#پارت۱۲۸
#فصل۱
با وحشت پتو را کنار زد و به کف پاهایش نگاه کرد.
پاهایش سالم بودند.
فقط رد سرخی دور مچهایش مانده بود؛
یادگاری طنابهایی که لحظاتی قبل دور
پاهایش پیچیده شده بودند.
نفس راحتی کشید.
آن وقت آخرین تصویری که قبل از بیهوش
شدن دیده بود، در ذهنش جان گرفت.
سامیار...
همان لحظه که به سمتش میدوید.
با خودش زمزمه کرد:
ـ پس... اون نجاتم داد...
خانوم بزرگ محال بود از تصمیمش بگذرد.
اگر سامیار نرسیده بود...
حتماً امروز پاهایش دوباره طعم همان
کابوس کودکی را میچشید.
احساس عجیبی داشت.
نه میتوانست از سامیار متنفر باشد...
نه میتوانست به او اعتماد کند.
نگاهش به پاتختی افتاد.
سینی غذا هنوز همانجا بود.
شکمش از گرسنگی به صدا درآمد.
آرام درِ ظرف را برداشت.
بوی غذا فضای اتاق را پر کرد، اما چشمش
دنبال یک چیز دیگر میگشت.
آب...
هیچ لیوان آبی کنار غذا نبود.
لبهای خشکیدهاش را با زبان تر کرد.
تشنه بود...
خیلی تشنه.
اما جرئت نداشت از اتاق بیرون برود.
اگر خانوم بزرگ را میدید چه؟
اگر دوباره...
بدنش از تصور آن صحنه لرزید.
آهسته درِ ظرف غذا را بست.
بیخیال آب و غذا، دوباره روی تخت دراز کشید.
چشمهایش را به سقف دوخت.
نمیدانست این ازدواج اجباری قرار است او را به کجا برساند.
فقط یک چیز را خوب میدانست...
در این عمارت، هر روز میتوانست از روز قبل ترسناکتر باشد.
Post #1368
633
- ❤ 17
- 😭 6
- 👀 1