TGViewer
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) @shaadizendgi · 951 subscribers
Post #11517 50
#پارت۷۴
#سال_سکوت


بی‌بی انگار به قصد میانجیگری آمده بود. دست روی پایم گذاشت. با مهربانی همیشگیش که امروز بیشتر هم شده بود. گفت:
« اینجوری نگو مادر!... ببین..»

سرم از این حرفها پر بود. دیگر حوصله شنیدن هیچ حرفی را نداشتم. باز هم اجازه ندادم جمله اش را کامل کند. نگاه پر غصه ام را به او داده گفتم:
« اگر یه ذره دلشون برام می‌سوخت اون کارها را نمی‌کردند که این بشه وضع و حالم »

کلافه نوچی کرد و من ادامه دادم:
« همین مامانم اگر اینقدر خودش رو به غش و ضعف نمی‌زد و عماد رو پر نمی‌کرد اونم خربازیش گل نمی‌کرد اون کارها رو بکنه رضایت داده بودند رفته بود پی کارش ، منم آواره و بدبخت نمی‌شدم »

جمله آخرم درد دلم بود که نجوا گونه از دهانم خارج شد. سکوتی بینمان حاکم شد. صفحه تلفنم را باز کردم. فرصت خواندن پیام نشد. وقتی بی‌بی گفت:
« الان دیگه خوب یا بد اون دختر زنته! ناموسته! نمیشه همینجور ولش کنی به امان خدا اونم گناه داره . اونم اذیت میشه اون بیشتر ..»

عصبی شدم.امروز به اندازه کافی پر بودم از حرفها و نگاه‌هایی که مستقیم و غیر مستقیم روح و روانم را آزار داده بود و می‌داد. بی‌بی بود که خودم را کنترل کرده تا خشمم باعث بی احترامی نشود. گفتم:
« بی‌بی من گناه ندارم؟ من عذاب نمی‌کشم؟ فکر میکنید همینکه میرم سرکار و میام حالم خوبه؟ بی‌بی بخدا منم داغونم منم دارم اذیت میشم »

لبم را با زبانم تر کرده حرفی که تا به امروز در سینه پنهان داشتم را به زبان آورده گفتم:
« دلم میخواست دختری رو بگیرم که دوستش دارم. دلم میخواست مثل بقیه برم خواستگاری ...»

صدایم از بغضی که این روزها در گلو داشتم لرزید که بی‌بی دستم را گرفت.
« آروم باش مادر غصه نخور همچی درست میشه » گفت.

من ناامیدتر ازقبل گفتم:
« چی درست میشه بی‌بی؟ بدبختم کردند رفت »

بی‌بی اینبار آه بلندی کشید.‌ همانطور که پشت دستم را نوازش می کرد.‌گفت:
« بدبختِ چی؟ دختر به اون خوبی مثل پنجه آفتاب میمونه... خانم... خوشگل ...کاری ... از همه مهمتر مودب با اخلاق »

نگاهم را از گل‌برگ‌های ریخته پای باغچه گرفته به بی‌بی دادم. ابروهایش را بهم کشید.‌ سوالی سرش را به چپ و راست تکان داد. با لبخند کمرنگی گفت:
« چیه؟ نکنه دلت اون دختر عموتو میخواد؟»

با حرفش اخمی که داشتم از بین رفت. سرم پر از سوال. نگاه سوالی ام را به بی‌بی دادم؛ که لبخندش پررنگتر شده و اخمی که نمایشی بودنش معلوم بود همراهش کرده گفت:
« ای کلک! ... نکنه تو هم مثل مامانت چشمت دنبال دختر عموته؟... ها؟...»
  • 🥰 3
  • 👌 2
  • 👍 1
  • 😍 1
More from @shaadizendgi
  1. Sep 28, 2026🌱 کمی زیبایی ببینیم😍👆👆👆 🌱@shaadizendgi🌱
  2. Sep 28, 2026. آنچه دنبالش هستی، درون توست🤍🍃 کیمیای خود؛ سفر به دنیای خودشناسی: 🌿@kimiaye_khod 🌿@ki…
  3. Sep 28, 2026🌱 غمها ارزش جنگیدن ندارند. آنقدرخسته اند کـه با کوچکترین بی توجهی... از پای در می آیند. آ…
  4. Sep 27, 2026🌱 تقدیم احساستون عزیزای همیشه همراه 🌺🌸🌺🌸 🌱@shaadizendgi🌱
  5. Sep 27, 2026🌱 فرقی نمی‌کند شب چگونه گذشت هر صبح زندگی متولد میشود صبح بزرگترین پاداش برای کسانی‌ست که…
  6. Sep 26, 2026#پارت۷۳ #سال_سکوت با همان لبخند و شیطنتِ از سر اجبارم گفتم: « خونه شروین! همون که بهش زنگ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →