#پارت۷۱
#سال_سکوت
از همانجا « بله ؟» گفت. سینی را کمی بالا گرفته گفتم:
«بیا اینو ببر بگو یک سینی چایی بدن»
حواسش را به گوشی و دختر روبه رویش که پشت به من بود داد « چند دقیقه صبر کن...» گفت.
از جوابش بیشتر کفری شدم. گفتم:
« کارت رو بذار برای بعد ، بیا اینو ببر مهمونها چای میخوان »
فرصت نشد جواب سیما را بشنوم. وقتی یک نفر « بدین من ببرم » گفت. کمی سر چرخاندم. تقریبا پشت سرم بود. جلو آمد؛ سینی را از دستم گرفت.
نمیشناختمش! زیادی غریبه بود. نگاهم به دنبالش تا ایوان رفت.
« چشمهات رو درویش کن» شنیدم. مطمئنا مخاطب من بودم. نگاهم را از مهمان غریبه گرفته به صاحب صدا دادم؛ که جلو در دستشویی داشت لباس دخترش را مرتب می کرد. راحله بود. دختر خاله مریم و خواهر زن عماد که اینگونه حرف می زد.
نگاهم را از خنده روی لبش که بیشتر به نیش مار میماند گرفته ، بی توجه به حرف نیشدارش به داخل ساختمان اشاره کرده گفتم:
« میری تو؟ بگو یک کتری چای هم بدن »
جدیت و اخمی که _با حرفش_ بین ابروهایم نشست اجازه هر حرف اضافه را گرفت. هرچند اگر حرفی هم میزد راحت از کنارش نمیگذشتم.
« باشه » ای گفت. به دخترش که به جمع بچه ها رفت. « تو آفتاب نری..» گفت. وارد خانه شد. کمی بعد همان غریبه با سینی چای برگشت. « بفرمایید » گفت.
قبل از اینکه حرفی بزنم ادامه داد:
« چای تازه دم کردند . چند دقیقه دیگه بیاین ببرید»
در جوابش سرم را بالا و پایین کردم. به طرف در رفتم.
***
سالگرد عرفان با تمام اعصاب خوردیهایی که برای من داشت به پایان رسید. جز چند نفر اقوام درجه یک همه رفته بودند. خستگی از سر و روی همه میبارید. من دلم یک دوش حسابی و خواب آرام میخواست. چیزی که مدتها آرامشی در آن نمیدیدم و این دو سه هفته همان آرامش کم هم گرفته شده بود. روز و شبم یکی شده و با کلی فکر و خیال و آه و حسرت می گذشت.
صحبت از کار شد. من تازه یاد شروین افتادم که بعد از رسیدن مان سر مزار عرفان دیگر ندیده بودمش. تلفنم را برداشته « با اجازه » ی گفتم. همانطور که از خانه بیرون میآمدم شماره شروین را گرفتم. تماسم بی جواب ماند. باز هم شماره اش را گرفتم. ناامید و نگران از جواب ندادنش تلفنم را داخل جیبم سراندم.
با شنیدن « دلت براش تنگ شده؟ » آشنایی ، سر چرخاندم به دنبال صاحب صدا ، زیر سایه درخت گوشه حیاط دیدمش.
Post #11492
108
- ❤ 5
- 👍 1
- 👌 1