TGViewer
Channel Public Channel
قصه ای میان اجبار و عشق

قصه ای میان اجبار و عشق

@roman_aisan

✍🏻 نویسنده: آیسان صالحی

✨ داستان دختری که درد رو بلد بود، اما سکوت رو بیشتر...
و روزی رسید که آسمونِ دلش، دیگه ابری نبود.

⚠️ انتشار، بازنشر یا کپی این اثر در هر پلتفرم بدون اجازه نویسنده ممنوع است و پیگرد قانونی دارد

ادمین: @Yadrgg
Subscribers
2.03K
Photos
8
Videos
0
Links
7
Recent Posts 20 shown
Post #1295 34

Forwarded from ◗ضدریزش‌ تمشک`🍓◖ (𝑨𝒅𝒅𝑳𝒊𝒔𝒕 ➊)

نمیدونی اسم دوس دختر تو تویه گوشیت چی سیو کنی ؟ 🦋
بیا اینجا کمکت میکنم : @Save
پارتنرت و تو گوشیت چی سیو کردی؟💞
•••••••••••••••••••••••••••••••

🤍پروفایل زیبا
؛@profail_pari
🌊دانش زندگی
؛@danshzndge
🤍رمان اشرافی
؛@roman_aisan
🌊دلبـری عـاشـقـانـه
؛@Euphoria_NJ
🌿𖤂حرف حساب
@TextM0od
🐚𖤂منو عشقم
@fazzz12
🌿𖤂ادبیات عشق
@Chavk_aM
🌊چایِ غزل
؛@Eshghghazall
🤍قصه‌خانه صوتی
؛@ketabkhonesotiman
🌊دنیای کتاب
؛@ketab_pdfs
🌿𖤂طب و تندرستی
@Drsalam2025
🐚𖤂کتاب‌خانه ذهن
@book_study121
🌿𖤂استایل شب
@fantezi_katrin
🌊قفسه کتاب
؛@shahrre_ketab
🤍جذب موفقیت
؛@OntheWaveofHope
🌊کتابخونه من
؛@Ketabkhooneydenj
🌿𖤂ژِست تولدم
@photograaphy_time
🐚𖤂درد عشق
@eshgh_talkhh0
🌿𖤂شعر و احساس
@Shar_o_Sokhan
🌊گلبرگ عاشقی
؛@manocheshmanat
🤍مـاهِ سیاه
؛@darkmoonrr
🌊منو شعرام
؛@PenDancee
🌿𖤂کافی‌نت کلیک
@computer_services_click
🐚𖤂بیوگرافی تکست
@iRoProxy87
🌿𖤂واژه‌های آسمان
@ASMAN
🌊نوستالژی ناب
؛@mahortarane
🤍رمان داغ
؛@novel_varesh7
🌊آموزش زبان‌
؛@Empress_Faryad2
🌿𖤂زبان آلمانی
@novintalkacademy
🐚𖤂کلام شاعر
@Mahfelshaeraneh
🌿𖤂دلبر جان
@paieznsher
🌊حال زندگی
؛@Roozhayezendegi2026
🤍شعرهای نفیس
؛@shakhbeyt
🌊پرامپت‌ کاپلی
؛@zibapureframes
🌿𖤂ردپاےقلـم
‌ @sepidesob
🐚𖤂دل شکسته
@rasmesh_nabood
🌿𖤂آقای شاعر
@isiamakeshghali
🌊حرف ناگفته
؛@shaadizendgi
🤍بیت ماندگار
؛@dobetitala
🌊قصه زندگی
؛@boi_e_khosh_e_zendagi
🌿𖤂شعر و متن
@oLovepoem
🐚𖤂من بعد تو
@maneebadaztoo
🌿𖤂انگیزشی دخترونه
@fullandrewP4K
🌊ترقوه‌ی ماه
؛@Love_eshqh
🤍درآمد هوشمند
؛@maya_mind
🌊آشپزی شیرین
؛@Foodbankn
🌿𖤂شعر و شاعری
@deel_dadegan
🐚𖤂رویای یخی
@rooyayeyakhii
🌿𖤂اصطلاحات تبادلات
@kelasiktab
•••••••••••••••••••••••••••••••
برای‌شرکت‌درلیست‌کلیک‌کنید
Post #1294 58

Forwarded from Noora🌛 via @Botinlinebot

شروع پاییـ🍁ـــز و خبـــر مهــ🍂ــم بــــرای رمان بازا:
برای شما به صورت خیلی محدود لیستی تکمیل از خفن ترین رمان های تلگرام که حسابی سر و صدا کردن رو در هر ژانری جمع کردیم عضو گیری به شدت محدوده ✨
Post #1292 84

Forwarded from Noora🌛 via @Botinlinebot

شروع پاییـ🍁ـــز و خبـــر مهــ🍂ــم بــــرای رمان بازا:
برای شما به صورت خیلی محدود لیستی تکمیل از خفن ترین رمان های تلگرام که حسابی سر و صدا کردن رو در هر ژانری جمع کردیم عضو گیری به شدت محدوده ✨
  • 👏 1
Post #1289 121
بچه ها این چند واقعا سرم شلوغ بود نتونستم پارت بزارم هر روز واستون انشالله از شنبه جبران میکنم
  • 💔 9
  • 😢 3
  • ❤ 1
Post #1287 121

Forwarded from فولدر Tb_MiraBieber

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

Post #1285 122

Forwarded from فولدر Tb_MiraBieber

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

Post #1277 256
#پارت۱۲۶
#فصل۱


سامیار که دید آیسا هنوز مثل مجسمه

همان‌جا ایستاده و فقط به او خیره شده، با

بی‌حوصلگی پوفی کشید.

چند قدم جلو رفت.

سینی غذا را از دست‌های لرزان آیسا گرفت

و روی میز کنار در گذاشت.

بعد بازوی ظریفش را محکم گرفت و او را به سمت در کشید.

با صدایی سرد و بی‌احساس گفت:

ـ مگه با تو نیستم؟ گفتم گمشو بیرون.

آیسا از حرکت ناگهانی تعادلش را از دست داد و تلوتلو خورد.

به‌زحمت خودش را نگه داشت تا روی زمین نیفتد.

دیگر تحمل تحقیر شدن نداشت...

امروز غرورش به اندازه‌ی کافی زیر پا له شده بود.

آرام سرش را بالا آورد.

برای آخرین بار در چشم‌های سامیار خیره شد.

دنبال ذره‌ای پشیمانی می‌گشت...

ذره‌ای احساس...

اما چیزی جز سردی ندید.

نگاهش آرام از سامیار گذشت و روی نورا نشست.

دختری که بی‌خبر از همه‌جا، خودش را میان

خواب جمع کرده بود و حتی نمی‌دانست

چند دقیقه قبل چه جنگی بر سرش به پا شده است.

اشکی بی‌صدا از گوشه‌ی چشم آیسا چکید.

زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد:
  • ❤ 18
  • 🔥 4
Post #1271 304
#پارت۱۲۵
#فصل۱

بعد با خشم ادامه داد:

ـ خراب؟

اون دختر قربانیه...

حرف دهنت رو بفهم، آیسا.

هر چیزی که مردم می‌گن، حقیقت نیست.

آیسا با صدایی که از گریه می‌لرزید گفت:

ـ پس من چی؟

این همه مدت...

هر وقت صدا کردی اومدم...

هر چی خواستی انجام دادم...

فقط چون فکر می‌کردم یه روز...

شاید...

نگاهم کنی.

سامیار با بی‌رحمی خندید.

خنده‌ای که قلب آیسا را تکه‌تکه کرد.

ـ خودت خواستی.

من از روز اول بهت گفته بودم بین ما چیزی نیست.

اگه موندی...

انتخاب خودت بود.

حالا هم برو...

قبل از اینکه بیشتر از این اعصابم رو خرد کنی.

آیسا چند لحظه فقط به او خیره ماند.

انگار تمام خاطراتش، تمام امیدهایش،

همان‌جا جلوی چشمش فرو ریخت.

با دست لرزان اشک‌هایش را پاک کرد.

نگاهش برای آخرین بار روی چهره‌ی بی‌احساس سامیار نشست.

بعد به نورای بی‌هوش نگاه کرد.

لبخند تلخ و شکسته‌ای روی لبش نشست.
  • 👏 14
  • ❤ 8
  • ❤‍🔥 4
Post #1270 248
#پارت۱۲۴
#فصل۱

سامیار با شنیدن صدای آیسا، آرام سرش را برگرداند.

نگاهش که به چهره‌ی مات و اشک‌آلود او

افتاد، اخم‌هایش در هم گره خورد.

با صدایی سرد و خفه گفت:

ـ مگه بهت یاد ندادن قبل از وارد شدن به

اتاق، در بزنی؟

آیسا لبخند تلخی زد.

اشک گوشه‌ی چشمش جمع شده بود.

ـ در می‌زدم که چی؟

که نبینم با زن برادرت اینجایی؟

همه می‌گفتن این دختر خرابه..

من باور نمی‌کردم...

دلم براش می‌سوخت.

ولی انگار راست می‌گفتن.

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود...

که سامیار با دو قدم خودش را به او رساند.

سیلی محکمی با پشت دست روی صورت آیسا نشست.

صدای برخورد دستش در اتاق پیچید.

سر آیسا به یک طرف خم شد.

گوشه‌ی لبش ترک برداشت و مزه‌ی تلخ خون زیر زبانش نشست.

با ناباوری دستش را روی صورتش گذاشت.

اشک‌هایش بی‌اختیار سرازیر شدند.

سامیار با چهره‌ای برافروخته، انگشتش را

مقابل صورت او گرفت و غرید:

ـ یه بار دیگه...

فقط یه بار دیگه ببینم درباره‌ی اون دختر

این‌جوری حرف بزنی...

خودم حسابت رو می‌رسم.
  • ❤ 13
  • 🔥 3
Post #1269 111

Forwarded from لیست شبانه میرا

دیلی و دیفند از جنی کیم و چوی یونجون🍧🌸
🍓 @jenjunhouse
‎──── 𐙚 ₊˚⊹♡ ────
‎⋆𐙚₊˚⊹ 𝒞𝒾𝓃𝑒𝓂𝒶 & 𝒮𝓉𝒶𝓇𝓈 ₊˚⊹♡

◌🍒 بی ال شرقی بدون سانسور
◌✨ فندوم دنیای نغمه
◌🍒رازهای نهفته هاگوارتز
◌✨ سریال چوکور(گودال)
◌🍒 دیسی و مارول
◌✨ ادیت فیلم سریال
◌🍒 معرفی فیلم و سریال
◌✨ بیل اسکارزگارد
◌🍒 اخبار سینما فیلم/سریال
◌✨ آرشیو انیمیشن ها
‎⋆𐙚₊˚⊹ ℳ𝓊𝓈𝒾𝒸 & 𝒱𝒾𝒷𝑒𝓈 ₊˚⊹♡

◌🌊 دریک
◌💛 دنیای سلینا گومز
◌🌊 اخبار سابرینا کارپنتر
◌💛 هالزی
◌🌊 هری استایلز
◌💛 دنیای ادل
◌🌊 دوجاکت
◌💛 فنبیس فارسی ادلا
◌🌊 سابرینا کارپنتر
◌💛 داو کمرن
◌🌊 بدبانی
◌💛 زین مالیک
◌🌊 شان مندز
◌💛 میشا کستیل کالینز
◌🌊 ریکی مارتین
◌💛 رئو الهاندرو
◌🌊 لانا دل ری
◌💛 ادیت لانا دل ری
◌🌊 آهنگ های بی مرز
◌💛 آرتیست های کوییر
◌🌊 موسیقیِ راک و متال
‎⋆𐙚₊˚⊹ ℬ𝑜𝑜𝓀𝓈 & ℳ𝑜𝑜𝒹𝓈 ₊˚⊹♡

◌🦋 فیکشن اسمات ممنوعه
◌💛 وقتشه تغییر کنی
◌🦋 رمان عاشقانه اربابی
◌💛 گیتار و پرت‌وپلا
◌🦋 آموزش طراحی لباس
◌💛 دنیای کوچیک من
◌🦋 روانشناس روانی
◌💛 تاروت راز قلبش
◌🦋 تسکین قلبت
◌💛 متن عاشقانه
◌🦋 در امتدادِ شعر
◌💛 تکه‌های زندگی
◌🦋 خانمای‌ مستقل
◌💛 یه کافه چی
◌🦋 فن فیک دراماینی
◌💛 ولاگ و روتین ترند
◌🦋 آموزش زبان انگلیسی
◌💛 صفر تا صد گرامر
‎⋆𐙚₊˚⊹ 𝒦-𝒫𝑜𝓅 & 𝒟𝓇𝒶𝓂𝒶 ₊˚⊹♡

◌⭐️ دیلی هیونگ کورتیس
◌🍦 آرشیو و دیلی بلک پینک
◌⭐️ بلک پینک
◌🍦 گالری بلک پینک
◌⭐️ اپدیت از لیسا
◌🍦 لی مینهو
◌⭐️ کتابِ سرگذشت بی تی اس
◌🍦 تراپی با کیدراما
◌⭐️ کره ای یادبگیر
◌🍦 هانگول تا مکالمه
◌⭐️ آموزش زبان کره ای
◌🍦 انگلیسی با کیپاپ
‎⋆𐙚₊˚⊹ 𝒮𝒽𝑜𝓅𝓅𝒾𝓃𝑔 & 𝒮𝓉𝓎𝓁𝑒 ₊˚⊹♡

◌🍉 بافتنی میوشاپ
◌🌊 آرایشی مِلووی
◌🍉 اکسسوری نلا
◌🌊 جادو در جزئیات
◌🍉 قالب سیلیکونی
◌🌊 کتاب دسته‌دوم
◌🍉 اکسسوری سرناد
◌🌊 خوراکی خارجی
◌🍉 جادوی ابرا
◌🌊 پرامپت‌های AI
◌🍉 دنیای اکسسوری
◌🌊 فوتوکارت طرح‌دلخواه
◌🍉 شاپ وارداتی استایل
◌🌊 گردنبند هاول
◌🍉 کاستوریا دنیای اکسسوری
◌🌊 محصولات گوگولی
──── ✦ 𝐄𝐍𝐃 ✦ ────
🌙 ‎ گلچینی از چنلایی که ارزش دیدن دارن ⋆˚ 𝜗𝜚˚⋆
🤍 𝐂𝐮𝐫𝐚𝐭𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐌𝐢𝐫𝐚
Post #1256 363
#پارت۱۲۳
#فصل۱


دلش فشرده شد.


با خودش گفت:

«این دختر... چه گناهی کرده که هر کی از

راه می‌رسه، زخم تازه‌ای بهش می‌زنه؟»

آه کوتاهی کشید.

کنار تخت نشست تا دست نورا از یقه‌اش جدا شود،

اما هرچه آرام‌تر سعی کرد، انگشت‌های نورا

محکم‌تر لباسش را چسبیدند.

ناچار همان‌جا ماند.

دستش را روی لبه‌ی تخت گذاشت و آرام

گفت:

ـ باشه...

آروم باش...

جایی نمی‌رم.

همین که خواست نگاهش را از نورا بگیرد...

در اتاق با شدت باز شد.

آیسا، نفس‌نفس‌زنان، وارد اتاق شد. با سینه غذا وارد شد

اما با دیدن صحنه‌ی روبه‌رو...

خشکش زد.

نگاهش بین دست‌های گره‌خورده‌ی نورا و

یقه‌ی سامیار می‌چرخید.

رنگ از صورتش پرید.

قلبش فرو ریخت...

و برای اولین بار احساس کرد شاید تمام

چیزهایی که درباره‌ی سامیار باور داشت، در

یک لحظه جلوی چشمانش در حال فرو

ریختن است.
  • ❤ 19
  • 🔥 5
Post #1254 251

Forwarded from لیست شبانه میرا

🛸آموزش‌ صفر تا صد زبان‌های انگلیسی و کره‌ای🪐
با تخفیف برای ۳۰ نفر اولی که ثبت نام کنن 🌚

👨‍🚀 eiralanguage
‎──── 𐙚 ₊˚⊹♡ ────
‎⋆𐙚₊˚⊹ 𝒞𝒾𝓃𝑒𝓂𝒶 & 𝒮𝓉𝒶𝓇𝓈 ₊˚⊹♡

◌🍒 بی ال شرقی بدون سانسور
◌✨ فندوم دنیای نغمه
◌🍒رازهای نهفته هاگوارتز
◌✨ سریال چوکور(گودال)
◌🍒 دیسی و مارول
◌✨ ادیت فیلم سریال
◌🍒 معرفی فیلم و سریال
◌✨ بیل اسکارزگارد
◌🍒 اخبار سینما فیلم/سریال
◌✨ آرشیو انیمیشن ها
◌🍒 فن های بارسلونا
‎⋆𐙚₊˚⊹ ℳ𝓊𝓈𝒾𝒸 & 𝒱𝒾𝒷𝑒𝓈 ₊˚⊹♡

◌💛 دنیای سلینا گومز
◌🌊 اخبار سابرینا کارپنتر
◌💛 هالزی
◌🌊 هری استایلز
◌💛 دنیای ادل
◌🌊 دوجاکت
◌💛 فنبیس فارسی ادلا
◌🌊 سابرینا کارپنتر
◌💛 داو کمرن
◌🌊 بدبانی
◌💛 زین مالیک
◌🌊 شان مندز
◌💛 میشا کستیل کالینز
◌🌊 ریکی مارتین
◌💛 رئو الهاندرو
◌🌊 لانا دل ری
◌💛 ادیت لانا دل ری
◌🌊 آپدیت بیلی ایلیش
◌💛 آهنگ های بی مرز
◌🌊 آرتیست های کوییر
◌💛 موسیقیِ راک و متال
‎⋆𐙚₊˚⊹ ℬ𝑜𝑜𝓀𝓈 & ℳ𝑜𝑜𝒹𝓈 ₊˚⊹♡

◌💛 دنیای آرامش
◌🦋 رمان عاشقانه اربابی
◌💛 گیتار و پرت‌وپلا
◌🦋 آموزش طراحی لباس
◌💛 دنیای کوچیک من
◌🦋 روانشناس روانی
◌💛 بانک رمان
◌🦋 ولاگ و روتین ترند
◌💛 تاروت راز قلبش
◌🦋 تسکین قلبت
◌💛 متن عاشقانه
◌🦋 در امتدادِ شعر
◌💛 تکه‌های زندگی
◌🦋 خانمای‌ مستقل
◌💛 یه کافه چی
◌🦋 فن فیک دراماینی
◌💛 آموزش زبان انگلیسی
◌🦋 صفر تا صد گرامر
‎⋆𐙚₊˚⊹ 𝒦-𝒫𝑜𝓅 & 𝒟𝓇𝒶𝓂𝒶 ₊˚⊹♡

◌🍦 آرشیو و دیلی بلک پینک
◌⭐️ بلک پینک
◌🍦 دیلی لیسا
◌⭐️ اپدیت از لیسا
◌🍦 گالری بلک پینک
◌⭐️ لی سونگی
◌🍦 لی مینهو
◌⭐️ کتابِ سرگذشت بی تی اس
◌🍦 تراپی با کیدراما
◌⭐️ کره ای یادبگیر
◌🍦 آموزش زبان کره ای
◌⭐️ هانگول تا مکالمه
◌🍦 آرشیو و دیلی بلک پینک
‎⋆𐙚₊˚⊹ 𝒮𝒽𝑜𝓅𝓅𝒾𝓃𝑔 & 𝒮𝓉𝓎𝓁𝑒 ₊˚⊹♡

◌🍉 بافتنی میوشاپ
◌🌊 آرایشی مِلووی
◌🍉 اکسسوری نلا
◌🌊 جادو در جزئیات
◌🍉 قالب سیلیکونی
◌🌊 خدمات مجازی
◌🍉 شاپ وارداتی استایل
◌🌊 کتاب دسته‌دوم
◌🍉 اکسسوری سرناد
◌🌊 خوراکی خارجی
◌🍉 جادوی ابرا
◌🌊 پرامپت‌های AI
◌🍉 دنیای اکسسوری
◌🌊 فوتوکارت طرح‌دلخواه
──── ✦ 𝐄𝐍𝐃 ✦ ────
🌙 ‎ گلچینی از چنلایی که ارزش دیدن دارن ⋆˚ 𝜗𝜚˚⋆
🤍 𝐂𝐮𝐫𝐚𝐭𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐌𝐢𝐫𝐚
  • ❤ 1
Post #1250 323
#پارت۱۲۲
#فصل۱


زیر لب ناسزایی گفت و او را با احتیاط در

آغوش گرفت.

تن نورا از شدت ترس و بی‌حالی مثل پر

سبک شده بود.

سامیار بی‌آنکه چیزی بگوید، از پله‌ها بالا

رفت.

درِ اتاق رادوین را باز کرد.

آرام نورا را روی تخت خواباند و پتوی نازکی

رویش کشید.

خواست برگردد و از اتاق بیرون برود...

که ناگهان انگشت‌های لرزان نورا دور یقه‌ی

پیراهنش حلقه شد.

سامیار ایستاد.

نورا هنوز بی‌هوش بود.

اما زیر لب با صدایی شکسته زمزمه کرد:

ـ نرو...

خواهش می‌کنم...

منو تنها نذار...

سامیار لحظه‌ای به چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش

خیره شد.
  • 😢 21
  • ❤ 6
  • 🔥 2
Post #1248 331
#پارت۱۲۱
#فصل۱


سامیار با قدم‌های تند وارد حیاط شد؛ اما

همین که چشمش به نورای بی‌هوش افتاد،

قدم‌هایش همان‌جا خشک شد.

نورا روی فلک بسته شده بود.

صورتش مثل گچ سفید شده و سرش

بی‌جان روی شانه افتاده بود.


برای چند ثانیه فقط خیره ماند.

بعد با عصبانیت غرید:

ـ سعید! وایسادی چی رو نگاه می‌کنی؟ بازش کن!

سعید هراسان نگاهش را به خانوم بزرگ

دوخت.

جرئت نداشت بدون اجازه‌ی او کاری کند.

سامیار با خشم قدمی جلو رفت و فریاد کشید:

ـ کری یا خودتو زدی به کری؟ گفتم بازش کن!

این بار سعید دیگر معطل نکرد.

دستپاچه جلو آمد و طناب‌ها را از دور پاهای

نورا باز کرد.

خانوم بزرگ نگاه سردی به آن‌ها انداخت.

انگار دیگر کاری با نورا نداشت.

انتقامش را گرفته بود.

عصایش را روی زمین کشید و بدون اینکه

حتی پشت سرش را نگاه کند، به سمت

عمارت رفت.

سامیار کنار نورا زانو زد.

دستش را آرام روی گونه‌ی رنگ‌پریده‌ی

دختر گذاشت.

ـ هی... دختر...

چشاتو باز کن...

اما هیچ واکنشی ندید.
  • ❤ 16
  • 💔 8
  • 🔥 2
Post #1230 470
#پارت۱۲۰
#فصل۱


در همان لحظه، صدای برخورد عصای خانوم

بزرگ با سنگ‌فرش حیاط بلند شد.
تق...
تق...
تق...

خانوم بزرگ با قدم‌هایی آرام نزدیک شد.

نگاهش پر از غرور و پیروزی بود.

بالای سر نورا ایستاد و با پوزخندی تلخ گفت:

ـ این‌بار یه جوری ادبت می‌کنم...

