#پارت۸۷
#سال_سکوت
تصورم از برادر دیگرشان کسی مثل مسعودمان بود که شهرستان زندگی میکند. کمتر به خانواده سر میزند.
باز یک گوشه از ذهنم به خودم و ذهن خرابم لعنت فرستادم که چرا اسمش را یادم نمانده بود. تا این مدت استرس حضور عماد و زن و بچه اش را به نام همسر و هوو نَکِشم. البته از طرفی به خودم حق میدادم. آخر آن روزها حال خوشی نداشتم. حتی موقع بله گفتن هم حواسم نبود با اشاره زنعمو به خودم آمده بله دادم. تنها چهرههای آشنای من از آنشب در اینجا عماد و حسین آقا بودند.
هرچند حالا هم که همسر واقعی خودم را دیده بودم. فرقی نداشت. جز همان شب که مطمئنا از سر اجبار و درخواست خانواده اش آمده بود. آنهم از حرفهای بیبی که از آمدن نوهاش پرسیده بود؛ فهمیدم. دیگر از او خبری نشده بود.
حالا معنی حرفهای تینا و نگرانیهای بیبی و بقیه را می فهمیدم. دیگر مطمئن بودم او هم از این وصلت اجباری ناراضی بوده و با حضور من از خانه اش فراری شده.
در این آشفته بازار ذهنم غوغای دیگری در سرم برپا شده بود؛ نکند اینهم خانواده ای دارد و بخاطر همین تا باحال ندیده بودمش. هر چه میخواستم خودم را توجیه کنم شدنی نبود؛ وقتی اتفاقات آنشب در سرم مرور میشد. رفتارش نشان از تعهد به کسی را داشت که بعد از رفتنش به پایین و تعویض لباسش آمد یک ٫٫ من پایینم ، کاری داشتی صدام کن٫٫ گفت. رفت.
دیگر ندیدمش ، همین رنگ باورم را که همسر یا نامزدی دارد را پررنگتر میکرد. روح و روانم را آزار می داد. اینکه در این مدت حضور من در اینجا به خانواده اش سر نزده و قهر و دلخوری داشته که علتش من بوده ؛ هم آزارم می داد.
شنیدن «صبا!...» آشنایی خط کشید بین افکارم نفسم را پر صدا بیرون فرستادم. در جواب بیبی که از پایین صدایم می کرد. همانطور که به طرف پله ها می رفتم « بله!...» بلند بالایی گفتم.
چه خوب که بیبی بود تا مرا از این فکرهای بی ثمر جدا کند. در این چندروز آنقدر به این چیزها فکر کرده بودم که از کلافگی گاهی سرم به درد می آمد.
پایین رفتم. جواب « بیا!» گفتنش را با رسیدن به طبقه پایین با « بله بیبی جان؟» پاسخ دادم.
بیبی با اشاره به بیرون گفت:
« دختر همسایه داره میاد بهش درس بدی»
« باشه » ای گفتم. منتظر رسیدن دختر همسایه ماندم که به لطف بیبی شاگرد خصوصی من شده بود. تا تبسم برسد. روزی را مرور کردم که بیبی مرا صدا زد و خواست به دختر همسایه که مادرش بخاطر داشتن دو بچه کوچک فرصت رسیدگی به تکالیف فرزند ارشدش را نداشت؛ را به عهده بگیرم. آن روز مات صحبتهای بیبی که از زرنگی و باهوشی ام تعریف می کرد؛ بودم.
Post #11617
28
- 👌 3
- 👍 2
- 🥰 1