#پارت۱۱۸
#فصل۱
به محض اینکه نامادریاش چشمش به نورا
افتاده بود، حتی یک لحظه هم نپرسیده بود
زیر آن کمد آسیب دیده یا نه.
تمام فکر و ذکرش ظرفهای شکسته بود.
با عصبانیت موهای نورای شش ساله را
گرفته و او را تا حیاط کشانده بود.
صدای گریهی کودکانهی نورا تمام خانه را پر
کرده بود، اما برای هیچکس اهمیتی نداشت.
آن روز او را روی فلک بسته بودند.
تنها جرمش...
بازی کردن بود.
بعد از آن هم، وقتی تنبیه تمام شده بود،
زخمهای پاهای کوچکش را با نمک سوزانده بودند.
آن روز...
نورا برای اولین بار فهمید درد، فقط دردِ تن نیست.
گاهی آدم از شدت تحقیر و ترس، آرزو
میکند کاش دیگر چشم باز نکند.
از همان روز، اسم فلک برایش کابوس شد.
کابوسی که سالها بعد هم رهایش نکرد.
حالا...
هر قدمی که به چوب فلک نزدیکتر میشد،
بدنش بیشتر میلرزید.
زانوهایش دیگر توان ایستادن نداشت.
دندانهایش از شدت ترس روی هم
میخوردند.
رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود.
Post #1209
638
- ❤ 19
- 💔 8
- 😭 3