که از فردا، هر وقت منو دیدی، از ترس حتی

جرئت نکنی سرت رو بالا بیاری.

بعد چوب را از دست خدمتکار گرفت.

نورا با دیدن چوب، مردمک چشم‌هایش از

وحشت لرزید.

نفسش بالا نمی‌آمد.

همه‌چیز دور سرش می‌چرخید.

صدای اطراف کم‌کم دور و دورتر شد.

در آخرین لحظه، میان آن همه تاری...

چشمش به قامت سامیار افتاد که با قدم‌های

بلند به سمت حیاط می‌آمد.

لب‌های نورا بی‌صدا تکان خورد.

«کمکم...»

اما دیگر توان گفتنش را نداشت.

دنیا دور سرش چرخید...

همه‌جا در تاریکی فرو رفت...

و جسم بی‌جانش روی چوب فلک افتاد.
  • ❤ 17
  • 😭 10
Post #1229 452
#پارت۱۱۹
#فصل۱


نصرت که از تقلا کردن‌های نورا کلافه شده

بود، زیر لب غر زد:

ـ هی دختر... آروم بگیر.

یه فلکه دیگه، این همه خودتو اذیت نکن.

داری خانوم بزرگ رو بیشتر عصبانی می‌کنی.

نورا با نفس‌های بریده سرش را تکان داد.

لب‌هایش آن‌قدر می‌لرزید که کلمات به

سختی از دهانش بیرون می‌آمدند.

ـ م... من...

می‌ترسم...

خواهش می‌کنم...

کمکم کنید...

به خدا دیگه تکرار نمی‌کنم...

نصرت نگاهش را از او دزدید.

دلش به حال دختر می‌سوخت، اما جرئت

مخالفت با خانوم بزرگ را نداشت.

فقط آهی کشید و آرام زیر لب گفت:

ـ ببخش دختر...

و با یک حرکت او را جلو برد.

نورا تعادلش را از دست داد و روی زمین

افتاد.

قبل از اینکه بتواند خودش را جمع کند،

پاهایش را گرفتند و به چوب فلک بستند.

هرچه تقلا کرد...

هرچه پاهایش را تکان داد...

فایده‌ای نداشت.

طناب‌ها محکم‌تر از آن بودند که رهایش کنند.
  • ❤ 12
  • 😭 8
  • 🔥 2
Post #1209 521
#پارت۱۱۸
#فصل۱

به محض این‌که نامادری‌اش چشمش به نورا

افتاده بود، حتی یک لحظه هم نپرسیده بود

زیر آن کمد آسیب دیده یا نه.

تمام فکر و ذکرش ظرف‌های شکسته بود.

با عصبانیت موهای نورای شش ساله را

گرفته و او را تا حیاط کشانده بود.

صدای گریه‌ی کودکانه‌ی نورا تمام خانه را پر

کرده بود، اما برای هیچ‌کس اهمیتی نداشت.

آن روز او را روی فلک بسته بودند.

تنها جرمش...

بازی کردن بود.

بعد از آن هم، وقتی تنبیه تمام شده بود،

زخم‌های پاهای کوچکش را با نمک سوزانده بودند.

آن روز...

نورا برای اولین بار فهمید درد، فقط دردِ تن نیست.

گاهی آدم از شدت تحقیر و ترس، آرزو

می‌کند کاش دیگر چشم باز نکند.

از همان روز، اسم فلک برایش کابوس شد.

کابوسی که سال‌ها بعد هم رهایش نکرد.

حالا...

هر قدمی که به چوب فلک نزدیک‌تر می‌شد،

بدنش بیشتر می‌لرزید.

زانوهایش دیگر توان ایستادن نداشت.

دندان‌هایش از شدت ترس روی هم

می‌خوردند.

رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود.
  • ❤ 19
  • 💔 7
  • 😭 3
Post #1199 558
#پارت۱۱۷
#فصل۱


نورا با چشم‌های اشکی، یکی‌یکی به صورت

خدمتکارها نگاه کرد.

به آن دو زن...

به آیسا...

به نصرت...

دلش می‌خواست فقط یکی...

فقط یک نفر...

بگوید «ولش کنید.»

اما هیچ‌کس چیزی نگفت.

همه فقط نگاه می‌کردند.
سکوت...

بدترین شکنجه‌ی آن لحظه بود.

خانوم بزرگ با عصبانیت فریاد زد:

ـ نصرت! چرا وایسادی؟
ببرش!

نصرت آه کوتاهی کشید.

انگار خودش هم از این کار راضی نبود.

اما جرئت مخالفت نداشت.

بازوی نحیف نورا را گرفت.

ـ پاشو دختر...

مجبورم...

نورا خودش را عقب می‌کشید.

ناخن‌هایش روی سنگ‌های کف عمارت کشیده می‌شد.

با صدای بلند گریه می‌کرد.

ـ ولم کنین...

خواهش می‌کنم...

کمکم کنین...

یکی کمکم کنه...

اما هیچ دستی به سمتش دراز نشد.

نصرت او را کشان‌کشان به سمت حیاط

می‌برد و صدای گریه‌ی نورا در راهروهای

عمارت می‌پیچید.

در همان لحظه...

خاطره‌ای تلخ مثل برق از ذهنش گذشت.

هفت ساله بود...

بی‌خبر از همه‌جا، وسط بازی قایم‌باشک،

داخل کمد ظرف‌های شیشه‌ای نامادری‌اش

پنهان شده بود.

تعادل کمد به هم خورده بود...

با تمام ظرف‌های بلوری روی زمین سقوط

کرده بود.

نورا زیر کمد گیر افتاده بود.

چوب سنگین روی پاهای کوچکش افتاده بود

و از درد جیغ می‌کشید...

اما اولین چیزی که نامادری‌اش با دیدن آن

صحنه گفت، نگرانی برای جان نورا نبود.

با حسرت به خرده‌شیشه‌ها نگاه کرده بود و

فریاد زده بود:

ـ وای ظرف‌هام...! دختره‌ی بدقدم، همه‌ی

جهازم رو شکستی!

آن روز هم...

قبل از اینکه زخم‌های تنش را ببینند...

غرورش را شکسته بودند...
  • ❤ 23
  • 🔥 4
  • 😭 4
Post #1191 483
#پارت۱۱۶
#فصل۱

با شنیدن کلمه‌ی فلک، انگار خون در رگ‌های

نورا یخ زد.

نفسش بند آمد.

اشک‌هایش بی‌اختیار روی گونه‌هایش دوید.

با صدایی لرزان و بریده گفت:
ـ نه...

نه خانوم بزرگ...

خواهش می‌کنم...

فلک نه...

هر کاری بگین انجام میدم...

تا آخر عمرتون نوکری می‌کنم...

فقط... فلکم نکنین...

التماس‌های نورا نه‌تنها دل خانوم بزرگ را

نرم نکرد، بلکه لبخند کجی روی لب‌هایش
نشاند.

در همان لحظه آیسا دیگر نتوانست سکوت کند.

یک قدم جلو آمد.

صدایش از ترس می‌لرزید.

ـ خانوم بزرگ...

فقط یه اشتباه کرد...

به خدا قصد بدی نداشت...

لطفاً این یه بار ببخشیدش...

خانوم بزرگ سرش را به سمت آیسا چرخاند.

نگاهش آن‌قدر سرد بود که آیسا ناخودآگاه

یک قدم عقب رفت.

ـ تو هم دلت فلک می‌خواد؟

یا زیادی هوای این دختره رو داری؟

آیسا رنگ باخت.

لب‌هایش لرزید.

ـ ن... نه... ببخشید...

و همان‌جا ساکت شد.
  • ❤ 20
  • 🤬 5
Older posts →

About this channel

How can I read @roman_aisan without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for قصه ای میان اجبار و عشق: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does قصه ای میان اجبار و عشق have?
قصه ای میان اجبار و عشق (@roman_aisan) has 2.03K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does قصه ای میان اجبار و عشق know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →