TGViewer
Channel Public Channel
Subscribers
2.78K
Photos
262
Videos
704
Links
819

Showing posts older than #4025 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #4024 975
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 485 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای طراوت بُرده از فردوس ِ اَعلی رویِ تو
نادر است اندر نگارستان ِ دُنیی رویِ تو

دختران ِ مصر را کاسد شود بازار ِ حُسن
گر چو یوسف پرده بردارد به دعوی رویِ تو

گر چه از انگشت ِ مانی بر نیاید چون تو نقش،
هر دم انگشتی نهد بر نقش ِ مانی رویِ تو

از گُل و ماه و پَری در چشم ِ من زیباتری
گُل زِ من دل بُرد؟ یا مَه؟ یا پَری؟ نی! رویِ تو

ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشد اگر
آفتاب‌آسا کُنَد در شب تجلّی رویِ تو

مردُم ِ چشم‌اش بدرّد پرده‌یِ اعمی زِ شوق
گر درآید در خیال ِ چشم ِ اعمی رویِ تو

رویِ هر صاحب‌جمالی را به‌مَه خواندن خطا ست
گر رخی را ماه باید خواند، باری رویِ تو

رسم ِ تقوی می‌نهد در عشق‌بازی رایِ من
کوس ِ غارت می‌زند در مُلک ِ تقوی رویِ تو

چون به هر وجهی بخواهد رفت جان از دست ِ ما،
خوب‌تر وجهی بباید جستن؛ اولی رویِ تو

چشم‌ام از زاری چو فرهاد است و شیرین لعل ِ تو
عقل‌ام از شورش چو مجنون است و لیلی رویِ تو

مُلک ِ زیبایی مسلَّم گشت فرمان ِ تو را
تا چنین خطی مزوّر، کرد انشی رویِ تو

داشتند اصحاب ِ خلوت حرف‌ها بر من زِ بَد
تا تجلّی کَرد در بازار ِ تقوی رویِ تو

خُرده بر سعدی مگیر ای جان! که کاری خُرد نیست
سوختن در عشق؛ و آن‌گه ساختن بی رویِ تو

0485

@Setiq

https://t.me/Setiq/4023
Telegram ستیغ هرروزباسعدی #غزل شماره‌ی 485 #سعدی اجرا: #سهیل_قاسمی @Setiq
  • ❤ 8
  • 👍 2
Post #4022 857
بیا که در غم عشقت مشوشم بی توسعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 484 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

بیا! که در غم ِ عشق‌ات مشوّش ام بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوش ام بی تو

شب از فراق ِ تو می‌نالم ای پری‌رخسار
چو روز گردد گویی در آتش ام بی تو

دمی تو شربت ِ وصل ام نداده‌ای جانا
همیشه زهر ِ فراق‌ات همی‌چشَم بی تو

اگر تو با من ِ مسکین چنین کنی جانا،
دو پای‌ام از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم: «بیا خوش‌ام می‌دار!»
جواب دادی و گفتی که: «من خوش ام بی تو»

0484

@Setiq
  • ❤ 4
Post #4021 764
راستی گویم به سروی ماند این بالای توسعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 483 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

راستی گویم به سروی مانَد این بالایِ تو
در عبارت می‌نَیاید چهره‌یِ زیبایِ تو

چون تو حاضر می‌شوی، من غایب از خود می‌شوم
بس که حیران می‌بمانْد م وهم در سیمایِ تو

کاش‌کی صد چشم از این بی‌خواب‌تر بودی مرا
تا نظر می‌کردمی در منظر ِ زیبایِ تو

ای که در دل جای داری! بر سَر ِ چشم‌ام نشین
ک‌اندر آن بیغوله ترسم تَنگ باشد جایِ تو

گر ملامت می‌کنند م؛ و ر قیامت می‌شود،
بنده سر خواهد نهاد آن‌گه زِ سَر سودایِ تو

در ازل رفته‌ست ما را با تو پیوندی که هست.
افتقار ِ ما نه امروز است و استغنایِ تو

گر بخوانی، پادشاهی؛ و ر برانی، بنده ایم.
رایِ ما سودی ندارد تا نباشد رایِ تو

ما قلم در سر کشیدیم اختیار ِ خویش را
نفْس ِ ما قربان ِ تو ست و رخت ِ ما یغمایِ تو

ما، سراپایِ تو را، ای سرو تن! چون جان ِ خویش
دوست می‌داریم و گر سَر می‌رود در پایِ تو

و این قبایِ صنعت ِ سعدی که در وی حشو نیست،
حدّ ِ زیبایي ندارد خاصه بر بالایِ تو

0483

@Setiq
  • ❤ 6
Post #4020 779
و باز هم غر غر ها و حرف‌هایِ من در باره‌ی رسم‌الخط!
در صحبتی با دوستی گرامی و در واکنش به متنی که از جایی فرستاده بود گفتم. آن متن را در یادداشت‌های زیر ِ این گفتار می‌گذارم.

خلاصه این که من که پیشنهادی برای نوشتار می‌دهم،
۱. ضد وطن نیستم
۲. قصد تغییر خط به لاتین ندارم
۳. نمی‌خواهم استضعاف را استزاف بنویسم یا خواهر را خاهر

وظیفه‌ی خط، انتقال ِ درست ِ حرف ِ نویسنده به خواننده است.

مقصّر ِ کم‌سوادی و کم مطالعه کردن، نوشتار ِ پر از ضعف و نارسا است.

نمونه‌هایِ متن‌های اصلاح شده را در بیش از هشت هزار سطر (همه‌ی غزل‌هایِ حافظ و تا الان نزدیک ِ پانصد غزل ِ سعدی و ...) در کانال ِ تلگرامی ِ ستیغ نوشته‌ام. و داوری آسان است که ببینیم آیا چیزی که من نوشتم خواناتر است یا آن‌چه که در کتاب‌ها هست.

سهیل قاسمی

@Setiq
  • 👍 5
  • ❤ 2
  • 🙏 2
  • 👎 1
Post #4019 749
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی اوسعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 482 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

هر که به خویشتن روَد، رَه نبَرَد به سویِ او
بینش ِ ما نیاورَد طاقت ِ حُسن ِ رویِ او

باغ ِ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا!
غالیه‌ئی بساز از آن طُرّه‌یِ مشک‌بویِ او

هر کس از او به قدر ِ خویش آرزویی همی‌کُنند
همّت ِ ما نمی‌کُنَد ز او به‌جز آرزویِ او

من به کمند ِ او در ام؛ او به مراد ِ خویشتن
گر نرود به طبع ِ من، من بروم به خویِ او

دفع ِ زبان ِ خصم را تا نشوند مطّلع،
دیده به سویِ دیگری دارم و دل به سویِ او

دامن ِ من به دست ِ او روز ِ قیامت اوفتد
عمر به‌نقد می‌رود در سَر ِ گفت‌و‌گویِ او

سعدی! اگر برآید ت پای به سنگ، دَم مزن!
روز ِ نخست گفتم‌ات سر نبَری زِ کویِ او

0482

@Setiq
  • ❤ 8
  • 👍 3
Post #4017 782
صید بیابان عشق چون بخورد تیر اوسعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 481 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

صید ِ بیابان ِ عشق چون بخورد تیر ِ او،
سر نتواند کشید پای زِ زنجیر ِ او

گو به سنان‌ام بدوز یا به خدنگ‌ام بزن
گر به شکار آمده‌ست، دولت ِ نخجیر ِ او!

گفتم از آسیب ِ عشق روی به عالَم نهم
عرصه‌یِ عالَم گرفت حُسن ِ جهان‌گیر ِ او

با همه تدبیر ِ خویش ما سپر انداختیم
روی به دیوار ِ صبر چشم به تقدیر ِ او

چاره‌یِ مغلوب نیست جز سپر انداختن
چون نتوانَد که سَر در کشد از تیر ِ او

کُشته‌یِ معشوق را دَرد نباشد؛ که خلق
زنده به جان اند و ما زنده به تأثیر ِ او

او به فغان آمده‌ست ز این‌همه تعجیل ِ ما،
ای عجب و ما به جان ز این‌همه تأخیر ِ او

در همه گیتی نگاه کردم و باز آمدم
صورت ِ کس خوب نیست پیش ِ تصاویر ِ او

سعدی ِ شیرین‌زبان این‌همه شور از کجا
شاهد ِ ما آیتی ست و این‌همه، تفسیر ِ او

آتشی از سوز ِ عشق در دل ِ داوود بود
تا به فلک می‌رسد بانگ ِ مزامیر ِ او

0481

@Setiq
  • ❤ 6
  • 👍 4
Post #4016 704
گفتم به عقل پای برآرم ز بند اوسعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 480 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

گفتم به عقل پای برآرم زِ بند ِ او
رویِ خلاص نیست به جهد از کمند ِ او

مستوجب ِ ملامتی ای دل! که چند بار
عقل‌ات بگفت و گوش نکردی به پند ِ او

آن بوستان ِ میوه‌یِ شیرین که دست ِ جهد
دشوار می‌رسد به درخت ِ بلند ِ او

گفتم عنان ِ مَرکَب ِ تازی بگیرم‌اش!
لیکن وصول نیست به گَرد ِ سمند ِ او

سر در جهان نهادمی از دست ِ او؛ ولیک
از شهر ِ او چگونه روَد شهربند ِ او

چشم‌ام بدوخت از همه عالَم به‌اتفاق
تا جز در او نظر نکُنَد مستمند ِ او

گر خود به جایِ مِروَحه شمشیر می‌زند،
مسکین مگس کجا رود از پیش ِ قند ِ او

نومید نیستم که هم او مرهمی نهد
ور نه به هیچ بهْ نشود دردمند ِ او

او خود مگر به لطف، خداوندی‌یی کند
و ر نه زِ ما چه بندگی آید پسند ِ او

سعدی! چو صبر از او ت میسّر نمی‌شود،
اولی‌ٰتر آن که صبر کنی بر گزند ِ او

0480

@Setiq
  • ❤ 11
  • 👍 2
  • 🔥 1
Post #4015 797
من از دست کمانداران ابروسعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 479 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

من از دست ِ کمان‌داران ِ ابرو
نمی‌یارم گذر کردن به هر سو

دو چشم‌ام خیره ماند از روشنایی
ندانم قُرص ِ خورشید است یا رو

بهشت است این که من دیدم؛ نه رخسار
کمند است آن که وی دارد؛ نه گیسو

لبان ِ لعل چون خون ِ کبوتر
سواد ِ زلف چون پَرّ ِ پرستو

نه آن سرپنجه دارد شوخ ِ عیّار
که با او بر توان آمد به بازو

همه جان خواهد از عشّاق ِ مشتاق
ندارد سنگ ِ کوچک در ترازو

نفَس را بویِ خوش چندین نباشد
مگر در جیب دارد ناف ِ آهو

لب ِ خندان ِ شیرین‌منطق‌اش را
نشاید گفت جز ضحّاک ِ جادو

غریبی سخت محبوب‌اوفتاده‌ست
به ترکستان ِ روی‌اش خال ِ هندو

عجب گر در چمن برپای خیزد
که پیش‌اش سرو ننشیند به زانو

و گر بنشیند اندر محفل ِ عام
دو صد فریاد برخیزد زِ هر سو

به یاد ِ رویِ گُل‌بویِ گُل‌اندام
همه‌شب خار دارم زیر ِ پهلو

تحمّل کُن جفایِ یار! سعدی!
که جور ِ نیکوان ذنبی ست مَعفو

0479

@Setiq
  • ❤ 7
  • 👍 2
  • 👎 1
  • 👏 1
Post #4013 771
ای چشم تو دلفریب و جادوسعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 478 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای چشم ِ تو دل‌فریب و جادو
در چشم ِ تو خیره چشم ِ آهو

در چشم ِ منی و غایب از چشم
ز آن چشم همی‌کُنَم به هر سو

صد چشمه ز چشم ِ من گشاید
چون چشم برافکنم بر آن رو

چشم‌ام بستی به زلف ِ دل‌بند
هوش‌ام بردی به چشم ِ جادو

هر شب چو چراغ چشم دارم
تا چشم ِ من و چراغ ِ من کو

این چشم و دهان و گردن و گوش
چشم‌ات مرساد و دست و بازو

مَه گر چه به چشم ِ خلق زیبا ست
تو خوب‌تری به چشم و ابرو

با این‌همه چشم ِ زنگی ِ شب
چشم ِ سیه ِ تو را ست هندو

سعدی - به دو چشم ِ تو - که دارد
چشمی و هزار دانه لولو

0478

@Setiq
  • ❤ 5
  • 😍 1
Post #4012 831
چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است اینسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 477 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است این
چه قدّ و قامت و رفتار و اعتدال است این

کسی که در همه‌عمر این صفت مطالعه کرد،
به دیگری نگرد یا به خود؟ محال است این!

کمال ِ حُسن ِ وجود ت ز هر که پرسیدم،
جواب داد که: در غایت ِ کمال است این

نماز ِ شام، به بام ار کسی نگاه کُنَد،
دو ابروان ِ تو گوید مگر هلال است این

لب‌ات به خون ِ عزیزان که می‌خوری، لعل است
تو خود بگوی! که خون می‌خوری، حلال است این؟

چنان به یاد ِ تو شاد ام که فرق می‌نکُنم
ز دوستی؛ که فراق است یا وصال است این

شبی خیال ِ تو گفتم ببینم اندر خواب
ولی زِ فکر ِ تو خواب آیدم؟ خیال است این!

درازنایِ شب از چشم ِ دردمندان پرس
عزیز ِ من! که شبی یا هزار سال است این

قلم به یاد ِ تو دُر می‌چکانَد از دست‌ام
مِداد نیست ک‌از او می‌رود؛ زُلال است این

کسان، به حال ِ پریشان سعدی از غم ِ عشق
زنخ زنند و ندانند تا چه حال است این!

0477

@Setiq
  • ❤ 5
  • 🔥 3
  • 👍 1
Post #4011 1K
ما، سه نفر بودیم
بدرخان، نازلی‌جان، و من
سه دهان، سه قلب، سه سلاح ِ قسم خورده

انگاری سرنوشت‌مان، مانند ِ نفرینی، بر کوه‌ها و صخره‌ها رقم خورده بود.
وظیفه‌ی دشواری بر گُرده‌ها مان، تفنگی آویخته بر شانه‌ها مان
انگشت بر ماشه و گوش به زنگ و پشت به خاک تکیه داده
دست‌های سرما زده‌مان را با زَهره‌ی برگ ِ شوکران به هم می‌مالیدیم.
زیر ِ لحاف ِ ستاره‌ها هم‌دیگر را بغل می‌کردیم و می‌خوابیدیم.

دریا خیلی دور بود. و تنهایی در خفا زیستن آزارنده شده بود.
شب در لا به لا ی صخره‌ها، صدای زوزه‌ی شغال‌ها از دور
بر صورت‌ها مان، غذای مان و بر ترانه‌هایی که می‌خواندیم می‌کوبید و می‌گذشت.

نازلی‌جان سیگار برگی با آویشن می‌پیچید و دود اش را حلقه‌حلقه بیرون می‌داد
یواشکی به او نگاه می‌کردیم و از خنده دل‌مان غش می‌رفت


شاید نازلی‌جان را در نی ِ چوپانی از دست دادیم
با کِرم ِ شب‌تاب یکی شد. سو سو زد و سو سو زد تا خاموش شد.
چیزی درست مثل ِ جسد ِ یک پروانه‌ی ظریف در میان ِ ما به‌جای‌گذاشت.
مثل ِ گلوله، مثل ِ مین، در یک آن افروخت و ناپدید شد.

آه، نازلی‌جان، آهویِ وحشی‌یِ دامنه‌ها
نازلی‌جان، ای موهای‌ات سایه‌ئی از طوفان
مگر تو هم رفتنی بودی؟ باور نمی‌کنم که مرگ بتواند تو را هم به سرزمین ِ ستاره‌ها ببرد
آه، نازلی‌جان، ای زخم خورده از منزل ِ جانان



نازلی‌جان، ای شکوفه‌ی ییلاق‌های خنک
نازلی‌جان، ای شور و شرّ ِ هیجان
ای پروانه‌ی عشق در قفسه‌ی سینه‌ی من
نازلی‌جان، آی نازلی‌جان

دیگر، مثل ِ گروهان ِ شکست‌خورده، خُرد بودیم. بی‌صاحب بودیم.

گذاشتیم و گذشتیم
و دل‌های‌مان، مانند ِ لباس‌مان، تکّه و پاره
پشت ِ سر مان، احساس ِ مرگ.
پشت ِ سر مان، بی توان ِ فریاد و بی توان ِ شنیدن
گذاشتیم و گذشتیم. با جایِ خالی‌یِ نازلی‌جان در میان‌مان.



بدرخان را در شکاف ِ سنگری از پشت زدند
در راه ِ خروج از محاصره‌ئی بزرگ

مثل ِ تفنگی که از شانه به آرامی به پایین می‌افتد
لرزید و دو دست‌اش به دو طرف افتاد.

