TGViewer
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) @shaadizendgi · 957 subscribers
Post #11482 89
#پارت۷۰
#سال_سکوت



انگار همین ساعت پیش بود که به قصد خونخواهی عرفان ٫٫ من پسر بزرگم ٫٫ را در خانه فریاد می زد. هنوز حرفهایش در سرم بود. وقتی دایی به قصد پایان دادن به داستان قصاصی که حق مان بود. ولی راضی به مرگ کسی نبودیم. ناخواسته زندگی همه مان را درگیر خود کرده بود. جز اعصاب خوردی چیزی نداشت. گفت:
٫٫ دایی جان! با مردن اون یارو مگه داداشت زنده میشه؟ همه راضی اند. خواهرات و شوهر خواهراتم راضی شدند تو هم کوتاه بیا٫٫

عماد حرمت دایی را هم نگه نداشت. تقریبا عربده کشید ٫٫ اونها که عقل ندارند و شوهرهاشونم مگه یک داماد بیشترند که نظر بدن ، اصلا، مگه دلشون میسوزه؟... ولی من نمیذارم خون داداشم پایمال بشه...من نمیذارم آب خوش از گلوشون پایین بره ...یکی کشتن یکی میکشم...٫٫

کفری از پررویی اش خواستم حرفی بزنم. با دیدن چند زن فامیل که در حال پیاده شدن از ماشین بودند. سکوت کردم. ولی دلم طاقت نیاورد بی جواب بگذارمش. با صدای پایین جوری که خودمان بشنویم. تقریبا غریدم:
« تو پسر بزرگی!....بهزاد مگه یک داماد بیشتره که ازش توقع داری؟» 

اخمش بیشتر شد. من در حالی که دخترش را از بغلش جدا میکردم. گفتم:
«  مثل زنهام از صبح بچه ات رو بهانه کردی که چی بشه؟!»

مطمئن بودم عصبانی میشود و شد. از چشمانش پیدا بود. ولی فرصت عکس العملی پیدا نکرد وقتی زنان فامیل به ما رسیده تسلیت گفتند. زیر لب جوابشان را دادم. النا را هم به خانه فرستادم.

بی توجه به عماد که مطمئنم جلو مهمانان سکوت کرد ؛ وگرنه با اخلاقی که از او سراغ داشتم تندتر از خودم از خجالتم در می آمد.

  به طرف بهزاد رفتم که با سینی استکانهای خالی جلو در به دنبال کفشهایش می گشت. سینی را از دستش گرفته گفتم:
« چای می‌خوای؟»

در حال پوشیدن لنگ دیگر کفشش گفت:
« بگو یک کتری چای بدن اینجوری نمیشه هی بریم و بیایم »

« باشه » ی گفتم. کلافه از بیفکری مامان برای پذیرایی مردانه با سینی به طرف خانه مان رفتم.

  بچه ها در حیاط مشغول بازی بودند.‌ چند نفری هم _ جمع دخترانه_زیر سایه درخت نشسته بودند.‌ نمیدانم مامان آرام شده بود یا صدایش در صدای بازی کردن بچه ها  گم شده بود. هرچه که بود خوب بود.

نگاهم را به دنبال آشنایی در جمع دختران چرخاندم. یکی شان به چشمم آشنا آمد.‌ دختر عمویم بود. در سرم ٫٫چقدر تغییر کرده ٫٫ نقش بست. صدایش کردم. « سیما!..»
  • ❤ 2
  • 👍 2
  • 👌 1
  • 😍 1
More from @shaadizendgi
  1. Sep 27, 2026. بخدا غذا فقط برنج نیست. بی نهایت غذای خوشمزه داریم 🍥🍣 بیا اینجا هرروز یه غذای جدید درس…
  2. Sep 27, 2026🌱 تقدیم احساستون عزیزای همیشه همراه 🌺🌸🌺🌸 🌱@shaadizendgi🌱
  3. Sep 27, 2026نمیدونی اسم دوس دختر تو تویه گوشیت چی سیو کنی ؟ 🦋 بیا اینجا کمکت میکنم : @Save پارتنرت و…
  4. Sep 27, 2026🌱 فرقی نمی‌کند شب چگونه گذشت هر صبح زندگی متولد میشود صبح بزرگترین پاداش برای کسانی‌ست که…
  5. Sep 26, 2026#پارت۷۳ #سال_سکوت با همان لبخند و شیطنتِ از سر اجبارم گفتم: « خونه شروین! همون که بهش زنگ…
  6. Sep 26, 2026🌱 پسرك با عصبانیت وارد خانه شد و دنبال یك چوب می گشت. پدربزرگش او را صدا كرد و گفت: اتفاق…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →