#پارت۱۲۳
#فصل۱
دلش فشرده شد.
با خودش گفت:
«این دختر... چه گناهی کرده که هر کی از
راه میرسه، زخم تازهای بهش میزنه؟»
آه کوتاهی کشید.
کنار تخت نشست تا دست نورا از یقهاش جدا شود،
اما هرچه آرامتر سعی کرد، انگشتهای نورا
محکمتر لباسش را چسبیدند.
ناچار همانجا ماند.
دستش را روی لبهی تخت گذاشت و آرام
گفت:
ـ باشه...
آروم باش...
جایی نمیرم.
همین که خواست نگاهش را از نورا بگیرد...
در اتاق با شدت باز شد.
آیسا، نفسنفسزنان، وارد اتاق شد. با سینه غذا وارد شد
اما با دیدن صحنهی روبهرو...
خشکش زد.
نگاهش بین دستهای گرهخوردهی نورا و
یقهی سامیار میچرخید.
رنگ از صورتش پرید.
قلبش فرو ریخت...
و برای اولین بار احساس کرد شاید تمام
چیزهایی که دربارهی سامیار باور داشت، در
یک لحظه جلوی چشمانش در حال فرو
ریختن است.
Post #1256
463
- ❤ 20
- 🔥 5