TGViewer
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) @shaadizendgi · 951 subscribers
Post #11538 36
#پارت۷۷
#سال_سکوت



نیم خیز شدم برای رفتن که بی‌بی خیره نگاهم کرد. لبخندی به رویش پاشیدم. با دستش به نشستن دعوتم کرد. « بشین » گفت.

اینبار به اجبار نشستم. سرم از فکر و خیالات پر بود. حرفهای بی‌بی هم به آنها اضافه شده؛ یک کوه شدند. نگرانی و دلسوزیش را درک می‌کردم. ولی از نظر من دیگر بی فایده بود.
زندگی و آینده ام از دست رفته بود.

اینبار در برابر حرفهای بی‌بی « باشه » ، « چشم » گفتم. تا صحبتمان ادامه دار نشود.

صبرم روبه اتمام بود. مینا را دیدم که با پسرش بیرون آمد. کمی کنار بچه ها ماند. ما را دید. چه خوب که آمد. با دیدنم‌ گفت:
« اِ... تو‌ هم اینجایی؟! فکر کردم رفتی »

در جوابش سری بالا پایین کرده « داشتم می رفتم» گفتم.

مینا پسرش را در بغلش جابه جا کرد.‌ به قصد آمدن پیش ما باغچه را دور زد. گفت:
« کجا؟!.. من تازه اومدم... ببینم چی میگفتین ، نوه مادربزرگی باهم خلوت کردین»

جوابی که بی‌بی داد.‌ پوزخندی گوشه لبم نشاند. همزمان تلفنم زنگ خورد و اسم‌ شروین روی صفحه نمایان شد. من فرصت را غنیمت شمرده با جواب به شروین از آنها دور شدم.

****
(صبا)

نگاهم به بی‌بی بود که موهای دو رنگ سفید و حنا بسته اش را شانه می زد.
در دلم آشوبی بود. بی‌بی زمزمه رفتن راه انداخته بود. رفتن بی‌بی مساوی با تنهایی من و بی اعتنایی های ملیحه خانم بود.

ملیحه خانمی که بعد از سالگرد پسرش _ بی‌بی گفت آرامتر خواهد شد _ رفتارش بهتر که نشد. فکر میکنم بدتر هم شده بود. ولی حضور بی‌بی اجازه کاری به ملیحه خانم نمی‌داد.

با « چیه؟!... اینقدر خوشگلم که چشم‌ ازم برنمیداری؟» بی‌بی به خودم آمدم.
بی‌بی موهایش را بافته و پشتش انداخت. من خجالت کشیدم. لبخندی زدم.
هرازگاهی اینچنین شیطنت میکرد. همین باعث شده بود دوستش داشته باشم. بی‌بی گفت:
« پاشو برو ببین حسین آقا کی میاد »

هرچند دوست نداشتم با ملیحه خانم روبه رو شوم؛ ولی به احترام بی‌بی برخاستم. شنیدم بی‌بی « باز نوبتم رد نشه بمونه برای بعداً » گفت.

پایین رفتم. سکوت خانه و خاموشی تلویزیون نشان از نبود ملیحه خانم داشت. ولی برای اطمینان صدایش زدم. مادرجان ی که تا نوک زبانم آمد را پس زده. « ملیحه خانم!..» گفتم.

هنوز تشری که بابت مادرجان گفتنم زد. _بیشتر شبیه فریاد بود_ از یادم نرفته؛ وقتی من با تمام بی توجهی ها و بی احترامی هایش با توجه به دیده‌ها و شنیده‌های خودم _ از نسترن و نیلوفر و دختران اقوام  _ مادر شوهر را مامان یا مادرجان صدا می‌زدند. « مادرجان » صدایش زدم. او یکباره اخم کرد ٫٫ به من نگو مادرجان ...٫٫ را تقریبا فریاد زد.حرفهای بعدش هم بماند که چه گفت. من هم برایم درس عبرت شد.‌
از آن روز تا جای ممکن صدایش نمی کردم.‌ اگر هم لازم بود ملیحه خانم می گفتم.
  • 👌 4
  • 👍 1
More from @shaadizendgi
  1. Oct 2, 2026🌱 گاهی لازم نیست زندگی‌ رو عوض کنیم؛ فقط باید ذهنمان را از چیزهایی که دیگر به درد مسیرمان…
  2. Oct 2, 2026دنیایی از رُمان اربابی‌ 🩵🔖 هر روز پارت های هیجانی منتظرتونه @roman_aisan @roman_aisan با…
  3. Oct 2, 2026🌱 یه روزایي هست؛ آدم اینقدر حالش خوبه ڪه هیچ اتفاقي نمیتونه حال خوبشو خراب ڪنه!!! آرزو می…
  4. Oct 1, 2026🌱 هرگز سه نفر را در زندگی فراموش نکن کسی که در سختی ها رهایت کرد. کسی که در سختی ها یاریت…
  5. Oct 1, 2026🌱 صبح آمدہ باز و موسم شادے ماست این فرصت تازہ اے در آبادے ماست حیف است اسیر غصہ و غم باشی…
  6. Sep 30, 2026#پارت۷۶ #سال_سکوت هنوز « برو ببینش باهاش حرف بزن بشناسش اگر دیدی واقعا به دلت نیست بی سروص…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →