» شروین در گوشم پیچید .
عصبانی از خودخواهی عماد در جوابش تنها سری جنباندنم.

کمی بعد گفت:
« شکر خدا لالم شدی!»

  کنایه اش را بی جواب گذاشته تنها « آره »ی گفتم.

سرم دوباره پر شد از فکرهای جورواجور که این دو سه روز بیش از حد جولان می دادند.

« نمی‌خوای بری؟»  شروین خط کشید بین افکارم. نفس بلندی کشیدم. خودم هم بین دوراهی رفتن و نرفتن مانده بودم.

مطمئناً حرف و حدیث زیاد بود. من از حالا نگاه‌ها و پچ‌پچ های فامیل را می‌دیدم. از نیش و کنایه حرف زدن چند نفر هم مطمئن بودم. بدتر از همه حضور عماد بود؛ که نه میشد حذفش کرد نه میشد نادیده اش گرفت.
از طرفی هم حضور آن دختر که به قول مامان آینه دق شده بود.
**

صدای گریه های مامان _از خانه _ باز به گوش می‌رسید. اعصاب نداشته ام را بهم ریخته بود. انگار قصد آرام شدن نداشت. دیدن عماد که دخترش را بغل گرفته مشغول صحبت با چند نفر از مهمانان بود. کفری ام کرد.
تصویرش سر مزار عرفان که آنجا هم دختر گریانش را بغل گرفته مشغول آرام کردنش بود از پیش چشمم گذشت. همین بیشتر عصبی ام کرد. سمت عماد پا تند کرده بدون هیچ ملاحظه ای گفتم:
« عماد بیا!»

عماد همانطور که در تایید حرفشان سر می جنباند نگاهم کرد. من خطاب به آنها به در حیاط همسایه اشاره کرده گفتم:
« چرا دم در وایستادین بفرمایید تو »

انگار آنها هم متوجه ناراحتی من شدند که به یک تشکر و لبخند کم جان اکتفا کرده ؛ راهی خانه همسایه شدند _که بعد از برگشتن از سر مزار در اختیار ما گذاشته بود. تا وقت رفتن به رستوران مردها آواره کوچه و خیابان نشوند._
بدون هیچ نرمشی گفتم:
« از دیشب که گوشی من رو سوزوندی که بیا کلی کار ریخته سرمون ....»

باز هم اجازه نداد جمله ام را کامل کنم. میان حرفم آمده گفت:
« چیشده الان؟»

از خونسردی و لحن طلبکارش کفری شدم. گفتم:
« پسر بزرگی!  به جای اینکه تو مجلس باشی و کمک کنی و از مهمونها پذیرایی کنی کوچه رو قرق کردی که چی بشه ؟»

ابروهایش را بهم کشید. عمق خط بین ابروهایش بیشتر شد. گفت:
« باید یکی بیرون باشه به مهونها خوش آمد بگه... مگه بهزاد نیست؟»
  • 👌 5
Post #11473 98
🌱



قدیما یه شاگرد کفاشی بود، هر روز میرفت لب رودخونه برای درست کردن کفش، چرم می‌شست؛

اوستاش هر روز قبل رفتن بهش سیلی میزد، می‌گفت اینو میزنم تا چرم رو آب نبره!
یه روز شاگرد داشت میشُست که چرم رو آب برد، با خودش گفت اوستا هر روز به من چَک میزد که آب نبره چرم رو، الان بفهمه قطعا زنده ام نمیذاره!

با ترس و لرز رفت و هرجوری بود به اوستاش گفت جریان رو، ولی اوستاش گفت باشه عیب نداره.

شاگرد با تعجب پرسید نمی‌زنیم؟

اوستاش گفت من میزدم که چرم رو آب نبره! الان که آب برده دیگه فایده ای نداره...

زندگیم همینه، تمام تلاش‌تون رو بکنیدچرم رو آب نبره، وقتی چرمتون رو آب برددیگه فایده نداره، حرص نخورید



🌱@shaadizendgi🌱
Telegram زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) لینک ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
  • 👍 2
Older posts →

About this channel

How can I read @shaadizendgi without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی): recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) have?
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) (@shaadizendgi) has 957 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →