#پارت۶۹
#سال_سکوت
در جایم نیم خیز شدم. صدای « عماد بود ؟» شروین در گوشم پیچید .
عصبانی از خودخواهی عماد در جوابش تنها سری جنباندنم.
کمی بعد گفت:
« شکر خدا لالم شدی!»
کنایه اش را بی جواب گذاشته تنها « آره »ی گفتم.
سرم دوباره پر شد از فکرهای جورواجور که این دو سه روز بیش از حد جولان می دادند.
« نمیخوای بری؟» شروین خط کشید بین افکارم. نفس بلندی کشیدم. خودم هم بین دوراهی رفتن و نرفتن مانده بودم.
مطمئناً حرف و حدیث زیاد بود. من از حالا نگاهها و پچپچ های فامیل را میدیدم. از نیش و کنایه حرف زدن چند نفر هم مطمئن بودم. بدتر از همه حضور عماد بود؛ که نه میشد حذفش کرد نه میشد نادیده اش گرفت.
از طرفی هم حضور آن دختر که به قول مامان آینه دق شده بود.
**
صدای گریه های مامان _از خانه _ باز به گوش میرسید. اعصاب نداشته ام را بهم ریخته بود. انگار قصد آرام شدن نداشت. دیدن عماد که دخترش را بغل گرفته مشغول صحبت با چند نفر از مهمانان بود. کفری ام کرد.
تصویرش سر مزار عرفان که آنجا هم دختر گریانش را بغل گرفته مشغول آرام کردنش بود از پیش چشمم گذشت. همین بیشتر عصبی ام کرد. سمت عماد پا تند کرده بدون هیچ ملاحظه ای گفتم:
« عماد بیا!»
عماد همانطور که در تایید حرفشان سر می جنباند نگاهم کرد. من خطاب به آنها به در حیاط همسایه اشاره کرده گفتم:
« چرا دم در وایستادین بفرمایید تو »
انگار آنها هم متوجه ناراحتی من شدند که به یک تشکر و لبخند کم جان اکتفا کرده ؛ راهی خانه همسایه شدند _که بعد از برگشتن از سر مزار در اختیار ما گذاشته بود. تا وقت رفتن به رستوران مردها آواره کوچه و خیابان نشوند._
بدون هیچ نرمشی گفتم:
« از دیشب که گوشی من رو سوزوندی که بیا کلی کار ریخته سرمون ....»
باز هم اجازه نداد جمله ام را کامل کنم. میان حرفم آمده گفت:
« چیشده الان؟»
از خونسردی و لحن طلبکارش کفری شدم. گفتم:
« پسر بزرگی! به جای اینکه تو مجلس باشی و کمک کنی و از مهمونها پذیرایی کنی کوچه رو قرق کردی که چی بشه ؟»
ابروهایش را بهم کشید. عمق خط بین ابروهایش بیشتر شد. گفت:
« باید یکی بیرون باشه به مهونها خوش آمد بگه... مگه بهزاد نیست؟»
Post #11476
104
- 👌 5