#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 475 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
بهْ است آن؟ یا زنَخ؟ یا سیب ِ سیمین؟
لب است آن؟ یا شکَر؟ یا جان ِ شیرین؟
بتی دارم که چین ِ ابرواناش
حکایت میکند بتخانهیِ چین
از آن ساعت که دیدم گوشوار ش
زِ چشمانام بیفتادهست پروین
هر آن وقتی که دیدار ش نبینم،
جهانام تیره باشد بر جهانبین
به خوابی آرزومند ام؛ ولیکن
سَر ِ بی دوست چون باشد به بالین؟
از آب و گِل، چنین صورت، که دیدهست؟
تعالیٰ خالق الانسان مِن طین
غرور ِ نیکوان، باشد؛ نه چندان!
جفا بر عاشقان، باشد؛ نه چندین!
من از مِهری که دارم برنگردم
تو را گر خاطر ِ مهر است و گر کین
نگارینا! به شمشیر ت چه حاجت؟
مرا خود میکُشد دست ِ نگارین
به دست ِ دوستانبَر کُشته بودن،
زِ دنیا رفتنی باشد به تمکین
بکُش تا عیبگیرانام نگویند:
نمیآید ملخ در چشم ِ شاهین
نظر کردن به خوبان دین ِ سعدی ست
مباد آن روز کاو برگردد از دین
0475
@Setiq
Post #4008
852