#پارت۱۲۵
#فصل۱
بعد با خشم ادامه داد:
ـ خراب؟
اون دختر قربانیه...
حرف دهنت رو بفهم، آیسا.
هر چیزی که مردم میگن، حقیقت نیست.
آیسا با صدایی که از گریه میلرزید گفت:
ـ پس من چی؟
این همه مدت...
هر وقت صدا کردی اومدم...
هر چی خواستی انجام دادم...
فقط چون فکر میکردم یه روز...
شاید...
نگاهم کنی.
سامیار با بیرحمی خندید.
خندهای که قلب آیسا را تکهتکه کرد.
ـ خودت خواستی.
من از روز اول بهت گفته بودم بین ما چیزی نیست.
اگه موندی...
انتخاب خودت بود.
حالا هم برو...
قبل از اینکه بیشتر از این اعصابم رو خرد کنی.
آیسا چند لحظه فقط به او خیره ماند.
انگار تمام خاطراتش، تمام امیدهایش،
همانجا جلوی چشمش فرو ریخت.
با دست لرزان اشکهایش را پاک کرد.
نگاهش برای آخرین بار روی چهرهی بیاحساس سامیار نشست.
بعد به نورای بیهوش نگاه کرد.
لبخند تلخ و شکستهای روی لبش نشست.
Post #1271
754
- 👏 13
- ❤ 9
- ❤🔥 4