پارهنوشتههای محمدرضا مروارید
در باب کتاب و فرهنگ
ارتباط با ادمین
info@postbook.ir
Post #493
91
🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 3️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/5
🔹يک ساعت در برابر چشمانداز سهمگين اصفهان نشستيم و کمکم آماده پايين آمدن شديم. همه راه افتادند، من هم خودم را در آخر صف جا دادم. دوباره علی و حسن مأمور من شدند تا مواظب سر خوردنهای هميشگی دوست مهتاب باشند. يک نفر به من پيشنهاد داد که برای پايين رفتن آسوده، کمی خود را تخليه کنم. فکر درستی بود؛ چون بعد از آن احساس آرامش کردم و مسير برگشت را با دويدن پيمودم. در بعضی از مسيرها «حرکتِ نشسته» تنها راه حل بود. از وقتی که زمين صاف اندکاندک خودش را نشان داد، راه برگشت کوتاهتر از مسير بالا رفتن به نظر رسيد. از زير پای همه ما، گاه سنگهايی رها میشد و به پايين میغلتيد و صدای همه را در میآورد؛ گويای هشداری بود که بايد بيشتر مواظب جای پايمان باشيم؛ چرا که افتادن پیدرپی و ثانيه به ثانيه سنگ، از خطر سر خوردن از اين بلندی حکايت دارد. خدا را شکر که همگی سالم به زمين صاف رسيديم. از دو نگهبان خودم که در پايين آمدن از کوه نيز خيلی مراقب من بودند، تشکر کردم و به دمپايیهايی که اصلاً مناسب کوهنوردی نبود، لعنت فرستادم.
🔹بعد از اينکه چندتا عکس دستهجمعی گرفتيم و قرار گذاشتيم که پس از سفر به کاشان و قم، در تهران هم را ببينيم، از هم جدا شديم. پس از يک روز سخت و پر از حوادث ماجراجويانه، با مهتاب به خانه برگشتم و در پی يافتن جايی بر اقامت در تهران، چند درخواست ميزبانی فرستادم. روز جمعه به تهران میرسم و سه روز در آنجا خواهم ماند؛ هنوز هيچ پاسخ خوشحالکنندهای از کسی که بتواند ميزبان من باشد، به دستم نرسيده است. خيلی از جوانهای تهرانی اظهار تمايل کردهاند که در آن شهر مرا ببينند، ولی تا کنون کسی آماده پذيرايی از من نيست. خيلی دير دست به کار شدهام. نمیدانم در تهران کجا بايد اقامت کنم، ولی منتظر میمانم تا مثل هميشه در آخرين لحظات، گشايشی از طرف خداوند حاصل شود.
🔹برگههای مورد نظر سفارت افغانستان در تهران را که بايد روز شنبه به آنجا مراجعه کنم، بررسی کردم؛ بر اساس آنچه در سايت سفارت در شبکه اينترنت ديده میشود، بهجز عکس و آزمايش پزشکی کم و کسری ندارد. يک آزمايش پزشکی میخواهد تا ثابت کند که مبتلا به بيماری واگيردار نيستم و البته هزينه بالای 80 يورويی برای صدور رواديد که با هزينه ويزای کشورهای اروپايی برابری میکند. امشب کمی در برنامههای آينده سفرم انديشيدم.
🔹با مهتاب و فرهاد قرار گذاشتهام که روز پنجشنبه در مسير آنها از کاشان به تهران، آنها را در قم ملاقات کنم؛ بنابراين، بايد صبح زود راه بيفتم تا مستقيماً به کاشان بروم و در آنجا يک شب را مهمان يکی از اعضای CS به نام محمد که مرا به آن شهر دعوت کرده است، باشم، و روز بعد برای يک بازديد سريع، راهی قم شوم تا شبانه به اتوبوس دوستان فرهاد که رهسپار تهران هستند، برسم و در برنامه پنجشنبه و جمعه آنان حاضر باشم. از اينکه سفر به اصفهان به پايان رسيده است، تأسف میخورم، اما اين سفر اثر ماندگاری در جان من به جا گذاشته و احساس من اين است که يک بار ديگر به ديدار اين شهر خواهم آمد. تشک امشب من از هر شب ديگری راحتتر است؛ بعد از اين دوندگیهای خستهکننده امروز، حتی میتوانم مثل اسبها ايستاده بخوابم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
فرستۀ 3️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/5
🔹يک ساعت در برابر چشمانداز سهمگين اصفهان نشستيم و کمکم آماده پايين آمدن شديم. همه راه افتادند، من هم خودم را در آخر صف جا دادم. دوباره علی و حسن مأمور من شدند تا مواظب سر خوردنهای هميشگی دوست مهتاب باشند. يک نفر به من پيشنهاد داد که برای پايين رفتن آسوده، کمی خود را تخليه کنم. فکر درستی بود؛ چون بعد از آن احساس آرامش کردم و مسير برگشت را با دويدن پيمودم. در بعضی از مسيرها «حرکتِ نشسته» تنها راه حل بود. از وقتی که زمين صاف اندکاندک خودش را نشان داد، راه برگشت کوتاهتر از مسير بالا رفتن به نظر رسيد. از زير پای همه ما، گاه سنگهايی رها میشد و به پايين میغلتيد و صدای همه را در میآورد؛ گويای هشداری بود که بايد بيشتر مواظب جای پايمان باشيم؛ چرا که افتادن پیدرپی و ثانيه به ثانيه سنگ، از خطر سر خوردن از اين بلندی حکايت دارد. خدا را شکر که همگی سالم به زمين صاف رسيديم. از دو نگهبان خودم که در پايين آمدن از کوه نيز خيلی مراقب من بودند، تشکر کردم و به دمپايیهايی که اصلاً مناسب کوهنوردی نبود، لعنت فرستادم.
🔹بعد از اينکه چندتا عکس دستهجمعی گرفتيم و قرار گذاشتيم که پس از سفر به کاشان و قم، در تهران هم را ببينيم، از هم جدا شديم. پس از يک روز سخت و پر از حوادث ماجراجويانه، با مهتاب به خانه برگشتم و در پی يافتن جايی بر اقامت در تهران، چند درخواست ميزبانی فرستادم. روز جمعه به تهران میرسم و سه روز در آنجا خواهم ماند؛ هنوز هيچ پاسخ خوشحالکنندهای از کسی که بتواند ميزبان من باشد، به دستم نرسيده است. خيلی از جوانهای تهرانی اظهار تمايل کردهاند که در آن شهر مرا ببينند، ولی تا کنون کسی آماده پذيرايی از من نيست. خيلی دير دست به کار شدهام. نمیدانم در تهران کجا بايد اقامت کنم، ولی منتظر میمانم تا مثل هميشه در آخرين لحظات، گشايشی از طرف خداوند حاصل شود.
🔹برگههای مورد نظر سفارت افغانستان در تهران را که بايد روز شنبه به آنجا مراجعه کنم، بررسی کردم؛ بر اساس آنچه در سايت سفارت در شبکه اينترنت ديده میشود، بهجز عکس و آزمايش پزشکی کم و کسری ندارد. يک آزمايش پزشکی میخواهد تا ثابت کند که مبتلا به بيماری واگيردار نيستم و البته هزينه بالای 80 يورويی برای صدور رواديد که با هزينه ويزای کشورهای اروپايی برابری میکند. امشب کمی در برنامههای آينده سفرم انديشيدم.
🔹با مهتاب و فرهاد قرار گذاشتهام که روز پنجشنبه در مسير آنها از کاشان به تهران، آنها را در قم ملاقات کنم؛ بنابراين، بايد صبح زود راه بيفتم تا مستقيماً به کاشان بروم و در آنجا يک شب را مهمان يکی از اعضای CS به نام محمد که مرا به آن شهر دعوت کرده است، باشم، و روز بعد برای يک بازديد سريع، راهی قم شوم تا شبانه به اتوبوس دوستان فرهاد که رهسپار تهران هستند، برسم و در برنامه پنجشنبه و جمعه آنان حاضر باشم. از اينکه سفر به اصفهان به پايان رسيده است، تأسف میخورم، اما اين سفر اثر ماندگاری در جان من به جا گذاشته و احساس من اين است که يک بار ديگر به ديدار اين شهر خواهم آمد. تشک امشب من از هر شب ديگری راحتتر است؛ بعد از اين دوندگیهای خستهکننده امروز، حتی میتوانم مثل اسبها ايستاده بخوابم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir








