TGViewer
قصه ای میان اجبار و عشق قصه ای میان اجبار و عشق @roman_aisan · 2.04K subscribers
Post #1209 638
#پارت۱۱۸
#فصل۱

به محض این‌که نامادری‌اش چشمش به نورا

افتاده بود، حتی یک لحظه هم نپرسیده بود

زیر آن کمد آسیب دیده یا نه.

تمام فکر و ذکرش ظرف‌های شکسته بود.

با عصبانیت موهای نورای شش ساله را

گرفته و او را تا حیاط کشانده بود.

صدای گریه‌ی کودکانه‌ی نورا تمام خانه را پر

کرده بود، اما برای هیچ‌کس اهمیتی نداشت.

آن روز او را روی فلک بسته بودند.

تنها جرمش...

بازی کردن بود.

بعد از آن هم، وقتی تنبیه تمام شده بود،

زخم‌های پاهای کوچکش را با نمک سوزانده بودند.

آن روز...

نورا برای اولین بار فهمید درد، فقط دردِ تن نیست.

گاهی آدم از شدت تحقیر و ترس، آرزو

می‌کند کاش دیگر چشم باز نکند.

از همان روز، اسم فلک برایش کابوس شد.

کابوسی که سال‌ها بعد هم رهایش نکرد.

حالا...

هر قدمی که به چوب فلک نزدیک‌تر می‌شد،

بدنش بیشتر می‌لرزید.

زانوهایش دیگر توان ایستادن نداشت.

دندان‌هایش از شدت ترس روی هم

می‌خوردند.

رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود.
  • ❤ 19
  • 💔 8
  • 😭 3
More from @roman_aisan
  1. Oct 8, 2026💭💭⋆.˚ آموزش‌ و منابع حرفه‌ای داغ! 🔥 🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠🔠 ‎📎 دانلود رایگان ترجمه کت…
  2. Oct 5, 2026بچه ها ریکشن یادتون نره😔🎀
  3. Oct 5, 2026#پارت۱۲۸ #فصل۱ با وحشت پتو را کنار زد و به کف پاهایش نگاه کرد. پاهایش سالم بودند. فقط رد س…
  4. Sep 30, 2026#پارت۱۲۷ #فصل۱ ـ کاش هیچ‌وقت عاشقت نمی‌شدم... بعد بدون اینکه حرف دیگری بزند، از اتاق بیرون…
  5. Sep 25, 2026بچه ها این چند واقعا سرم شلوغ بود نتونستم پارت بزارم هر روز واستون انشالله از شنبه جبران م…
  6. Sep 22, 2026#پارت۱۲۶ #فصل۱ سامیار که دید آیسا هنوز مثل مجسمه همان‌جا ایستاده و فقط به او خیره شده، با…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →