#پارت۷۳
#سال_سکوت
با همان لبخند و شیطنتِ از سر اجبارم گفتم:
« خونه شروین! همون که بهش زنگ زدم و ناکس جواب نداد»
بیبی انگار قصد شوخی و همراهی نداشت. جدی تر از قبل گفت:
« آخرش چی؟ آخرش میخوای چیکار کنی؟ تا کی میخوای از خونه زندگیت فرار کنی؟ »
با آه دوباره اش لبخند و شیطنت من هم پرکشید. با صدای زنگ پیام تلفنم را پیش رویم گذاشتم. ولی بازش نکردم. برای اینکه خیال بیبی را راحت کنم. من هم با جدیتی که این روزها _تقریبا_ جز دائمی رفتارم شده بود. گفتم:
« فعلا اونجام تا ببینم چی میشه »
بیبی سرش را کمی جلو کشید گفت:
« تا آخر عمرت که نمیتونی اونجا بمونی اونهام خسته میشن. از کجا معلوم که تا حالا هم خسته نشده باشند و روشون....»
خسته شده بودم از توضیح دادن. ولی بیبی فرق میکرد. نگرانیش واقعی بود.حرفش را بریده گفتم:
« تنهاست بیبی. مجرده! شهرستانیه اینجا تنها زندگی میکنه...»
برای راحتی خیال ببیشتر بیبی و جلوگیری از نگرانیهایی که مطمئنا مامان زیر گوشش گفته بود. از شروین گفتم. از اینکه خانواده اش شهرستان هستند. برای کار آمده. از سالم بودنش و اینکه اهل دود و دم و رفیق بازی وخلاف نیست هم گفتم. تا خیالش کاملا راحت شود. به گوش مامان هم برساند.
ولی بیبی با اینها خیالش راحت نشد. سری به تاسف جنباند. رسید به آنچه که میخواست گفت:
« با این دختر میخوای چیکار کنی؟»
این چیزی بود که خودم هم نمیدانستم. هنوز تکلیفم با خودم معلوم نبود. چه برسد به آن دختر و زندگی که با تصورات من یک دنیا فاصله داشت. آن زندگی عاشقانه و رویایی که در خیالم ساخته بودم دنیا دنیا با زندگی که برایم ساخته بودند فرق داشت. تصویر دختری که آینده ام را با آن میدیدم پیش چشمم نقش بست. همانجا کنار ایستگاه. قدش تقریبا تا شانه ام میرسید و پوست سفیدش با آن چشمان عسلی زیباییش را چند برابر کرده بود.
بیبی جواب می خواست. « ها؟...» گفت.
جواب بیبی آه پرسوزی شد که از سینه ام بیرون آمد. صادقانه و عاجزانه گفتم:
« نمیدونم بیبی! ... بخدا خودمم نمیدونم باید چیکار کنم مغزم کار نمیکنه »
آه و نوچش یکی شد گفت:
« اینجوری که نمیشه مادرجان همه غصه ات رو میخورن . پدر مادرت رو نگاه ، داداشت...»
خنده ام گرفت. حرفش را بریده گفتم:
« نه بیبی! خاطرت جمع...هیچکدومشون غصه من رو نمیخورند همه سر زندگیشون خوش و خرم دارن زندگیشون رو میکنند .کی اصلا یادش از من میاد »
Post #11510
66
- 🤔 3
- ❤ 2
- 👍 1
- 🥰 1
- 👏 1