#پارت۷۲
#سال_سکوت
بیبی بود. بیبی مهربان و دوستداشتنی با آن نگاه پر محبتش. دلتنگش بودم. سر مزار سرسری احوالش را پرسیده بودم.
لبم به لبخندی کش آمد. به طرفش رفتم سوالش را نشنیده گرفته گفتم:
« چرا اینجا نشستی؟»
کمی خودش را جمع و جور کرد. به خانه اشاره کرد. گفت:
« سرم رفت!... ازبس حرف میزنند »
خندیدم. درکش میکردم. تنهایی آدم را کم حوصله میکرد. من هم در این مدت تنهایی را تجربه کرده بودم. حوصله جمع را نداشتم. گفتم:
«اینجوری که یک غیبت دلچسب رو از دست دادی »
اخم و لبخندش یکی شد.« بخشیدم به اونها» گفت. به کنارش اشاره کرده گفت:
« بیا بشین ببینم چیکار میکنی»
جمله اش پر از حرف بود. من نگفته سوالهای نپرسیده اش را می دانستم. ولی حیف بیبی بود و نمیشد مثل بقیه پیچاندش یا اینکه تندی کرد.
از باغچه رد شدم. آغوشی که برایم باز کرده بود را با بوسه روی گونه اش پر کردم. صورتم را بوسید. « چطوری؟ خوبی؟» گفتم. کنارش نشستم.
جواب همان همیشگی بود: « خداروشکر!... شما خوب باشین منم خوبم »
بالشتی را که برای خودش آورده بود. پشت من گذاشت. من هم به خودش برگردانده گفتم:
« بذار پشت خودت باشه»
جوری گذاشت که پشت هر دومان باشد. بیبی بود دیگر! مهربان و دوستداشتنی.
کمی در سکوت گذشت. شاید داشت سوالهایش را اولویت بندی می کرد. این سکوت آزارم میداد. گفتم:
«چیکار میکنی بیبی؟ چخبر از ولایت؟ همچی خوبه؟ »
« خدارو شکر همچی خوبه » گفت. فرصت نداد من به سلیقه خودم همصحبتی مان را پیش ببرم. گفت:
« تو چخبر؟ تو بگو چرا خودت رو آواره کردی مادر؟!»
ناخواسته ابروهایم بهم پیچید. سعی کردم عادی باشم. با لبخندی از سر اجبار گفتم:
« آواره چی؟ من که هستم»
لحنش دلگیر شد. گفت:
« دو سه روزه من اینجام پس چرا نمیبینمت؟»
برای دلخوشی بیبی لبخندم را پررنگ کرده. گفتم:
« سرکارم بیبی »
سکوت بیبی و سنگینی نگاهش اجازه نداد. نگاهم گلبرگهای رنگ شده با خودکار زیرانداز را بشمارد. در سرم ٫٫ کی اینکار رو کرده؟ ٫٫ نقش بست. نوه ها در الویت بودند.
نگاهم را از گل آبی رنگ شده گرفته به بی بی داده. با همان لبخند از سر رد گم کنی کمی شیطنت هم چاشنی اش کرده گفتم:
« بیبی بخدا جای بدی نمیرم بچه خوبی ام میرم سرکار میام خونه »
نفسش را با آه پرسوزی بیرون فرستاد. گفت:
« کدوم خونه پسرجان؟! »
Post #11498
84
- 🤔 3
- ❤ 2
- 👍 1
- 🥰 1