مرگ، چون پیچکی همه جای او را فرا گرفته بود
بدن‌اش مثل ِ درختی خشکیده بود زیر ِ نور ِ ماه

کنار اش دراز کشیدم، یک قطره اشک‌ام روی ِ مژه‌های‌اش افتاد
انگاری صدا یِ خفه‌ی ضربه‌های قلب‌ام سینه‌ام را ترَک می‌انداخت

چه می‌شد اگر این یک شوخی بود... اندکی بعد بیدار می‌شود... آتش را به هم می‌زند و سیگاری می‌پیچد...
اما مرگ، بر قرار ِ خود صادق مانده بود.
آه... او هم مثل ِ نازلی‌جان، دیگر وجود نخواهد داشت.

ای بدرخان، هیولای شب‌های قیرگون
ای بدیرهان، دلاور ِ شبیخون‌های گاه و بی‌گاه

تو هم مگر آدمی بودی که روزی بمیرد؟ چیزی می‌گفتی ای‌کاش. حرفی با من می‌زدی
ای بدرخان، ای آرام‌گاه‌ات آشیانه‌ی عقاب‌ها

بدرخان، ای پنهانی در کوه‌های ارغوانی
بدرخان، با آن چشم‌های آبی‌یِ درخشنده‌اش...
سکوت‌ات، در ظلمات ِ شکنجه، چون چاقویی درخشان در دل ِ شب
بدرخان... آه بدرخان



ما سه نفر بودیم
سه شکوفه‌ی فدایی
بدرخان، نازلی‌جان، و من (سبحی)

https://t.me/Setiq/668

@SETIQ
#احمدکایا
شعر: یوسف خیال اوغلو
برگردان فارسی: سهیل قاسمی
Telegram ستیغ Biz üç kişiydik; Bedirhan, Nazlıcan ve ben. Üç ağız, üç yürek, üç yeminli fişek... Adımız bela diye yazılmıştı dağlara taşlara Boynumuzda ağır vebal, koynumuzda çapraz tüfek... #AhmetKaya
  • 👏 8
  • 😢 2
  • 👍 1
Post #4009 764
صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمینسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 476 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

صبح‌ام از مشرق برآمد باد ِ نوروز از یمین
عقل و طبع‌ام خیره گشت از صُنع رب العالَمین

با جوانان راه ِ صحرا برگرفتم بامداد
کودکی گفتا: تو پیری! با خردمندان نشین!

گفتم: ای غافل! نبینی کوه با چندین وقار
هم‌چو طفلان دامن‌اش پرارغوان و یاسمین؟

آستین بر دست پوشید از بهار ِ برگ شاخ
میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین

باد، گل‌ها را پریشان می‌کُنَد هر صبح‌دم
ز آن پریشانی مگر در رویِ آب افتاده چین

نوبهار از غنچه بیرون شد به یک‌تو پیرهن
بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین

این نسیم ِ خاک شیراز است یا مشک ِ ختَن؟
یا نگار ِ من پریشان کرده زلف ِ عنبرین

بامداد ش بین که چشم از خواب ِ نوشین بر کُنَد
گر ندیدی سِحر ِ بابِل در نگارستان ِ چین

گر سَر ش داری، چو سعدی سر بِنهْ مردانه‌وار
با چنین معشوق نتوان باخت عشق الّا چنین

0476

@Setiq
  • ❤ 4
  • 👍 4
Post #4008 852
به است آن یا زنخ یا سیب سیمینسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 475 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

بهْ است آن؟ یا زنَخ؟ یا سیب ِ سیمین؟
لب است آن؟ یا شکَر؟ یا جان ِ شیرین؟

بتی دارم که چین ِ ابروان‌اش
حکایت می‌کند بت‌خانه‌یِ چین

از آن ساعت که دیدم گوشوار ش
زِ چشمان‌ام بیفتاده‌ست پروین

هر آن وقتی که دیدار ش نبینم،
جهان‌ام تیره باشد بر جهان‌بین

به خوابی آرزومند ام؛ ولیکن
سَر ِ بی دوست چون باشد به بالین؟

از آب و گِل، چنین صورت، که دیده‌ست؟
تعالیٰ خالق الانسان مِن طین

غرور ِ نیکوان، باشد؛ نه چندان!
جفا بر عاشقان، باشد؛ نه چندین!

من از مِهری که دارم برنگردم
تو را گر خاطر ِ مهر است و گر کین

نگارینا! به شمشیر ت چه حاجت؟
مرا خود می‌کُشد دست ِ نگارین

به دست ِ دوستان‌بَر کُشته بودن،
زِ دنیا رفتنی باشد به تمکین

بکُش تا عیب‌گیران‌ام نگویند:
نمی‌آید ملخ در چشم ِ شاهین

نظر کردن به خوبان دین ِ سعدی ست
مباد آن روز ک‌او برگردد از دین

0475

@Setiq
  • ❤ 5
Post #4007 822
نشان بخت بلند است و طالع میمونسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 474 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

نشان ِ بخت ِ بلند است و طالع ِ میمون
علی‌الصباح نظر بر جمال ِ روزافزون

علی‌الخصوص کسی را که طبع موزون است
چگونه دوست ندارد شمایل ِ موزون!

گر آب‌ِروی بریزد میان ِ انجمن‌ات
به دست دوست، حلال است! اگر بریزد خون!

مثال ِ عاشق و معشوق، شمع و پروانه ست
سَر ِ هلاک نداری، مگَرد پیرامون

بسوخت مجنون در عشق ِ صورت ِ لیلی
عجب که لیلی را دل نسوخت بر مجنون

چگونه وصف ِ جمال‌اش کنم؟ که حیران را
مجال ِ نطق نباشد که بازگوید چون

همین تغیّر ِ بیرون دلیل ِ عشق بس است
که در حدیث نمی‌گنجد اشتیاق ِ درون

اگر کسی نفَسی از زمان ِ صحبت ِ دوست
به مُلک ِ رویِ زمین می‌دهد، زهی مغبون!

سخن دراز کشیدیم و هم‌چنان باقی ست
حدیث ِ دلبر ِ فتّان و عاشق ِ مفتون

جفایِ عشق ِ تو چندان که می‌بَرَد سعدی،
خیال ِ وصل ِ تو از سر نمی‌کُنَد بیرون

0474

@Setiq
  • ❤ 5
Post #4006 869
دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی منسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 473 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

دی به چمن برگذشت سرو ِ سخن‌گویِ من
تا نکُنَد گُل غرور: - رنگ ِ من و بویِ من

برگ ِ گُل ِ لعل بود شاهد ِ بزم ِ بهار
آب ِ گلستان ببُرد شاهد ِ گُل‌رویِ من

شد سپر از دست ِ عقل تا زِ کمین ِ عتاب
تیغ ِ جفا برکشید تُرک ِ زره‌مویِ من

ساعد ِ دل چون نداشت قوّت ِ بازویِ صبر،
دست ِ غم‌اش درشکست پنجه‌یِ نیرویِ من

عشق به تاراج داد رخت ِ صبوری‌یِ دل
می‌نکَنَد بخت ِ شور خیمه زِ پهلویِ من

کرده‌ام از راه ِ عشق چند گذر سویِ او
او به تفضُّل نکرد هیچ نگه سویِ من

جور کشم بنده‌وار؛ و ر کُشد م حاکم است
خیره‌کُشی کار ِ او ست؛ بارکشی خویِ من

ای گُل ِ خوش‌بویِ من! یاد کُنی بعد از این
سعدی ِ بی‌چاره بود بلبل ِ خوش‌گویِ من

0473

@Setiq
  • ❤ 6
  • 👍 1
Post #4005 834
گفتم‌اش: «مَگذَر زمانی!» گفت: «معذور م بدار!»
– خانه‌پروردی چه تاب آرد غم ِ چندین غریب؟


#حافظ غزل ۱۴ بیت ۲

مگذر:
گذشتن: گذشتن از جایی و رفتن و بریدن مسافت را (منتهی الارب) عبور (تاج المصادر بیهقی) رها کردن (دهخدا) دل کندن، دور شدن (دهخدا)

زمانی:
یک زمان، اندکی

معذور داشتن:
عذر پذیرفتن و معاف داشتن و عفو فرمودن (ناظم الاطباء) عذر ِ کسی را پذیرفتن (دهخدا)

خانه پرورد:
خانه پرور (ناظم الاطباء) آن‌که در خانه پرورش یافته‌باشد و سرد و گرم ِ روزگار نچشیده (آنندراج)

چندین:
۱. این قدر (ناظم الاطباء)
۲. این‌همه، بدین بسیاری، افاده‌یِ تعدّد و کثرت کند (دهخدا)
۳. چون این‌ها (ناظم الاطباء)

گفتم‌اش: مگذر زمانی! به او گفتم که اندکی درنگ کن و از برابر ِ من مگذر و مرو و دور مشو. گفت: عذر ِ مرا بپذیر! (نمی‌توانم این خواسته‌یِ تو را اجابت کنم و نگذرم!)

گشاد ِ کار ِ مشتاقان در آن ابروی ِ دل‌بند است
خدا را! یک نفَس بنشین! گره بگشا زِ پیشانی
حافظ ۴۷۴


مصراع ِ دوم را هم می‌توان در ادامه‌یِ گفته‌یِ معشوق و مخاطب ِ شاعر دانست و هم می‌توان در نظر گرفت که معشوق فقط گفته‌است معذور م بدار و به راه ِ خود ادامه داده‌است و مصراع ِ دوّم، گفت‌و‌گویِ شاعر با خود است.
و من این دومی را دوست می‌دارم.
انگاری که شما به کسی بگویی اندکی بنشین و از برابر ِ من و از نزد ِ من مگذر و مرو، او فقط بگوید: ببخشید! نمی‌شود! و برود.
و شما در ادامه، با خودتان توجیه‌وار بگویید: بعله دیگه! یک آدم ِ خانه‌پرورد و نازپرورده، تحمل و تاب ِ غم ِ غریبی چون من را ندارد. درکی از این درد و غم ِ من ندارد! بماند تا من برایِ او بگویم هم تاب و تحمّل ِ شنیدن‌اش را ندارد. به همین‌خاطر است که نماند و رفت.
اما اگر مصراع ِ دوم را بخواهیم در ادامه‌یِ گفتار ِ معشوق در نظر بگیریم، می‌شود دلیلی که معشوق برایِ نماندن‌اش آورده.
انگاری که بگوید من خانه‌پرورد ام و تاب و تحمّل ِ غریبی ندارم.
هرچند معنا دارد اما من نپسندیدم که معشوق چنین استدلالی برایِ نماندن ِ خود کرده باشد. خاصه که در بیت ِ نخست، عاشق را شماتت کرده که چون تو به‌دنبال ِ دل ِ خود افتادی، راه را گم کردی.
البته می‌توان گفت که معشوق مهربانانه پوزش طلبیده و گفته که در این راه ِ غربت و سرگشتگی که تو داری، من تاب و یارایِ هم‌راهی ندارم و مرا معذور بدار! و می‌رود.

کاربرد ِ واژه‌یِ چندین، در معنایِ چنین و مانند ِ این و چون این‌ها در شعر ِ حافظ سابقه دارد.

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز ِ رود؟
عاشق ِ مسکین چرا چندین تجمّل باید ش؟
حافظ ۲۷۶

که به نظر ِ من، این‌جا چندین تجمّل، یعنی تجمّل از این دست. این‌گونه و چنین تجمّل! اشاره به تعداد ِ تجمّل‌ها هم می‌تواند باشد البته! اما حسّی که در واژه هست، کم‌تر به تعداد می‌خورَد!

یا:

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی‌خبر از غلغل ِ چندین جرسی
حافظ ۴۵۵

که سخت است تصوّر کنیم در یک منزل، برایِ آگاه‌سازی ِ کاروان، تعداد ِ زیادی جرس کار گذاشته باشند! غلغل ِ چندین جرس را می‌توانم به زبان ِ امروز به این شکل تصوّر کنم که می‌گوید: جرس، این‌همه و این قدر و این‌چنین غلغل کرد و صدا سر داد اما تو در خواب ماندی و کاروان رفت!

به نظر ِ من، چندین در این بیت، اشاره به تعدادی غریب نیست. هرچند بی‌معنی نمی‌شود. اما چندین در معنایِ این‌چنین و این‌قدر و این‌همه و با این وضعیت و بدین‌سان، در شعرهای حافظ و دیگران هست.

کی یافتی رقیب ِ تو چندین مجال ِ ظلم
مظلومی ار شبی به در ِ داور آمدی
حافظ ۴۳۹

این‌جا هم چندین برایِ مجال آمده و نه برایِ ظلم! و معنایی که می‌گیرم این است که اگر مظلومی، شبی به در ِ داور می‌آمد، رقیب ِ تو این‌گونه و این‌سان مجال نمی‌یافت تا ظلم کند.

سلطان ِ من! خدا را! زلف‌ات شکست ما را
تا کی کُنَد سیاهی چندین درازدستی
حافظ ۴۳۵

ای سلطان ِ من! زلف ِ تو ما را شکست. تا چه زمان اجازه خواهی داد که یک سیاه، تا این حد و بدین‌سان دراز دستی کُنَد؟ تو را به خدا جلویِ او را بگیر!

اگر باشد این، نیست کاری شگفت
که چندین بد اندیشه باید گرفت
فردوسی، شاهنامه، منوچهر، بخش ۱۳

که از معنایِ این بخش از شعر، دستگیر کردن ِ تعداد ِ زیادی بد اندیشه دریافت نکردم. حرف ِ سیندخت به محراب است در باره‌یِ بدگمانی‌ئی که داشته. معنایی که دریافتم این بودکه: جلویِ این‌چنین اندیشه‌یِ بدی را باید گرفت.

معنای بیت:
به او گفتم که اندکی بمان و مرا ترک نکن و مرو، گفت: مرا ببخش! نمی‌توانم! یک خانه‌پرورد و نازپرورده، تاب و تحمّل ِ غریبی و غریبان را ندارد.


سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
  • ❤ 6
  • 👍 4
  • ✍ 1
Post #4002 785

Forwarded from قهوه خانه

هرچیزی قدیمیش خوبه
شهره و فریدون فرخ زاد؛
تو که اومدی...!
@cofeyy 🍁
  • 😁 3
  • 🥰 2
  • ❤ 1
Post #4001 778
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین منسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 472 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای به دیدار ِ تو روشن چشم ِ عالَم‌بین ِ من
آخر ت رحمی نیاید بر دل ِ مسکین ِ من؟

سوزناک افتاده چون پروانه ام در پایِ تو
خود نمی‌سوزد دل‌ات چون شمع بر بالین ِ من

تا تو را دیدم که داری سُنبله بر آفتاب
آسمان حیران بمانْد از اشک ِ چون پروین ِ من

گر بهار و لاله و نسرین نرویَد، گو: مروی!
پرده بردار! ای بهار و لاله و نسرین ِ من

گر به رعنایی برون آیی، دریغا صبر و هوش
و ر به شوخی درخرامی، وایِ عقل و دین ِ من

خار تا کی؟ لاله‌ئی در باغ ِ امّید م نشان
زخم تا کی؟ مرهمی بر جان ِ دردآگین ِ من

نه امید از دوستان دارم، نه بیم از دشمنان
تا قلندروار شد در کویِ عشق آیین ِ من

از ترُش‌رویی‌یِ دشمن و ز جواب ِ تلخ ِ دوست
کم نگردد شورش ِ طبع ِ سخن‌شیرین ِ من

خَلق را بر ناله‌یِ من رحمت آمد چند بار
خود نگویی چند نالد سعدی ِ مسکین ِ من

0472

@Setiq
  • ❤ 5
  • 👍 1
Post #4000 818
وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال منسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 471 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

وَه! که جدا نمی‌شود نقش ِ تو از خیال ِ من
تا چه شود به‌عاقبت در طلب ِ تو حال ِ من

ناله‌یِ زیر و زار ِ من، زارتر است هر زمان
بس که به هجر می‌دهد عشق ِ تو گوش‌مال ِ من

نور ِ ستارگان ستد رویِ چو آفتاب ِ تو
دست‌نمایِ خَلق شد قامت ِ چون هلال ِ من

پرتو ِ نور ِ رویِ تو، هر نفسی، به هر کسی
می‌رسد و نمی‌رسد نوبت ِ اتّصال ِ من

خاطرِ  تو به خون ِ من رغبت اگر چنین کُنَد،
هم به مراد ِ دل رسد خاطر ِ بدسگال ِ من

برگذری و ننگری؛ بازنگر! که بگذرد
فقر ِ من و غنایِ تو؛ جور ِ تو و احتمال ِ من

چرخ شنید ناله‌ام، گفت: منال سعدیا!
ک‌آه ِ تو تیره می‌کُنَد اینه‌یِ جمال ِ من

0471

@Setiq
  • ❤ 6
  • ❤‍🔥 1
  • 👍 1
  • 🥰 1
  • 👏 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →