#پارت۸۶
#سال_سکوت
(صبا)
با « این چیه؟ صدبار گذاشتنش» بیبی نگاهم را از تلویزیون گرفته به بیبی دادم. به تلویزیون اشاره کرد. گفت:
« بزن یک کانال دیگه این رو صدبار دیدم»
خنده ام گرفت. ولی زود پشیمان شد از گفته اش دستش را تکان داد «نمیخواد! تو نگاه کن» گفت.
در جوابش لبخندی زدم. بیبی که نمیدانست فقط نگاهم به تلویزیون است. هوش و حواسم جای دیگر سیر میکند.
در حالی که از جایش برمیخواست گفت:
« برم ببینم ملیحه بیدار شد»
به احترامش خواستم برخیزم. با دست اشاره به نشستن کرد « بشین بشین» گفت.
بیبی برخلاف روز دکتر رفتنش که نگران بود مبادا نوبتش رد شود و مجبور به ماندن شود. مانده بود.
بیبی هم مثل من عادت به خوابیدن بعد ازظهر نداشت. مشخص بود باز حوصله اش سر رفته است.
بیبی رفت. شبکه را عوض کردم. ولی باز فکرم رفت پی چندشب پیش ، تنهایی و ترسی که تا به حال تجربه نکرده بودم. یادش هم لرز به جانم می انداخت. کنارش شرمی که نمی دانستم علتش چه بود. ولی گوشه ذهنم علتش حضور مردی بود که تا آن شب ندیده بودمش هرچند آنشب هم ندیدمش ، بیشتر صدایش را شنیدم؛ و آغوشش را تجربه کردم. هرچند از سراجبار بود ولی حس امنیت داشت.
مطمئنا شرمم بخاطر همین بود. آخر من جز بابا و محارمم و استثنائا حمید آقا ، شوهر خواهرم که مرا دخترش میدانست تا خواهر زن مرد دیگری را لمس نکرده بودم. چه برسد در آغوشش بمانم.
برای چندمین بار از آنشب یاد سونیا _ همکلاسی ام _ افتادم. که از دوست پسرش حرف می زد. از بوس و بغلهایش و از دلتنگی هایشان برای هم میگفت.
او بدون هیچ شرم و خجالتی تعریف میکرد. ولی من پیش خودم هم خجالت میکشیدم. مخصوصا با وضعیتی که داشتم. لباس _خواب دخترانه_ عروسکی که به تن داشتم. با آن موهای آشفته و گریه ای که کرده بودم. از نظر خودم مسخرهترین وضعیتم همان شب بود. باعث عصبانیتم میشد.
برای هزارمین بار خودم را سرزنش کردم. ولی چاره ای نبود. کار از کار گذشته بود.
از آنشب ذهن آشفته ام آشفته تر شده بود. افکاری که ناهماهنگ در سرم رفت و آمد داشتند. یکبار حالم را خوش و یکبار ناخوش میکردند.
باز یاد فکرها و خیالبافی های خودم درباره زندگی با عماد و زن و بچه اش افتادم. خنده ام گرفت.
آخر من آنشب در خانه مان بین مردان غریبه عماد را دیدم. اینجا هم بعنوان پسر خانواده او و زن و بچه اش را دیده بودم.
Post #11611
47
- 👌 3
- 👍 2
- 🤩 2
- 👏 1